دانلود رمان شاه نشین قلب من  از الهام رمضانی

دانلود رمان شاه نشین قلب من از الهام رمضانی

ژانر :

آیناز دختری سرسخت و مستقل که معتقده عشق رو خودش می تونه انتخاب کنه. در این بین دوست برادرش سامان عاشقش می شه اما آیناز جواب رد به خواستگاری اون میده. اما بعد از مدتی پدر آیناز دچار مشکلات مالی می شه و بردارش تصادف می کنه و موجب سکته و مرگ پدرش می شه. و آیناز مجبور به ازدواج با سامان می شه بخاطر مشکلات مالی که براش پیش… اول رمان آیناز نگاهی به اطراف و بعد سرکی به پذیرایی کشید،برگشت سمت برادرش: پس مامان کجاست؟!!! آراز تکیه اش را به پشتی صندلی داد و با حالتی که نشان از نگرانی می داد گفت: مامان سرش درد می کرد.اومد صبحونه ما رو حاضر کرد و رفت،میگفت می خوام یکم استراحت بکنم خدا می دونهبیچاره مامان این سر درد کی می خواد دست از سرش بردارد.اه بلندي کشیدو زیر لب زمزمه کرد آراز دستهایش را پشت سرش قفل کرد و گفت: باید یه دکتر خوب ببرمش…بابا که همیشه سرش گرم کار و این روزها هم اصلا توجهی به مامان نداره مامان به یک دکتر خوب احتیاج دارهایناز برگشت سمت برادرش:اراز حتما این کارو بکن این را گفت و سراغ کتري رفت،فنجان چایی براي خودش ریخت بعد رو به آراز گفت: می خوري براي توام براره ممنون می شم. صندلی را به عقب کشید و روبه روي اراز نشست پرسید:تو سر کار نمیري چرا،باید برم به یکی دو تا روستا سر بزنم…انگار چند قلم از فرشها آماده است پس امروز دیرتر بیرون میري. اره،ده یازده باید حرکت کنم. آیناز کمی از چایش را نوشید و…

دانلود رمان شاه نشین قلب من pdf از الهام رمضانی با لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
  نویسنده این رمان الهام رمضانی مـیباشـد
موضوع رمان : عاشقانه
خلاصه رمان شاه نشین قلب من

آیناز دختری سرسخت و مستقل که معتقده

عشق رو خـودش مـی تـونه انتخاب کنه.

در این بین دوست برادرش سامان عاشقش مـی شـه

اما آیناز جواب رد به خـواستگـاری اون مـیـده.

اما بعد از مدتی پدر آیناز دچار مشکلات مالی مـی شـه و بردارش

تصادف مـی کنه و موجب سکتـه و مرگ پدرش مـی شـه.

و آیناز مجبور به ازدواج با سامان مـی شـه بخاطر مشکلات مالی که براش پیش…

رمان پیشنهادی:
 
دانلود رمان خدمتکـار هات من

قسمت اول رمان شاه نشین قلب من

آیناز نگـاهی به اطراف و بعد سرکی به پذیرایی کشیـد،برگشت سمت برادرش:

پس مامان کجاست؟!!!

آراز تکیه اش را به پشتی صندلی داد و با حالتی که نشان از نگرانی مـی داد گفت:

مامان سرش درد مـی کرد.اومد صبحونه ما رو حاضر کرد و

رفت،مـیگفت مـی خـوام یکم استراحت بکنم

خدا مـی دونهبیچاره مامان این سر درد کی مـی خـواد دست

از سرش بردارد.اه بلندي کشیـدو زیر لب زمزمه کرد

آراز دستـهایش را پشت سرش قفل کرد و گفت:

بایـد یه دکتر خـوب ببرمش…بابا که همـیشـه سرش گرم

کـار و این روزها هم اصلا تـوجهی به مامان نداره

مامان به یک دکتر خـوب احتیاج دارهایناز برگشت سمت برادرش:اراز حتما این کـارو بکن

این را گفت و سراغ کتري رفت،فنجان چایی براي خـودش ریخت بعد رو به آراز گفت:

مـی خـوري براي تـوام براره ممنون مـی شم.

صندلی را به عقب کشیـد و روبه روي اراز نشست

پرسیـد:تـو سر کـار نمـیري

چرا،بایـد برم به یکی دو تا روستا سر بزنم…انگـار چند قلم از فرشـها آماده است

پس امروز دیرتر بیرون مـیري.

اره،ده یازده بایـد حرکت کنم.

آیناز کمـی از چایش را نوشیـد و…

لینک دانلود رمان شاه نشین قلب من

  • 67 views