دانلود رمان کومه  از طیبه حیدرزاده

دانلود رمان کومه  از طیبه حیدرزاده

ژانر : -

کومه مانلی با اسفندیار مرموز وهفت خط مجبور به ازدواج می شود ولی بعد از مدتی همه زندگیش به تاراج و نابودی میرود، بعد از گذشت چندسال درحالی باهم روبرو می شوند که اسفندیار متاهل است اول رمان کومه تنها کسی که از راز عاشقیم به اسفندیار خبر دارد؛ سلیمه نامادریم است ! من هی چ دلی ل منطقی برای دوست داشتن اسفندیار ندارم، اگر ذره ای منطق و عقل در سرم بود ، نبایستی عاشق اسفندیا ر می شد م اینکه برای فرار از آن خانه منحوس ته بازارچه ضیا، باید عاشق مرد پولداری از شهر دیگری می شدم ولی هر روز صبح با خستگی کرکره مغازه اسباب بازی فروشی را بالا می دهم ، گویی من شاهزاده ای مفلس در شهر پر از گرد و غبار عروسک ها، توپ های پلاستیکی هستم از پشت ویتری ن شیش ه ای منتظر آمدن و بساط کردن بلال فروش در جلو مغازه می مانم این مغازه اسباب بازی فروشی در خیابا ن فرعی، کنار مغازه درب و داغو ن مشهدی جعفر تنها پناهگاه امنم در ای ن دنیاست هرچن د صاحب مغازه پیرمرد خسیسی است که سر ماه دستمزد فروشندگی ام را با دستان لرزانش صدباره می شمارد، بعد در کف دست م می گذارد از زیر کلاه مشکی عهد بوقش زیر چشمی اسکناس ها را تا کیفم دنبال می کند هر عصر نظام برای تحوی ل گرفتن دخل روز سراغم م ی آید ، دلهره وحشتناکی را در شکمم حس می کنم چشمانش که گوشه آن ه ا را قی گرفته، اطراف مغازه حتی گرد و غبارش را می پاید، گویا حساب آن ها را..

دانلود رمان کومه pdf از طیبه حیـدرزاده با لینک مستقـیم
برای اندرویـد و کـامپیوتر و PDF
نویسنده این رمان طیبه حیـدرزاده مـیباشـد
موضوع رمان:اجتماعی/عاشقانه

خلاصه رمان کومه
مانلی با اسفندیار مرموز وهفت خط مجبور به ازدواج مـی شود ولی بعد از مدتی همه زندگیش
به تاراج و نابودی مـیرود، بعد از گذشت چندسال درحالی
باهم روبرو مـی شوند که اسفندیار متاهل است
رمان پیشنهادی:دانلود رمان شوکران هوس مسیحه زادخـو
قسمت اول رمان کومه
تنها کسی که از راز عاشقـیم به اسفندیار خبر دارد؛ سلیمه نامادریم است !
من هی چ دلی ل منطقـی برای دوست داشتن اسفندیار ندارم، اگر ذره ای منطق و
عقل در سرم بود ، نبایستی عاشق اسفندیا ر مـی شـد م اینکه برای فرار از آن
خانه منحوس تـه بازارچه ضیا، بایـد عاشق مرد پولداری از شـهر دیگری مـی شـدم
ولی هر روز صبح با خستگی کرکره مغازه اسباب بازی فروشی را بالا مـی دهم ،
گویی من شاهزاده ای مفلس در شـهر پر از گرد و غبار عروسک ها، تـوپ های
پلاستیکی هستم از پشت ویتری ن شیش ه ای منتظر آمدن و بساط کردن
بلال فروش در جلو مغازه مـی مانم این مغازه اسباب بازی فروشی در خیابا ن فرعی،
کنار مغازه درب و داغو ن مشـهدی جعفر تنها پناهگـاه امنم در ای ن دنیاست
هرچن د صاحب مغازه پیرمرد خسیسی است که سر ماه دستمزد فروشندگی ام
را با دستان لرزانش صدباره مـی شمارد، بعد در کف دست م مـی گذارد
از زیر کلاه مشکی عهد بوقش زیر چشمـی اسکناس ها را تا کیفم دنبال مـی کند
هر عصر نظام برای تحوی ل گرفتن دخل روز سراغم م ی آیـد ، دلهره وحشتناکی
را در شکمم حس مـی کنم چشمانش که گوشـه آن ه ا را قـی گرفتـه، اطراف مغازه
حتی گرد و غبارش را مـی پایـد، گویا حساب آن ها را..

لینک دانلود رمان کومه  

  • 34 views