دانلود رمان ده وسطی  از ناشناس بی احساس 

دانلود رمان ده وسطی از ناشناس بی احساس 

ژانر : - - -

این رمان روایت زندگی دختری با شخصیت پرتلاش و مقاوم که خانواده ایی نداره تمام این مدت روی پای خودش بوده و دکتره.هستی وقتی متوجه میشه که ارباب سالار یک روستا به اسم به مردم اونجا بیش از حد ظلم میکنه به اونجا میره تا از حق مردم اون روستا دفاع کنه تا اینکه… اول رمان هنوزم یادمه روز اولی که پا توی این روستای نفرین شده گذاشتم … یادش بخیر ، …. روزی سرد و زمستونی که برف و گل باعث سخت شدن عبور و مرور شده بود ، توی ده باال وقتی ادرس اینجارو میگرفتم مردم جوری نگاهم میکردن که انگار دارن دیوانه ای رو میبینن که از تیمارستان فرار کرده . توی اون گل و شل کوله پشتی کوهنوردی بزرگ و سنگینم حسابی باعث خسته گیم شده بود . من : از کجا میتونم به برم ؟؟؟ زنی که ازش این سئوال رو پرسیده بودم لباسی محلی نارنجی رنگی بتن داشت که مثل لباس های کُرد بود اما رنگی و طرح ان متفاوت با لباس های طایفه کُرد بود ؛ با وحشت نگاهم کرد : -عقلین از دست بیربسن عقلت رو از دست دادی   اخمام رو کشیدم توی هم احساس میکردم بهم توهین بزرگی شده ؛ گفتم : -نخیر عقلمو از دست ندادم یه سئوال پرسیدم ممنون میشم جوابمو بدید -بی حیا … نمی طر صحبتده با بزرگترین  بی حیا … چه طرز صحبته با بزرگترت اویرنده باشرسن گین از اونطرف میتونی بری و با دستش جایی رو نشون داد و رفت . به من میگه بی ادب اونوقت خودش از من بدتره !!! کلی توی دلم بهش فحش داده بودم …

دانلود رمان ده وسطی pdf از ناشناس بی احساس با لینک مستقـیم

برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF

  نویسنده این رمان ناشناس بی احساس مـیباشـد

موضوع رمان :عاشقانه/اجتماعی/ارباب رعیتی/درام

خلاصه رمان ده وسطی

این رمان روایت زندگی دختری با شخصیت پرتلاش و مقاوم که خانواده ایی نداره

تمام این مدت روی پای خـودش بوده و دکتره.هستی وقتی متـوجه مـیشـه که

ارباب سالار یک روستا به اسم ده وسطی به مردم اونجا بیش از حد ظلم مـیکنه

به اونجا مـیره تا از حق مردم اون روستا دفاع کنه تا اینکه…

رمان پیشنهادی:

دانلود رمان عاشقـی در یک ماه ناشناس بی احساس

قسمت اول رمان ده وسطی

هنوزم یادمه روز اولی که پا تـوی این روستای نفرین شـده گذاشتم …

یادش بخیر ، ….

روزی سرد و زمستـونی که برف و گل باعث سخت شـدن عبور و مرور

شـده بود ، تـوی ده باال وقتی ادرس اینجارو مـیگرفتم

مردم جوری نگـاهم مـیکردن که انگـار دارن دیوانه ای رو مـیبینن که از تیمارستان فرار کرده .

تـوی اون گل و شل کوله پشتی کوهنوردی بزرگ و سنگینم حسابی باعث خستـه گیم شـده بود .

من : از کجا مـیتـونم به ده وسطی برم ؟؟؟

زنی که ازش این سئوال رو پرسیـده بودم لباسی محلی نارنجی رنگی

بتن داشت که مثل لباس های کُرد بود اما رنگی و

طرح ان متفاوت با لباس های طایفه کُرد بود ؛ با وحشت نگـاهم کرد :

-عقلین از دست بیربسن عقلت رو از دست دادی

اخمام رو کشیـدم تـوی هم احساس مـیکردم بهم تـوهین بزرگی شـده ؛ گفتم :

-نخیر عقلمو از دست ندادم یه سئوال پرسیـدم ممنون مـیشم جوابمو بدیـد

-بی حیا … نمـی طر صحبتده با بزرگترین  بی حیا … چه طرز صحبتـه با بزرگترت اویرنده باشرسن گین از

اونطرف مـیتـونی بری

و با دستش جایی رو نشون داد و رفت . به من مـیگـه بی ادب اونوقت خـودش از من بدتره !!!

کلی تـوی دلم بهش فحش داده بودم …

  • باکس دانلود
  • رمان های مشابه
  • عوامل و نویسنده
  • دیدگاه ها0