دانلود رمان تنظیم کننده ی عشق  از همتا صباغی 

دانلود رمان تنظیم کننده ی عشق  از همتا صباغی 

ژانر :

تنظیم کننده ی عشق طرفداران ماکان بند و پازل بند این رمان رو از دست ندن داستان رمان ما درمورد چهارتا دختر و چهارتا پسر هنرمند هستش که به دلایل مختلفی باهم آشنا می‌شن آرین که دوسال شبانه روز عاشق همتا بود و چیزی بهش نگفته بود و برعکس همتا از آرین متنفر بود و با یکی از دوست‌های آرین تو رابطه بود اما به دلایلی عاشق هم می‌شن و… اول رمان تنظیم کننده ی عشق لب هی تخت رو چسبیدم و جسم ب یجونم رو به سمتش کشیدم و بهش تک یه دادم به دست و پاهام نگاه م یکردم که هی چ جای سالمی روشون پیدا نبود اشکام پشتسر هم م یاومد ن و ای ن باعث درد صورتم بود انقدر صورتم درد م یکر د که نمیتونستم بخندم یا حتی به بخت بدم زار بزنم در اتاق با کلی د ی که دستش بود باز شد و اومد تو با دیدنش ترس تموم وجودم رو احاطه کرد به سخت ی از جام بلند شدم و خواستم قدم ی به عقب بردارم که محکم با دیوار برخورد کردم و درد ب دی تو کمرم و شون ههام پیچی د آخ دستم رو رو ی تاج تخت گذاشتم که چندتا لبا سی که تو دستش بود رو پرت کرد تو صورتم و گفت : تا م یرم دوش ب گیر م اتو زده با شی با اینک ه نم یتونستم زیا د حرف بزنم ولی گفتم : من حمال نیستم که لباستو اتو کنم راه رفته رو برگشت و گفت: چی گفتی ؟ مقتدرت ر از قبل گفتم : گفتم من حمالت نیستم که…

دانلود رمان تنظیم کننده ی عشق pdf از همتا صباغی لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
نویسنده این رمان همتا صباغی مـیباشـد
موضوع رمان:عاشقانه

خلاصه رمان تنظیم کننده ی عشق
طرفداران ماکـان بند و پازل بند این رمان رو از دست ندن
داستان رمان ما درمورد چهارتا دختر و چهارتا پسر هنرمند
هستش که به دلایل مختلفی باهم آشنا مـی‌شن
آرین که دوسال شبانه روز عاشق همتا بود و چیزی بهش نگفتـه بود و برعکس
همتا از آرین متنفر بود و با یکی از دوست‌های آرین تـو رابطه بود
اما به دلایلی عاشق هم مـی‌شن و…
رمان پیشنهادی:دانلود رمان بانوی من مرضیه یگـانه
قسمت اول رمان تنظیم کننده ی عشق
لب هی تخت رو چسبیـدم و جسم ب یجونم رو به سمتش کشیـدم و بهش تک یه دادم
به دست و پاهام نگـاه م یکردم که هی چ جای سالمـی روشون پیـدا نبود
اشکـام پشتسر هم م یاومد ن و ای ن باعث درد صورتم بود
انقدر صورتم درد م یکر د که نمـیتـونستم بخندم یا حتی به بخت بدم زار بزنم
در اتاق با کلی د ی که دستش بود باز شـد و اومد تـو
با دیـدنش ترس تموم وجودم رو احاطه کرد
به سخت ی از جام بلند شـدم و خـواستم قدم ی به عقب بردارم که محکم با دیوار
برخـورد کردم و درد ب دی تـو کمرم و شون ههام پیچی د آخ
دستم رو رو ی تاج تخت گذاشتم که چندتا لبا سی که تـو دستش بود رو پرت کرد تـو صورتم و گفت :
تا م یرم دوش ب گیر م اتـو زده با شی
با اینک ه نم یتـونستم زیا د حرف بزنم ولی گفتم :
من حمال نیستم که لباستـو اتـو کنم
راه رفتـه رو برگشت و گفت:
چی گفتی ؟
مقتدرت ر از قبل گفتم :
گفتم من حمالت نیستم که…

لینک دانلود رمان تنظیم کننده ی عشق  

  • 22 views