دانلود رمان کتی  از ناشناس 

دانلود رمان کتی از ناشناس 

ژانر :

داستان درباره دختری هست به اسم که از طریق چت با پسری به اسم متین اشنا میشه و با هم قرار میزارن عاشق هم میشن کاره مهاجرتش درست میشه و میخواد از ایران بره و متین رو تنها بزاره و طی اتفاقاتی متین میمیره و یه مدتی افسردگی میگیره و… آخر کتاب : جدایی از عشق دومش و تمام…. ادامه ندارد… اول رمان از آزمايشگاه شیمي اومدم بیرون و مانتو ي سفید رنگي كه ھمیشه تو آزمايشگاه بايد تنمون مي كرديمو در اوردم گرفتم دستم و به طرف ساختمون مجاور كه كمد وسايلم بود راه افتادم. دستمو گذاشتم رو جیب شلوار جینم و موبايلمو لمس كردم، اما مطمئن بودم ھیچ خبري نبود و message voiceيا call missed اي نداشتم. ھنوزم عادت نكرده بودم كه ديگه وقتي كلاسم تموم مي شه نبايد منتظر ھیچ پیغامي ازش باشم…ساعت حدود ١٠ شب بود و راھروھا و كلاسا خلوته خلوت بودن. رسیدم به راه پله ھاي قديمي و چوبي( اين ساختمون دانشگاه جزو ساختمونھاي فوق العاده قديمي و كلاسیك شھر بود و تا حدودي شبیه موزه! خصوصا با عكس ھاي سیاه و سفید دانشجوھاي فارق التحصیل بین دھه ي ٤٠ تا ٦٠ میلادي كه به ديواراي راھرو بود، اين ذھنیت رو بیشتر تداعي مي كرد كه داري تو موزه قدم مي زني! البته ھرچند كه نشانه ھاي زيادي از قرن بیست و يك مثل دستگاھھاي پرينت و فتو كپي و ماشین ھاي خودپرداز پول تو راھرو سريع يادت مینداخت كه كجايي!) بالاخره به در خروجي رسیدم. تازه يادم افتاد كاپشنم تو كمدمه (locker (و مجبورم اين چند قدم فاصله ي بین دو تا ساختمونو قنديل ببندم! آستیناي ..

دانلود رمان کتی pdf از ناشناس با لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
  نویسنده این رمان ناشناس مـیباشـد
موضوع رمان :عاشقانه
خلاصه رمان کتی
داستان درباره دختری هست به اسم کتی که از طریق چت با پسری به اسم
متین اشنا مـیشـه و با هم قرار مـیزارن عاشق هم مـیشن کتی کـاره مهاجرتش
درست مـیشـه و مـیخـواد از ایران بره و متین رو تنها بزاره و طی اتفاقاتی
متین مـیمـیره و کتی یه مدتی افسردگی مـیگیره و…
آخر کتاب : جدایی از عشق دومش و تمام….
ادامه ندارد…
رمان پیشنهادی:
دانلود رمان رنگ گل نسترن
قسمت اول رمان کتی
از آزمايشگـاه شیمي اومدم بیرون و مانتـو ي سفیـد رنگي كه ھمـیشـه تـو آزمايشگـاه بايد تنمون
مي كرديمو در اوردم گرفتم دستم و به طرف ساختمون مجاور كه كمد وسايلم بود راه افتادم.
دستمو گذاشتم رو جیب شلوار جینم و موبايلمو لمس كردم، اما مطمئن بودم ھیچ خبري نبود و
message voiceيا call missed اي نداشتم. ھنوزم عادت نكرده بودم كه ديگـه وقتي كلاسم تموم
مي شـه نبايد منتظر ھیچ پیغامي ازش باشم…ساعت حدود ١٠ شب بود و راھروھا و كلاسا
خلوتـه خلوت بودن. رسیـدم به راه پله ھاي قديمي و چوبي( اين ساختمون دانشگـاه جزو
ساختمونھاي فوق العاده قديمي و كلاسیك شھر بود و تا حدودي شبیه موزه! خصوصا با عكس
ھاي سیاه و سفیـد دانشجوھاي فارق التحصیل بین دھه ي ٤٠ تا ٦٠ مـیلادي كه به ديواراي
راھرو بود، اين ذھنیت رو بیشتر تداعي مي كرد كه داري تـو موزه قدم مي زني! البتـه ھرچند كه
نشانه ھاي زيادي از قرن بیست و يك مثل دستگـاھھاي پرينت و فتـو كپي و ماشین ھاي خـودپرداز
پول تـو راھرو سريع يادت مـینداخت كه كجايي!) بالاخره به در خروجي رسیـدم. تازه يادم افتاد
كاپشنم تـو كمدمه (locker (و مجبورم اين چند قدم فاصله ي بین دو تا ساختمونو قنديل ببندم!
آستیناي ..

لینک دانلود رمان کتی

  • 23 views