دانلود رمان بغض تنهایی  از خ.طهماسبی

دانلود رمان بغض تنهایی  از خ.طهماسبی

ژانر :

بغض تنهایی وجود هیچکس غمها را از بین نمی برد اما کمک میکند با وجود غمها محکم بایستیم  درست مثل چتر که باران را متوقف نمی کند، اما کمک می کند آســوده زیر باران بایستیم ابرها به آسمان تکیه می کنند… درختان به زمین، … و انسانها به مهربانی یکدیگر گاهی دلگرمی یک نفر چنان معجزه می کند. که انگار خدا در زمین کنار توست… اول رمان بغض تنهایی امروز هوا خیلی سرده نگاهی به امپر بنزین انداختم یه خط بیشتر نداره بخاری هم پس باید بی خیال بشم سوییچ را چرخاندم وماشین را خاموش کردم دستکشهامو تو دستم کردم وبه ورودی برج چشم دوختم. بعد از چند دقیقه خمیازه ای از شدت خستگی کشیدم چشمام میسوخت وخستگی از سر وروم میبارید میدونم کارم حماقته ولی . بعضی وقتا ما ادما میدونیم کارمون از بیخ وبن اشتباهه ولی بازم انجامش میدیم یا از سر حماقت یا اجبار یا تنهایی ویا عشق . نگاهی به ساعت مچیم انداختم عقربه ها روی ۶ و۲۱ قرار داشتن بیا دیگه . همون لحظه در متحرک پارکینگ برج بالا رفت وبنز مشکی رنگش از در خارج شد. با دیدن ماشینش بغض کردم ولبهام لرزید درست مثل دیروز و پریروز ویک هفته ویک ماه ویک سال پیش . نگاهی به امپر بنزین انداختم وبا حرص خودم را لعنت کردم که چرا بنزین نزدم ونمیتونم تعقیبش کنم تا ببینمش اخه این شیشه دودی لعنتی چیه اه. تا خواست از روی پل رد بشه پسر جوانی به کاپوت ماشینش ضربه ای زد وخندید بعد از چند لحظه در ماشین باز شد وقامت رعناش جلوی چشمام جون گرفت مثل همیشه زیبا وبرازنده با قد بلند وشانه های پهن کت وشلوار خاکستری…

دانلود رمان بغض تنهایی pdf از خ.طهماسبی با لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
  نویسنده این رمان خ.طهماسبی مـیباشـد
موضوع رمان : عاشقانه
خلاصه رمان بغض تنهایی
وجود هیچکس غمها را از بین نمـی برد اما کمک مـیکند با وجود غمها محکم بایستیم
 درست مثل چتر که باران را متـوقف نمـی کند، اما کمک مـی کند آســوده زیر باران بایستیم
ابرها به آسمان تکیه مـی کنند… درختان به زمـین، … و انسانها به مهربانی یکدیگر
گـاهی دلگرمـی یک نفر چنان معجزه مـی کند. که انگـار خدا در زمـین کنار تـوست…
رمان پیشنهادی:
دانلود رمان خاکستری چشمان گرگ
قسمت اول رمان بغض تنهایی
امروز هوا خیلی سرده نگـاهی به امپر بنزین انداختم یه خط بیشتر نداره بخاری هم پس بایـد بی
خیال بشم سوییچ را چرخاندم وماشین را خاموش کردم دستکشـهامو تـو دستم کردم وبه ورودی برج چشم دوختم.
بعد از چند دقـیقه خمـیازه ای از شـدت خستگی کشیـدم چشمام مـیسوخت وخستگی از سر وروم
مـیباریـد مـیـدونم کـارم حماقتـه ولی .
بعضی وقتا ما ادما مـیـدونیم کـارمون از بیخ وبن اشتباهه ولی بازم انجامش مـیـدیم یا از سر حماقت
یا اجبار یا تنهایی ویا عشق .
نگـاهی به ساعت مچیم انداختم عقربه ها روی ۶ و۲۱ قرار داشتن بیا دیگـه .
همون لحظه در متحرک پارکینگ برج بالا رفت وبنز مشکی رنگش از در خارج شـد.
با دیـدن ماشینش بغض کردم ولبهام لرزیـد درست مثل دیروز و پریروز ویک هفتـه ویک ماه ویک
سال پیش .
نگـاهی به امپر بنزین انداختم وبا حرص خـودم را لعنت کردم که چرا بنزین نزدم ونمـیتـونم تعقـیبش
کنم تا ببینمش اخه این شیشـه دودی لعنتی چیه اه.
تا خـواست از روی پل رد بشـه پسر جوانی به کـاپوت ماشینش ضربه ای زد وخندیـد بعد از چند
لحظه در ماشین باز شـد وقامت رعناش جلوی چشمام جون گرفت
مثل همـیشـه زیبا وبرازنده با قد بلند وشانه های پهن کت وشلوار خاکستری…

لینک دانلود رمان بغض تنهایی 

  • 66 views