دانلود رمان باران را به آتش میکشم  از مهرو_ر 

دانلود رمان باران را به آتش میکشم از مهرو_ر 

ژانر :

دختری به اسم مهرو یه روز تابستونی همراه دوستاش با یه عده پسر کورس می بنده و بعد متوجه می شه که…… شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ فرقی نمیکنه هوای الان چند نفره ست ! مهم اینه که تو نیستی و من مجبورم”تنهایی” دلتنگی آسمون رو تحمل کنم … باز باران آمد از هوا یا ز دو چشم خیسم؟ نیک بنگر! چه تفاوت دارد… اول رمان درغروب یک روز گرم تابستانی در یکی از شهرهای گرمسیر جنوب ایران،در یکی از منطقه های زیبای شهر در خانه ای بزرگ و تقریبا نو ساخت دختری کنار پنجره ی اتاق خوابش ایستاده بود و در حالی که آوازی را زیر لب زمزمه می کرد به خورشید در حال غروب زل زده بود.دختر مهرو نام داشت. آهی کشید و نگاهش را از پنجره گرفت و سمت تخت نا مرتبش نشست و گوشی موبایلش را در دست گرفت. به شدت حوصله اش سر رفته بود.به صفحه ی گوشی که چشمک می زد لبخندی زد و جواب داد:الو؟ صدای جیغ مانند دوستش پانته آ در گوشش پیچید:سالم مهی جوونم! مهرو گفت:های پان.خوبی؟ پانی گفت:میسی دوستم.چه خبرا؟ نظرت چیه امشب اون شامی رو که بدهکاری رو بهمون بدی؟ مهرو گفت:پول ندارم.دنگی پایه م بعدم سگ خور بهتون بستنی میدم. پانی:گم شو از حلقومت می کشم بیرون شامو.هنوز شام ماشینت رو ندادی. مهرو: جنابعالی هم باید دست می کردی تو جیبت. پانی جیغ زنان گفت:نیست که شام ندادم؟هفته ی پیش لیمو رو من حساب کردم مهرو خنده کنان گفت:چه حرصی می خوره!باشه بابا..

دانلود رمان باران را به آتش مـیکشم pdf از مهرو_ر با لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
  نویسنده این رمان مهرو_ر مـیباشـد
موضوع رمان :عاشقانه
خلاصه رمان باران را به آتش مـیکشم

دختری به اسم مهرو یه روز تابستـونی همراه دوستاش با یه

عده پسر کورس مـی بنده و بعد متـوجه مـی شـه که……

شیشـه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تـو را خـواهد شست؟

فرقـی نمـیکنه هوای الان چند نفره ست !

مهم اینه که تـو نیستی و من مجبورم”تنهایی” دلتنگی آسمون رو تحمل کنم …

باز باران آمد

از هوا یا ز دو چشم خیسم؟

نیک بنگر!

چه تفاوت دارد…

رمان پیشنهادی:

دانلود رمان مرگ خاموش

قسمت اول رمان باران را به آتش مـیکشم

درغروب یک روز گرم تابستانی در یکی از شـهرهای گرمسیر

جنوب ایران،در یکی از منطقه های زیبای شـهر در خانه

ای بزرگ و تقریبا نو ساخت دختری کنار پنجره ی اتاق خـوابش

ایستاده بود و در حالی که آوازی را زیر لب زمزمه مـی

کرد به خـورشیـد در حال غروب زل زده بود.دختر مهرو نام داشت.

آهی کشیـد و نگـاهش را از پنجره گرفت و سمت تخت

نا مرتبش نشست و گوشی موبایلش را در دست گرفت.

به شـدت حوصله اش سر رفتـه بود.به صفحه ی گوشی که

چشمک مـی زد لبخندی زد و جواب داد:الو؟ صدای جیغ مانند

دوستش پانتـه آ در گوشش پیچیـد:سالم مهی جوونم!

مهرو گفت:های پان.خـوبی؟ پانی گفت:مـیسی دوستم.چه خبرا؟

نظرت چیه امشب اون شامـی رو که بدهکـاری رو بهمون

بدی؟

مهرو گفت:پول ندارم.دنگی پایه م بعدم سگ خـور بهتـون بستنی مـیـدم.

پانی:گم شو از حلقومت مـی کشم بیرون شامو.هنوز شام ماشینت رو ندادی.

مهرو: جنابعالی هم بایـد دست مـی کردی تـو جیبت.

پانی جیغ زنان گفت:نیست که شام ندادم؟هفتـه ی پیش لیمو رو من حساب کردم

مهرو خنده کنان گفت:چه حرصی مـی خـوره!باشـه بابا..

لینک دانلود رمان باران را به آتش میکشم

  • 33 views