دانلود رمان حریر باران 

دانلود رمان حریر باران 

ژانر : - -

حریر باران داستان زندگی دختری به نام تابان که مجبور به قبول خواسته ها و قبول رسومات قدیمی در خانواده اش می شود که زندگیش دستخوش تغییرات زیادی می کند . پایان خوش . دانلود رمان ویرانگر فرشته تات شهدوست متن اول رمان حریر باران نگاهم را از پنجره هواپیما به بیرون دوختم .هواپیما آرام به حرکت آمد. مهماندار مشغول کمک به مسافران برای بستن کمـ ـربندشان بود و این یعنی آمادگی برای پرواز کمربندمو از دو طرف می گیرم و می بندم و به صندلی هواپیما تکیه می دم نگاهم به سحر بود که مشغول خاموش کردن تلفن همراهش بود لبخندی می زنم می دونم که خاموش کردن موبایلش که لحظه ای از زنگ خوردن خلاصی نداشت چقدر برایش سخت است. -ناراحتی اشاره به گوشی اش می کنم لبخند پر رنگی می زند و می گوید -نه ولی مثله اینکه تو خیلی خوشحالی جوابش را می داند سکوت می کنم ادامه می دهد سحر:اصلا دلم نمی خواد برگردم چقدر زود این یه هفته تموم شد آهی می کشد و ادامه می دهد سحر:خیلی خوش گذشت کاش بازم مرخصی داشتیم همیشه همینطور بود تنها چیزی که خوشحالش می کردو باعث تجدید روحیه اش می شد سفر بود .مسافرت تنها چیزی بود که او را از خود بی خود می کردو کیفش را کوک اما من چی چرا نمی تونستم از سفرم لذت ببرم چرا وانمود می کردم که خوشحالم و خوش گذشته و احوالم دگرگون شده چرا بایهلبخند تصنعی وانمود می کردم همه چیز خوب است و هیچ اتفاقی نیفتاده چرا نمی تونستم همه چیز رو فراموش کنم همه گذشته رو گذشته ای که باعث این همه عذاب و درگیری های ذهنی ام شده و اینگونه روح وجود مرا    

دانلود رمان حریر باران pdf مریم.خ با لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
نویسنده این رمان مریم.خ مـیباشـد
موضوع رمان:عاشقانه/هیجانی/اجتماعی
خلاصه رمان حریر باران
داستان زندگی دختری به نام تابان که مجبور به قبول خـواستـه ها و
قبول رسومات قدیمـی در خانواده اش مـی شود که
زندگیش دستخـوش تغییرات زیادی مـی کند .
پایان خـوش .
دانلود رمان ویرانگر فرشتـه تات شـهدوست
متن اول رمان حریر باران
نگـاهم را از پنجره هواپیما به بیرون دوختم .هواپیما آرام به حرکت آمد.
مهماندار مشغول کمک به مسافران برای بستن کمـ ـربندشان بود و این یعنی آمادگی برای پرواز
کمربندمو از دو طرف مـی گیرم و مـی بندم و به صندلی هواپیما تکیه مـی دم نگـاهم به سحر بود که
مشغول خاموش کردن تلفن همراهش بود لبخندی مـی زنم مـی دونم که خاموش کردن
موبایلش که لحظه ای از زنگ خـوردن خلاصی نداشت چقدر برایش سخت است.
-ناراحتی اشاره به گوشی اش مـی کنم لبخند پر رنگی مـی زند و مـی گویـد
-نه ولی مثله اینکه تـو خیلی خـوشحالی
جوابش را مـی داند سکوت مـی کنم ادامه مـی دهد
سحر:اصلا دلم نمـی خـواد برگردم چقدر زود این یه هفتـه تموم شـد
آهی مـی کشـد و ادامه مـی دهد
سحر:خیلی خـوش گذشت کـاش بازم مرخصی داشتیم
همـیشـه همـینطور بود تنها چیزی که خـوشحالش مـی کردو باعث تجدیـد روحیه اش مـی شـد سفر بود
.مسافرت تنها چیزی بود که او را از خـود بی خـود مـی کردو کیفش را کوک اما من چی
چرا نمـی تـونستم از سفرم لذت ببرم چرا وانمود مـی کردم که خـوشحالم و خـوش گذشتـه و
احوالم دگرگون شـده چرا بایهلبخند تصنعی وانمود مـی کردم همه چیز خـوب است و هیچ اتفاقـی نیفتاده
چرا نمـی تـونستم همه چیز رو فراموش کنم همه گذشتـه رو گذشتـه ای که باعث این همه عذاب و
درگیری های ذهنی ام شـده و اینگونه روح وجود مرا
 
 

لینک دانلود رمان

  • رمان های مشابه
  • عوامل و نویسنده
  • دیدگاه ها0