دانلود رمان اکیپمون  از فاطمه حکیم آرا

دانلود رمان اکیپمون  از فاطمه حکیم آرا

ژانر : -

اکیپمون ما یه اکیپ دختریم دخترانی که نمیدانند غم را چطور مینویسند شاد و سرخوش بی بهانه به خوشی هایشان میرسند اما … کی فکرشو میکرد زندگی چهارتا رفیق به تباهی کشیده شود… چرا دیگه رنگ خوشبختیو نمیبینن… نفس دختری که . سرگذشت هر یک چه میشود عشق جای نفرت را میگیرد اما چگونه خیانت و انتقام چه میشود بیگناهی آنها چطور ثابت میشود دانلود رمان آشنایی از حریر مریم جعفری متن اول رمان اکیپمون قلبم و که دیگه نگو!!! . با سرعت ۲۰۰۰ داشت از جاش میزد بیرون یکی از چشمام و بستم وبا اون یکی خیره شدم به صفحه مانیتور آه لعنتی بازکن دیگه ۲دقیقه گذشت و این لامصب باز نشد . دستام رو به میز گرفتم و صندلی چرخ دارو به عقب هل دادم وبلند شدم از این طرف به اون طرف رفتم و همون طور که ناخن انگشت شصتمو میخوردم دوباره به صفحه مانیتور نگاه کردم .واي خدا باز شد بالاخره . سریع چیزایی و که باید وارد می کردم وارد کردم و منتظر موندم باز شه … چشمام رو بستم و دوتا دستم وتوي هم گره دادم خدایا اگه قبول بشم قول میدم آدم بشم دیگه اینقدر به ملت گیر نمیدم پسرا رو مسخره نمی کنم…. اصلا نذر میدم اصلا شاید نماز خون بشم خدایا، تو رو به خدا! دیگه بسه نفس این همه استرس واسه چی یا قبول شدي یا نه !با ابروهاي گره خورده چشمام رو باز کردم وباز کردن چشمام مساوي شد با هنگ کردنم …یا امام زاده بیژن !!! اشک از چشمام پایین ریخت پاهام و روي زمین کوبیدم و گفتم:آخه چرااااا….چرا ؟ !آخه چرا اینقدر تو مهربونی خدا جونم . واي عاشقتم واقعا….قبول شدم .. قبوووووووول خودم و بغل کردموصفحه مانیتور

دانلود رمان اکیپمون pdf از فاطمه حکیم آرا با لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
نویسنده این رمان فاطمه حکیم آرا مـیباشـد

موضوع رمان :عاشقانه/طنز
خلاصه رمان اکیپمون
ما یه اکیپ دختریم
دخترانی که نمـیـدانند غم را چطور مـینویسند
شاد و سرخـوش بی بهانه به خـوشی هایشان مـیرسند اما …
کی فکرشو مـیکرد زندگی چهارتا رفیق به تباهی کشیـده شود…
چرا دیگـه رنگ خـوشبختیو نمـیبینن…
نفس دختری که .
سرگذشت هر یک چه مـیشود
عشق جای نفرت را مـیگیرد اما چگونه
خیانت و انتقام چه مـیشود
بیگناهی آنها چطور ثابت مـیشود
دانلود رمان آشنایی از حریر مریم جعفری
متن اول رمان اکیپمون
قلبم و که دیگـه نگو!!! .
با سرعت ۲۰۰۰ داشت از جاش مـیزد بیرون
یکی از چشمام و بستم وبا اون یکی خیره شـدم به صفحه مانیتـور آه لعنتی
بازکن دیگـه
۲دقـیقه گذشت و این لامصب باز نشـد .
دستام رو به مـیز گرفتم و صندلی
چرخ دارو به عقب هل دادم وبلند شـدم
از این طرف به اون طرف رفتم و
همون طور که ناخن انگشت شصتمو مـیخـوردم
دوباره به صفحه مانیتـور نگـاه
کردم .واي خدا باز شـد بالاخره .
سریع چیزایی و که بایـد وارد مـی کردم
وارد کردم و منتظر موندم باز شـه …
چشمام رو بستم و دوتا دستم وتـوي هم
گره دادم خدایا اگـه قبول بشم قول مـیـدم آدم بشم دیگـه اینقدر به ملت
گیر نمـیـدم پسرا رو مسخره نمـی کنم…. اصلا نذر مـیـدم اصلا شایـد نماز
خـون بشم خدایا، تـو رو به خدا!
دیگـه بسه نفس این همه استرس واسه
چی یا قبول شـدي یا نه !با ابروهاي
گره خـورده چشمام رو باز کردم وباز کردن
چشمام مساوي شـد با هنگ کردنم
…یا امام زاده بیژن !!!
اشک از چشمام پایین ریخت پاهام و روي زمـین کوبیـدم و گفتم:آخه
چرااااا….چرا ؟ !آخه چرا اینقدر تـو مهربونی خدا جونم . واي عاشقتم
واقعا….قبول شـدم .. قبوووووووول
خـودم و بغل کردموصفحه مانیتـور

لینک دانلود رمان اکیپمون 

  • 31 views