دانلود رمان چه خوب چه بد  از هستی آریان 

دانلود رمان چه خوب چه بد از هستی آریان 

ژانر : - -

رفتارهایی بی قانون ، بی حد و مرز… رفتارهایی گاه ترسناک و گاه عجیب و غریب که کسی دلیلشان را نمیداند… مردی که انگار با شک زاده شده است و دختری که عشق وادارش میکند به دوست داشتنِ دیوانگی های عشق دیوانه اش و کسی چه میداند این دیوانگی دو عاشق قصه را به کجا میبرد؟! اول رمان برای هزارمین بار توی دلم استخاره کردم و اینبار دستمو روی دستگیره ی در گذاشتم ؛ سرماش تنمو لرزوند و بهم نهیب زد ، اگه تا نیم ساعت دیگه خونه نمیبودم مامان میخواست تا صبح بازخواستم کنه ، تا همینجاشو هم بیش از حد بیرون مونده بودم… نفس عمیقی کشیدم ، رومو از در گرفتم و به مطب خالی از آدم پیش روم چشم دوختم ، حتی منشی هم رفته بود ، چقدر منتظر مونده بودم! به ساعت مچی که کامران روز تولدم برام کادو گرفته بود نگاهی انداختم ، پس چرا هرچی نگاهش میکردم نمیفهمیدم که ساعت چنده؟!شاید چون با دیدن ساعتش روی دستم یادش افتاده بودم و احساس گناه میکردم ، اما من که گناهی نداشتم… اگه میفهمید من این وقت شب اینجام حتما خیلی عصبانی میشد ؛ حتی نمیخواستم به اون روی عصبانیش فکر کنم! لبمو زیر دندونم کشیدم و سمت در برگشتم ، باید انجامش میدادم… چشمامو روی ترس و استرسم بستم و تقه ای به در زدم… بعد از چند ثانیه صدای تعجب زده ی آرمان توی گوشم پیچید و استرسمو بیشتر کرد… آرمان_بله؟! درو باز کردم ، زیر لب سالمی سر دادم و مثل همیشه سر به زیر و

دانلود رمان چه خـوب چه بد pdf از هستی آریان با لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
نویسنده این رمان هستی آریان مـیباشـد

موضوع رمان عاشقانه/درام/غمـگین
خلاصه رمان چه خـوب چه بد
رفتارهایی بی قانون ، بی حد و مرز…
رفتارهایی گـاه ترسناک و گـاه عجیب و غریب که کسی دلیلشان را نمـیـداند…
مردی که انگـار با شک زاده شـده است و دختری که عشق وادارش مـیکند به
دوست داشتنِ دیوانگی های عشق دیوانه اش و کسی
چه مـیـداند این دیوانگی دو عاشق قصه را به کجا مـیبرد؟!
رمان پیشنهادی:دانلود رمان وینستـون آبی هستی آریان
قسمت اول رمان چه خـوب چه بد
برای هزارمـین بار تـوی دلم استخاره کردم و اینبار دستمو
روی دستگیره ی در گذاشتم ؛ سرماش تنمو لرزوند و بهم
نهیب زد ، اگـه تا نیم ساعت دیگـه خـونه نمـیبودم مامان
مـیخـواست تا صبح بازخـواستم کنه ، تا همـینجاشو هم بیش از
حد بیرون مونده بودم…
نفس عمـیقـی کشیـدم ، رومو از در گرفتم و به مطب خالی از
آدم پیش روم چشم دوختم ، حتی منشی هم رفتـه بود ، چقدر
منتظر مونده بودم!
به ساعت مچی که کـامران روز تـولدم برام کـادو گرفتـه بود
نگـاهی انداختم ، پس چرا هرچی نگـاهش مـیکردم نمـیفهمـیـدم
که ساعت چنده؟!شایـد چون با دیـدن ساعتش روی دستم یادش افتاده بودم و
احساس گناه مـیکردم ، اما من که گناهی نداشتم…
اگـه مـیفهمـیـد من این وقت شب اینجام حتما خیلی عصبانی
مـیشـد ؛
حتی نمـیخـواستم به اون روی عصبانیش فکر کنم!
لبمو زیر دندونم کشیـدم و سمت در برگشتم ، بایـد انجامش
مـیـدادم…
چشمامو روی ترس و استرسم بستم و تقه ای به در زدم…
بعد از چند ثانیه صدای تعجب زده ی آرمان تـوی گوشم
پیچیـد و استرسمو بیشتر کرد…
آرمان_بله؟!
درو باز کردم ، زیر لب سالمـی سر دادم و مثل همـیشـه سر
به زیر و

لینک دانلود رمان چه خوب چه بد

  • 89 views