دانلود رمان حافظه شخصی  از رها امینی

دانلود رمان حافظه شخصی  از رها امینی

ژانر : - -

حافظه شخصی سایه موهوم گذشتهای که دو سال از آن میگذرد، روی زندگی رها موحد افتاده و روابطش را با پدرش خدشهدار کرده است درست زمانی که سرنوشت در حال رو کردن دست دیگری ست، سایهها به مرور کنار میروند و همه چیز را تغییر میدهند و در این میان؛ آریان، پسری که به طرز عجیبی همیشه در کنار رهاست، بی آنکه هویتش معلوم باشد اول رمان حافظه شخصی به آرامی چتریهام رو کنار زدم تا فضا رو بهتر ببینم نفس عمیقی که میکشم پر میشه از بوی قهوه فرانسوی؛ همون قدر تلخ، همون قدر خاص با لبخند وارد کافیشاپ شدم و نگاهم بین میزهای پر و خالی چرخ خورد اما ندیدمش مچ دستم رو برگردونم تا ساعت رو ببینم هشت و نیمه و ما ساعت هشت قرار داشتیم ابروهام با گیجی به هم نزدیک میشه نکنه رفته؟ ! – اگه طرف نیومده ما میتونیم در رکابت باشیم ها! سرم به چپ چرخید دو پسر با سبیلهای تازه جوانه زده و چشم هایی براق که داشتن با نگاهشون دعوتنامه میفرستادن همینه دیگه! با مانتو شلوار ساده مشکی و مقنعه خاکستری رنگ و بدون یک مثقال آرایش، قشنگ شبیه دختر دبیرستانیها شدم چشم غرهای بهشون رفتم و گوشیم رو در آوردم شمارهاش رو بگیرم که یه آقایی کنارم ایستاد  شما خانم موحدی؟با تعجب سری براش تکون دادم و اون با دست به طبقهی باال اشاره کرد – دوستتون باال منتظر شماست آروم از پلهها باال رفتم و ته دلم خوشحال شدم که با وجود تاخیرم هنوز اینجاست و نرفته فضای باالیی کافی شاپ از پایین کوچک تره، اما خوشگلتر و مدرنتر نگاهم دست از کنکاش دیزاین مشکی زرشکی کافه …

دانلود رمان حافظه شخصی pdf از رها امـینی با لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
  نویسنده این رمان رها امـینی مـیباشـد
موضوع رمان : عاشقانه/معمایی/اجتماعی
خلاصه رمان حافظه شخصی
سایه موهوم گذشتـهای که دو سال از آن مـیگذرد، روی زندگی رها موحد افتاده و
روابطش را با پدرش خدشـهدار کرده است
درست زمانی که سرنوشت در حال رو کردن دست دیگری ست، سایهها به مرور کنار
مـیروند و همه چیز را تغییر مـیـدهند و در این مـیان؛ آریان، پسری که به طرز عجیبی
همـیشـه در کنار رهاست، بی آنکه هویتش معلوم باشـد
رمان پیشنهادی:
دانلود رمان لعبت رمنده
قسمت اول رمان حافظه شخصی
به آرامـی چتریهام رو کنار زدم تا فضا رو بهتر ببینم نفس عمـیقـی که مـیکشم پر
مـیشـه از بوی قهوه فرانسوی؛ همون قدر تلخ، همون قدر خاص
با لبخند وارد کـافیشاپ شـدم و نگـاهم بین مـیزهای پر و خالی چرخ خـورد اما
ندیـدمش مچ دستم رو برگردونم تا ساعت رو ببینم هشت و نیمه و ما ساعت
هشت قرار داشتیم ابروهام با گیجی به هم نزدیک مـیشـه نکنه رفتـه؟ !
– اگـه طرف نیومده ما مـیتـونیم در رکـابت باشیم ها!
سرم به چپ چرخیـد دو پسر با سبیلهای تازه جوانه زده و چشم هایی براق که
داشتن با نگـاهشون دعوتنامه مـیفرستادن همـینه دیگـه! با مانتـو شلوار ساده مشکی
و مقنعه خاکستری رنگ و بدون یک مثقال آرایش، قشنگ شبیه دختر دبیرستانیها
شـدم چشم غرهای بهشون رفتم و گوشیم رو در آوردم شمارهاش رو بگیرم که یه
آقایی کنارم ایستاد
 شما خانم موحدی؟با تعجب سری براش تکون دادم و اون با دست به طبقهی باال اشاره کرد
– دوستتـون باال منتظر شماست
آروم از پلهها باال رفتم و تـه دلم خـوشحال شـدم که با وجود تاخیرم هنوز اینجاست
و نرفتـه فضای باالیی کـافی شاپ از پایین کوچک تره، اما خـوشگلتر و مدرنتر
نگـاهم دست از کنکـاش دیزاین مشکی زرشکی کـافه …

لینک دانلود رمان حافظه شخصی 

  • 32 views