دانلود رمان بگو که رویا نیست  از الهام. الف

دانلود رمان بگو که رویا نیست  از الهام. الف

ژانر :

بگو که رویا نیست فروزنده دختر جواني است که سال آخر دبيرستان است تابحال دوست پسري نداشته و کمي برايش ارتباط برقرار کردن با جنس مخالف سخت است با اينحال به طور اتفاقي با برادر دوستش ژوبين آشنا مي شود و اين دوستي تاثير زيادي روش ميذاره روزها مي گذرد و ارتباط فروزنده و ژوبين بيشتر مي شود و فروزنده به ژوبين دل مي بندد او روز تولد ژوبين را از طريق ناژين متوجه مي شود و سعي مي کند روز تولد او را غافلگير کند ولي آن روز ژوبين را همراه دختر ديگري مي بيند و دلش مي شکند… دانلود رمان عرق سگی مسیحه زادخو متن اول رمان بگو که رویا نیست پاشو دیگه.فروزنده نمی خوای از تخت دل بکنی فروزنده با شنیدن صدای خواهرش خمیازه ای کشید و با خواب آلودگی گفت : جون فروزنده.بزار یه پنج دقیقه دیگه بخوابم.باشه و بی آنکه متوجه نگاه غضبناک خواهرش که کنار تختش ایستاده بود بشود به سمت دیگری چرخید و سعی کرد بخوابد فرناز به ساعت دیواری نگاه کرد و دندان هایش را از حرص بهم فشرد با عصبانیت به طرف پنجره اتاق رفت و پرده ی آن را تا آخر کشید ؛ فضای کسل و دلگیر اتاق به مدد روشنایی بیرون از بین رفت . فروزنده ناله ای کرد و گفت : پرده رو بنداز.اَه. فرناز دست به کمر ایستاد و گفت : نه.مث اینکه تو واقعا قصد بلند شدن نداری و با این حرف به سمت تخت خواب قدم برداشت و رو انداز خواهرش را کشید فروزنده با دلخوری روی تخت نشست و گفت : داری چکار می کنی فرناز دست دراز کرد و متکای او را برداشت و یک ضربه نثار سر خواهرش کرد فروزنده از عصبانیت جیغ    

دانلود رمان بگو که رویا نیست pdf از الهام. الف با لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
نویسنده این رمان الهام. الف مـیباشـد

موضوع رمان :عاشقانه
خلاصه رمان بگو که رویا نیست
فروزنده دختر جواني است که سال آخر دبيرستان است
تابحال دوست پسري نداشتـه و کمي برايش ارتباط
برقرار کردن با جنس مخالف سخت است
با اينحال به طور اتفاقي با برادر دوستش
ژوبين آشنا مي شود و اين دوستي تاثير زيادي روش ميذاره روزها مي گذرد و
ارتباط فروزنده و ژوبين بيشتر مي شود و فروزنده به ژوبين دل مي بندد
او روز تـولد ژوبين را از طريق ناژين متـوجه مي شود و سعي مي کند
روز تـولد او را غافلگير کند ولي آن روز ژوبين را همراه دختر ديگري مي بيند و دلش مي شکند…
دانلود رمان عرق سگی مسیحه زادخـو
متن اول رمان بگو که رویا نیست
پاشو دیگـه.فروزنده نمـی خـوای از تخت دل بکنی
فروزنده با شنیـدن صدای خـواهرش خمـیازه ای کشیـد و با خـواب آلودگی گفت :
جون فروزنده.بزار یه پنج دقـیقه دیگـه بخـوابم.باشـه
و بی آنکه متـوجه نگـاه غضبناک خـواهرش که کنار تختش ایستاده بود بشود
به سمت دیگری چرخیـد و سعی کرد بخـوابد
فرناز به ساعت دیواری نگـاه کرد و
دندان هایش را از حرص بهم فشرد با عصبانیت به طرف پنجره اتاق رفت و
پرده ی آن را تا آخر کشیـد ؛ فضای کسل و دلگیر اتاق به مدد روشنایی بیرون از بین رفت .
فروزنده ناله ای کرد و گفت :
پرده رو بنداز.اَه.
فرناز دست به کمر ایستاد و گفت :
نه.مث اینکه تـو واقعا قصد بلند شـدن نداری
و با این حرف به سمت تخت خـواب قدم برداشت و رو انداز خـواهرش را کشیـد
فروزنده با دلخـوری روی تخت نشست و گفت :
داری چکـار مـی کنی
فرناز دست دراز کرد و متکـای او را برداشت و یک ضربه نثار سر خـواهرش کرد
فروزنده از عصبانیت جیغ
 
 

لینک دانلود رمان بگو که رویا نیست 

  • 27 views