دانلود رمان جا مانده در کافه تریا  از فریبا میرزایی

دانلود رمان جا مانده در کافه تریا  از فریبا میرزایی

ژانر : -

جا مانده در کافه تریا اواخر آبان ماه بود تو اتاق به روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم به جای ناهاری که نخورده و قهر کرده بودم، حرص می خوردم آخه این که بخوام برم دانشگاه چه گناهیه؟ این همه آدم دارن میرن دانشگاه منم مثل اون ها گیر یه مشت آدمی افتادم که یه کالم از حرف هام رو نمی فهمن و منو هم اسیر باورهایغلطشون کردن همینجور که داشتم با خودم کلنجار می رفتم، در اتاق باز شد و نگاهم از سقف به چهارچوب در چرخید، مامان بود نگاه عمیقی بهم انداخت، چند قدم جلوتر اومد و شونه هاشو به دیوار پشت سرش تکیه داد و گفت: مگه واسه ناهار صدات نزدم.. یکم خودم رو تو تخت جابجا کردم و با نگاهی که به کمد رو به رویم انداخته بودم، با حالت قهر گفتم: منم گفتم که گرسنم نیست گرسنت نیست یا درد دیگه ای داری؟ پوزخندی زدم و گفتم: اول رمان جا مانده در کافه تریا مگه واسه شما مهمه؟ اصال شما مگه می فهمین بچه ای مثل من رو دارین؟ شونه هاشو از رو دیوار کَند و اومد لبه تخت نشست، با دست هایی که یک عمر چوپونی و کشاورزی کرده و بعد از ازدواجش ظرف و رخت شسته بود، پاهام رو نوازش می داد و با انگشت هام بازی می کرد، دلم داشت ضعف می رفت و داشتم کم کم نرم می شدم ولی نه، من نباید از خواسته هام کوتاه بیام اگه بازم اللمونی بگیرم دیگه هیچ وقت به حرف هام اهمیتی نمیدن پاهام رو تکون دادم تا از دست هاش دور بشن ولی..

دانلود رمان جا مانده در کـافه تریا pdf از فریبا مـیرزایی لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
نویسنده این رمان فریبا مـیرزایی مـیباشـد
موضوع رمان:عاشقانه/اجتماعی

خلاصه رمان جا مانده در کـافه تریا
اواخر آبان ماه بود تـو اتاق به روی تختم دراز کشیـده بودم و داشتم به جای ناهاری که نخـورده
و قهر کرده بودم، حرص مـی خـوردم
آخه این که بخـوام برم دانشگـاه چه گناهیه؟ این همه آدم دارن مـیرن دانشگـاه منم مثل اون
ها گیر یه مشت آدمـی افتادم که یه کـالم از حرف هام رو نمـی فهمن و منو هم اسیر باورهایغلطشون کردن
همـینجور که داشتم با خـودم کلنجار مـی رفتم، در اتاق باز شـد و نگـاهم از سقف به چهارچوب
در چرخیـد، مامان بود نگـاه عمـیقـی بهم انداخت، چند قدم جلوتر اومد و شونه هاشو به دیوار
پشت سرش تکیه داد و گفت:
مـگـه واسه ناهار صدات نزدم..
یکم خـودم رو تـو تخت جابجا کردم و با نگـاهی که به کمد رو به رویم انداختـه بودم، با حالت
قهر گفتم:
منم گفتم که گرسنم نیست
گرسنت نیست یا درد دیگـه ای داری؟
پوزخندی زدم و گفتم:
رمان پیشنهادی:دانلود رمان سنگ سیاه مرضیه یگـانه
قسمت اول رمان جا مانده در کـافه تریا
مـگـه واسه شما مهمه؟ اصال شما مـگـه مـی فهمـین بچه ای مثل من رو دارین؟
شونه هاشو از رو دیوار کَند و اومد لبه تخت نشست، با دست هایی که یک عمر چوپونی و
کشاورزی کرده و بعد از ازدواجش ظرف و رخت شستـه بود، پاهام رو نوازش مـی داد و با انگشت
هام بازی مـی کرد، دلم داشت ضعف مـی رفت و داشتم کم کم نرم مـی شـدم ولی نه، من نبایـد از
خـواستـه هام کوتاه بیام اگـه بازم اللمونی بگیرم دیگـه هیچ وقت به حرف هام اهمـیتی نمـیـدن
پاهام رو تکون دادم تا از دست هاش دور بشن ولی..

لینک دانلود رمان جا مانده در کافه تریا  

  • 67 views