دانلود رمان باران ماه مرداد از گندم و زری دخت

دانلود رمان باران ماه مرداد از گندم و زری دخت

70نمره منتقدین
ژانر : -

گاهی با یک شروع ساده میتوان پایانی خوش را به ارمغان آورد، حال میخواهد آن آغاز با یک تصمیم بزرگ یا کوچک باشد.داستان دربارهی دختری است که با توجه به علاقه و هدف مهم زندگیاش، آشپزی، تصمیمی میگیرد که دورانی عجیب به زندگیش بدهد و همان تصمیم او را وارد بازیهایی میکند؛ بازیهای خطرناکی که رنگ و بوی حقیقت دارند.

  • کیفیت PDF
  • تعداد صفحه 256
  • رده سنی +12

دانلود رمان باران ماه مرداد از گندم و زری دخت

مقدمه رمان جدید باران ماه مرداد :
به خودم گفتم از زمین که گذشت
از هوایی شدن هراسی نیست
پیشبینی نکن چه خواهد شد
عشق مثل هواشناسی نیست
عشق، باران ماه مرداد است
.

آقا مهدی آخرین ظرف میگو رو برداشت تا برای مشتری ببره. همه در حال نظافت آشپزخونه بودند. مهتا و یاسی ظرفها رو میشستن و مسعود فرها رو تمیز میکرد، علی و محسن هم گاز رو تمیزمیکردندآقای توکلی، سرآشپز هم مشغول جمعکردن وسایلش بود.میدونستم همه از اینکه اون میخواد از آشپزخونه بره ناراحت بودند؛ اما دستهاش جوابش کرده بودند، خودش میگفت دیگه وقت بازنشستگیم رسیده. بچه ها همه تو لک بودند و کسی با کسی کاری نداشت، آشپزخونه برعکس همیشه تو سکوت کامل بود و تنها صدای بشقاب و قاشق میاومد…

رمان باران ماه مرداد

تی رو گرفتم و مشغول تمیزکردن کف آشپزخونه شدم. همیشه آرزو داشتم که آشپز خوب و معروفی بشم. بعد از گرفتن لیسانسم تو رشتهی حسابداری علاقهای به ادامهدادن درسم نداشتم و تصمیم گرفتم تا دنبال کار موردعلاقهم برم. از وقتی 22سالم بود در کنار درسم آشپزی رو دنبال کردم و کلاسهای مختلف شرکت کردم که تو اکثر این کلاسها تعریف رستوران آقای مولایی رو شنیده بودم و خیلی
دوست داشتم اونجا مشغول به کار بشم. به مامان و بابا گفتم که الا و بلا باید تو همین رستوران کار کنم، اونا هم که علاقهی من رو به آشپزی میدونستند، اجازه دادن که علاقم رو پیش بگیرم. به هزار زور و زحمت تونستم به رستوران آقای مولایی بیام که یکی از رستورانهای معروف شمال بود با غذاهای خارجی، اونم نه به عنوان آشپز ولی خب دستیار هم بد نبود.

مشغول کارشدم و از اون زمان شیشسال میگذره. هیجدهسال بود که آقای توکلی تو این رستوران سرآشپز بود و تقریبا همه از رفتنش ناراحت بودند؛(دانلود رمان باران ماه مرداد از گندم و زری دخت) ولی حیف که دستهاش دیگه یاریش نمیکردند. کارم که تموم شد، از پلههای کنار انباری آشپزخونه پایین رفتم. یاسی و مهتا آماده منتظر من تو رختکن نشسته بودند.

سریع لباسهام رو عوض کردم و با بچهها به سالن رستوران رفتیم، آقای توکلی میخواست ازمون خداحافظی کنه و به قول خودش ازمون حلالیت بطلبه. جمعیتی که تو رستوران کار میکردند، دور آقای توکلی جمع شده بودند و به آقای توکلی در سکوت و منتظر نگاه میکردند. هر سه روی صندلی میز چهار نفره نشستیم و مثل بقیه به آقای توکلی که در سکوت به زمین خیره شده بود نگاه کردیم. لحظاتی بعد شروع به صحبت کرد:

من بیستساله که آشپزم و هیجده سال از این بیست سال رو در خدمت آقای مولایی بودم، تو این بیست سال خیلی چیزا یاد گرفتم و سعی کردم به دستیارا و شاگردامم یاد بدم؛ ولی دیگه این دست ها یاریم نمیکنن، آشپز بیدست هم که… برای همهتون آرزوی موفقیت دارم.

  • باکس دانلود
  • رمان های مشابه
  • عوامل و نویسنده
  • دیدگاه ها0

افزودن دیدگاه

هیج دیدگاهی ثبت نشده ;(