از تو غزل دختر دردانه ی تیمور خان در حالیکه در حال اتمام دوره پزشکی است و در سودای ازدواج با اردشیر پسرعمویش که از کوچکی عاشقش بوده، ناگهان مجبور میشه بنا به دستور پدرش، ایران را به قصد انگلیس ترک کنه اول رمان از تو در انگلیس تخصص می گیره و برای امتحان کردن اردشیر، به همه می گه که می خواهد با ادوارد نجیب زاده انگلیسی، ازدواج کنه، ولی اردشیر حرکتی نمی کنه و غزل ازدواج می کنه و از خانوداه طرد می شه ولی چند وقت از طلاقش، تیمور خان می میره و غزل بر میگرده ب ه ایران اما دیگه چیزی سر جای خودش نیست به جز عشق غزل به اردشیر ولی اردشیر … ز آخرین سال تحویل که با برادرها و خانم جان دو سه کلمه احوالپرسی کردم و تبریک گفتم و کسی تحویلم نگرفت به جز با مونا و غزاله با هیچیک از بستگان نزدیک حرف نزده بودم برخورد سرد و غیر دوستانه نزدیکانم باعث شد تا چند ماه از دست همه دلخور باشم رفتار خان بابا که اصلا گوشی تلفن را نگرفت که با من حرف بزند بیشتر از همه رنجم داد سالها میشد که پدر آدم حسابم نمیکرد اما من مثل گذشته از جان و دل دوستش داشتم از لحظه سوار شدن به هواپیما چشم از مهماندار برنداشتم عجیب شبیه به مونا بود با آنکه هیچگونه وجه اشتراک فکری میان من و مونا وجود نداشت ماهی یکبار ایمیل زدن و تلفنهای هفته ای یکبارش که بجز غیبت کردن پشت سر اقوام دور و نزدیک به هیچ دردی نمیخورد به نوعی سرگرمم میکرد بخصوص…
دانلود رمان بعد از تـو pdf از ناهیـد سلیمانخانی با لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
نویسنده این رمان ناهیـد سلیمانخانی مـیباشـد
موضوع رمان:اجتماعی/عاشقانه
خلاصه رمان بعد از تـو
غزل دختر دردانه ی تیمور خان در حالیکه در حال اتمام دوره پزشکی است و در سودای
ازدواج با اردشیر پسرعمویش که از کوچکی عاشقش بوده، ناگـهان مجبور مـیشـه
بنا به دستـور پدرش، ایران را به قصد انگلیس ترک کنه
رمان پیشنهادی:دانلود رمان سنگ سیاه مرضیه یگـانه
قسمت اول رمان بعد از تـو
در انگلیس تخصص مـی گیره و برای امتحان کردن اردشیر، به همه مـی گـه که مـی خـواهد
با ادوارد نجیب زاده انگلیسی، ازدواج کنه، ولی اردشیر حرکتی نمـی کنه و غزل ازدواج مـی کنه و
از خانوداه طرد مـی شـه ولی چند وقت بعد از طلاقش، تیمور خان مـی مـیره و غزل بر مـیگرده ب
ه ایران اما دیگـه چیزی سر جای خـودش نیست به جز عشق غزل به اردشیر ولی اردشیر …
ز آخرین سال تحویل که با برادرها و خانم جان دو سه کلمه احوالپرسی کردم و تبریک گفتم و
کسی تحویلم نگرفت به جز با مونا و غزاله با هیچیک از بستگـان نزدیک حرف نزده بودم
برخـورد سرد و غیر دوستانه نزدیکـانم باعث شـد تا چند ماه از دست همه دلخـور باشم
رفتار خان بابا که اصلا گوشی تلفن را نگرفت که با من حرف بزند بیشتر از همه رنجم
داد سالها مـیشـد که پدر آدم حسابم نمـیکرد اما من مثل گذشتـه از جان و دل دوستش داشتم
از لحظه سوار شـدن به هواپیما چشم از مهماندار برنداشتم عجیب شبیه به مونا بود
با آنکه هیچگونه وجه اشتراک فکری مـیان من و مونا وجود نداشت ماهی یکبار ایمـیل زدن و
تلفنهای هفتـه ای یکبارش که بجز غیبت کردن پشت سر اقوام دور و نزدیک به هیچ دردی
نمـیخـورد به نوعی سرگرمم مـیکرد بخصوص…
هیج دیدگاهی ثبت نشده ;(