دانلود رمان صوفیا  از فاطمه هاشم پور

دانلود رمان صوفیا  از فاطمه هاشم پور

ژانر : -

صوفیا صوفیا دختر تاجر بزرگ روس که برای زنده موندن سر از ایران در میاره ولی وقتی به ایران میرسه گرفتار خانی میشه که مجبور میشه باهاش ازدواج کنه.. اول رمان صوفیا با بغض و چونه لرزون گفتم اومدی تنم به تاراج ببر ی ؟ من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم ، دست های لرزونم شروع به باز کردن دکمه های لباسم کرد ادامه دادم بیا بهم تجاوز کن به تنمم دست درازی کن اما اینو یادت باشه یه روز از سمت کشورم خانوادم میان سراغم اونوقت ازت نمیگذرم االن غریب گیر اوردی ، با نفس ها ی بلند و قطع شده داد زدم همتون غریب و بی کس گی ر اوردین اما یه روز انتقام خون بابامو ازتون میگیرم خان من ازت نمیگذرم از هیچکدومتون نمیگذرم !! بدون هیچ عکس العملی با نگاهی خ یره و سنگین نشسته رو صندلی سلطنت یش نظاره گرم بود گویا داشت نمایش مسخره و حوصله سر بر ی میدید با دست اشاره کرد برم سمتش ترسیده نگاهش کردم با صدای سردش گفت بیا جلو ! صدام قطع شد و پاهام چسب ید به زمین با چونه لرزون و چشمهای پراز ترس بهش خیره شدم حق داشتم بترسم و جلو نرم کی بود که از قاتل پدرش نترسه؟! چشماشو جمع کرد گفت میترسی ؟ با سکوتم از جاش بلند شد و به سمتم قدم برداشت با هر قدمش به سمتم ضربان قلبم تو سینه ام محکم تر م یتپید نزدیک شد و تار موی طالییمو تو دستش گرفت گفت تو رو چه حسابی دور برداشتی ؟ بی حرف نگاهش کردم که ادامه داد پشتت به چی..

دانلود رمان صوفیا pdf از فاطمه هاشم پور با لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
  نویسنده این رمان فاطمه هاشم پور مـیباشـد
موضوع رمان :عاشقانه/ازدواج اجباری
خلاصه رمان صوفیا
صوفیا دختر تاجر بزرگ روس که برای زنده موندن سر از ایران در مـیاره ولی وقتی به ایران مـیرسه
گرفتار خانی مـیشـه که مجبور مـیشـه باهاش ازدواج کنه..
رمان پیشنهادی:
دانلود رمان انتقام زیبا
قسمت اول رمان صوفیا
با بغض و چونه لرزون گفتم اومدی تنم به تاراج ببر ی ؟ من دیگـه چیزی
واسه از دست دادن ندارم ، دست های لرزونم شروع به باز کردن دکمه
های لباسم کرد ادامه دادم بیا بهم تجاوز کن به تنمم دست درازی کن اما
اینو یادت باشـه یه روز از سمت کشورم خانوادم مـیان سراغم اونوقت
ازت نمـیگذرم االن غریب گیر اوردی ، با نفس ها ی بلند و قطع شـده داد
زدم همتـون غریب و بی کس گی ر اوردین اما یه روز انتقام خـون بابامو
ازتـون مـیگیرم خان من ازت نمـیگذرم از هیچکدومتـون نمـیگذرم !! بدون
هیچ عکس العملی با نگـاهی خ یره و سنگین نشستـه رو صندلی سلطنت یش
نظاره گرم بود گویا داشت نمایش مسخره و حوصله سر بر ی مـیـدیـد با
دست اشاره کرد برم سمتش ترسیـده نگـاهش کردم با صدای سردش گفت
بیا جلو ! صدام قطع شـد و پاهام چسب یـد به زمـین با چونه لرزون و
چشمهای پراز ترس بهش خیره شـدم حق داشتم بترسم و جلو نرم کی بود
که از قاتل پدرش نترسه؟! چشماشو جمع کرد گفت مـیترسی ؟ با سکوتم
از جاش بلند شـد و به سمتم قدم برداشت با هر قدمش به سمتم ضربان
قلبم تـو سینه ام محکم تر م یتپیـد نزدیک شـد و تار موی طالییمو تـو دستش
گرفت گفت تـو رو چه حسابی دور برداشتی ؟ بی حرف نگـاهش کردم که
ادامه داد پشتت به چی..

لینک دانلود رمان صوفیا 

  • 42 views