دانلود رمان با بهار  از سیمین جلالی

دانلود رمان با بهار از سیمین جلالی

ژانر :

داستان درباره ی دختری به اسم بهار که با از دست دادن پدر و مادرش با برادرش علی در خانه ی مادر بزرگ خود زندگی می کند بهار سخت درس می خواند تا به قولی که به مادر خود داده تا دکتر شود عمل کند از طرفی هم عاشق محمود برادر دوستش مریم است محمود پس از مدتی برای گذراندن تخصص به خارج از کشور می رود و… اول رمان در کنار مریم روی پله های حیاط نشسته بودم و به رفت و امدی که در خانه جریان داشت نگاه می کردم هر کس می رسید لحظه ای نگاهم می کرد دستی به سرم می کشید و از کنار ما می گذشت و داخل ساختمان می شدتا به مادرم تسلیت بگوید قطره های درشت اشکم را پاک کردم و به تصویر او در قاب عکسی که روی میزی کوتاه در کنار دیس های خرما و حلوا در گوشه ی ایوان به چشم می خورد چشم دوختم عکسی که دیگر هیچ شباهتی به خودش نداشت صورتش جوانی و سالمت را فریاد می زد با همی تالشی که در مهار کردن مو هایش داشت دسته ای از ان روی پیشانیش ریخته بود و لبخند گنگ که در چهره اش دیده می شد زیبایی مردانه اش را در نظرم دو چندان می کرد سرم را روی زا نو هایم گذاشتم و بی اختیار به یادش کریستم او دیگر در میان ما نبود و من و علی یتیم شده بودیم با اینکه هنوز کوچک بودم تلخی این حقیقت را با تمام وجود حس می کردم هر چند مدت ها بود مه دیگر سایه ی پدر را..

دانلود رمان با بهار pdf از سیمـین جلالی با لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
نویسنده این رمان سیمـین جلالی مـیباشـد
موضوع رمان : عاشقانه
خلاصه رمان با بهار
داستان درباره ی دختری به اسم بهار که با از دست دادن پدر و مادرش با
برادرش علی در خانه ی مادر بزرگ خـود زندگی مـی کند بهار سخت درس مـی خـواند
تا به قولی که به مادر خـود داده تا دکتر شود عمل کند از طرفی هم عاشق
محمود برادر دوستش مریم است محمود پس از مدتی برای گذراندن تخصص
به خارج از کشور مـی رود و…
رمان پیشنهادی:
دانلود رمان داغدیـدگـان
قسمت اول رمان با بهار
در کنار مریم روی پله های حیاط نشستـه بودم و به رفت و امدی
که در خانه جریان داشت نگـاه مـی کردم هر کس مـی
رسیـد لحظه ای نگـاهم مـی کرد دستی به سرم مـی کشیـد و از
کنار ما مـی گذشت و داخل ساختمان مـی شـدتا به مادرم
تسلیت بگویـد قطره های درشت اشکم را پاک کردم و
به تصویر او در قاب عکسی که روی مـیزی کوتاه در کنار
دیس های خرما و حلوا در گوشـه ی ایوان به چشم مـی خـورد
چشم دوختم عکسی که دیگر هیچ شباهتی به خـودش
نداشت صورتش جوانی و سالمت را فریاد مـی زد با همـی
تالشی که در مهار کردن مو هایش داشت دستـه ای از ان
روی پیشانیش ریختـه بود و لبخند گنگ که در چهره اش دیـده
مـی شـد زیبایی مردانه اش را در نظرم دو چندان مـی
کرد سرم را روی زا نو هایم گذاشتم و بی اختیار به یادش
کریستم او دیگر در مـیان ما نبود و من و علی یتیم شـده
بودیم با اینکه هنوز کوچک بودم تلخی این حقـیقت را با
تمام وجود حس مـی کردم هر چند مدت ها بود مه دیگر
سایه ی پدر را..

 

  • 184 views
  • باکس دانلود
  • رمان های مشابه
  • عوامل و نویسنده
  • دیدگاه ها0