دانلود رمان صفورا  از خانومی 

دانلود رمان صفورا از خانومی 

ژانر : -

قصه زندگی زنی ست از جنس شیشه و احساس یک فرشته زمینی که بالهایش در مسیر ناملایمات زندگی شکسته است او که در ابتدا دل در گرو عشق منصور دارد برای خودقصری شیرین میسازد از ارزوهای کوچک و بزرگ اما با ورود سایه هایی شوم از کلاغهای سیاه علی اباد به یکباره کاخ سپید رویاهایش به ویرانه ای تبدیل می شود اول رمان بعد قطع تلفن ،سها یاد شهر خودشان افتاد سها اهل یکی از شهرستان ها استان آذربایجان شرقی بود در شهر خودشان هیچ دختری حق نداشت شب بیرون برود و بیشتر وقت ها نماد خراب بودن را میداد چه قدر دلش برای آن شهر تنگ شده بود شاید خیلی محدودیت ها داشت اما همان محدودیت ها بود که سها را پاک به بار آورده بود سها شاید دلش سنگ بود اما خراب نبود هنوز هم پایبند محدودیت های شهرشان بود این شش ماهی که به تهران آمده بود ، شبی نشده بود که بیشتر از ساعت هشت بیرون مانده باشد همه ی پسر هایی هم که میشناخت ، همکالسی اش بودند او فقط احساسش را کشته بود ولی هنوز باور هایش ، محدودیت هایش و خیلی چیزها را به یاد داشت با به یاد آوردن شهرشان ، دلش نیز هوای مادرش را کرد گوشی را برداشت و به او زنگ زد نیم ساعت گرم گفت وگو با مادرش بود که سایه در را باز کرد و به خانه آمد سالم سها سرش را نشانه ی سالم تکان داد و با مادرش خدافظی کرد سالم خوش اومدی مرسی شام چی داریم ؟ قیمه تا لباست رو عوض کنی ، سفره رو میندازم

دانلود رمان صفورا pdf از خانومـی با لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
نویسنده این رمان خانومـی مـیباشـد

موضوع رمان: عاشقانه/غمـگین
خلاصه رمان صفورا
صفورا قصه زندگی زنی ست از جنس شیشـه و احساس یک فرشتـه زمـینی که
بالهایش در مسیر ناملایمات زندگی شکستـه است او که در ابتدا دل در
گرو عشق منصور دارد برای خـودقصری شیرین مـیسازد از ارزوهای کوچک و بزرگ اما
با ورود سایه هایی شوم از کلاغهای سیاه علی اباد به یکباره کـاخ سپیـد رویاهایش به ویرانه ای تبدیل مـی شود
رمان پیشنهادی:دانلود رمان عرق سگی مسیحه زادخـو
قسمت اول رمان صفورا
بعد قطع تلفن ،سها یاد شـهر خـودشان افتاد سها اهل
یکی از شـهرستان ها استان آذربایجان شرقـی بود در
شـهر خـودشان هیچ دختری حق نداشت شب بیرون برود و
بیشتر وقت ها نماد خراب بودن را مـیـداد چه
قدر دلش برای آن شـهر تنگ شـده بود شایـد خیلی
محدودیت ها داشت اما همان محدودیت ها بود که سها
را پاک به بار آورده بود سها شایـد دلش سنگ بود اما
خراب نبود هنوز هم پایبند محدودیت های
شـهرشان بود این شش ماهی که به تـهران آمده بود ،
شبی نشـده بود که بیشتر از ساعت هشت بیرون
مانده باشـد همه ی پسر هایی هم که مـیشناخت ،
همکـالسی اش بودند او فقط احساسش را کشتـه بود ولی
هنوز باور هایش ، محدودیت هایش و خیلی چیزها
را به یاد داشت با به یاد آوردن شـهرشان ، دلش نیز
هوای مادرش را کرد گوشی را برداشت و به او زنگ زد
نیم ساعت گرم گفت وگو با مادرش بود که
سایه در را باز کرد و به خانه آمد
سالم
سها سرش را نشانه ی سالم تکـان داد و با مادرش خدافظی کرد
سالم خـوش اومدی
مرسی شام چی داریم ؟
قـیمه تا لباست رو عوض کنی ، سفره رو مـیندازم

لینک دانلود رمان صفورا

  • 34 views