دانلود رمان شکوه عشق سوگند  از شکوفه شهبال

دانلود رمان شکوه عشق سوگند از شکوفه شهبال

ژانر :

داستان زندگی زنی به نام زهراست که پس از خیانت شوهرش حاج محمود از او جدا شـده و با دو دختر خـود مهسا و پریسا زندگی مـی کند و این در حالیست که دختر بزرگ جهت جلب رضایت مادر، به سختی تلاش مـیکند و برای بهتر شـدن وضعیت زندگی در نتیجه پزشک موفقـی مـی شود، اما مهسا خـواهر کوچک تر در اثر آشفتگی روحی قدم به بیراهه مـی گذارد … اول رمان زهراخانم مادر پریسا همراه خواهرش، همه ی وسایل پذیرایي و اتاقها را بسته بندی كرده و حال در آشپزخانه، ظروف داخل كابینتها را در كارتنها جا مي داد. آقامحسن عموی پریسا، در سالن با سمساری كه برای خرید بعضي وسایل، آمده بود، چانه ميزد: _ انصافتو شُکر حاجي. این قیمتي كه شما مي دین فقط پول میزناهارخوریشه. ببین. مبلمان استیل و ناهارخوری های دوازده نفره. مي دوني بازار اینا چنده؟ مرد سمساردستي به لبه ی میز كشیده و نگاهي به زیر آن انداخت: _ هرچند مي خواد باشه من همین قدر مي خرم. عمو کلافه از بي انصافي مرد ، با دستش به درب خانه اشاره كرد: _ به سلامت حاجي نمي فروشیم اصلا سمسار كه از مرغوب بودن جنس مبلمان مطمئن شده بود و مي دانست كه به چند برابر قیمت آنها را خواهد فروخت، یک طرف لبش كش آمد: _ چرا عصباني مي شي؟ شما گفتي قیمت بگو منم گفتم. این دیگه ناراحتي نداره كه. آقامحسن سرش را نزدیک مرد خریدار برد: نیگا به این ساختمون درندشت نکن. این اثاثیه مال صاحبخونه نیست. د رسته كه  

دانلود رمان شکوه عشق سوگند pdf از شکوفه شـهبال با لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
 نویسنده این رمان شکوفه شـهبال مـیباشـد
 موضوع رمان: عاشقانه

خلاصه رمان شکوه عشق سوگند
داستان زندگی زنی به نام زهراست که پس از خیانت شوهرش حاج محمود از او جدا شـده و
با دو دختر خـود مهسا و پریسا زندگی مـی کند و این در حالیست که دختر بزرگ جهت
جلب رضایت مادر، به سختی تلاش مـیکند و برای بهتر شـدن وضعیت زندگی در نتیجه
پزشک موفقـی مـی شود، اما مهسا خـواهر کوچک تر در اثر آشفتگی روحی قدم
به بیراهه مـی گذارد …
رمان پیشنهادی:
دانلود رمان از خـواب برگشتم به تنهایی
دانلود رمان ملاقاتی
دانلود رمان بوم نقاشی
قسمت اول رمان شکوه عشق سوگند
زهراخانم مادر پریسا همراه خـواهرش، همه ی وسایل پذیرایي و اتاقها را بستـه بندی
كرده و حال در آشپزخانه، ظروف داخل كابینتـها را در كارتنها جا مي داد.
آقامحسن عموی پریسا، در سالن با سمساری كه برای خریـد بعضي وسایل، آمده بود،
چانه ميزد:
_ انصافتـو شُکر حاجي. این قـیمتي كه شما مي دین فقط پول مـیزناهارخـوریشـه. ببین.
مبلمان استیل و ناهارخـوری های دوازده نفره. مي دوني بازار اینا چنده؟
مرد سمساردستي به لبه ی مـیز كشیـده و نگـاهي به زیر آن انداخت:
_ هرچند مي خـواد باشـه من همـین قدر مي خرم.
عمو کلافه از بي انصافي مرد ، با دستش به درب خانه اشاره كرد:
_ به سلامت حاجي نمي فروشیم اصلا
سمسار كه از مرغوب بودن جنس مبلمان مطمئن شـده بود و مي دانست كه به چند
برابر قـیمت آنها را خـواهد فروخت، یک طرف لبش كش آمد:
_ چرا عصباني مي شي؟ شما گفتي قـیمت بگو منم گفتم. این دیگـه ناراحتي نداره
كه.
آقامحسن سرش را نزدیک مرد خریـدار برد:
نیگـا به این ساختمون درندشت نکن. این اثاثیه مال صاحبخـونه نیست. د رستـه كه
 

لینک دانلود رمان شکوه عشق سوگند

  • 20 views