ژانر‌ها: اجتماعی

دانلود رمان بهار سرد  از علیرضا خواستار(سروش73)

بهار سرد جهاد ماهر، پسری مصریست که در عنفوان جوانی، اِِقدام به ترور ناموفق یکی از افسران عالی رتبه ی کشور مصر می‌کند. حالا او پس از هشت سال اسارت در زندان‌های دیکتاتور، آزاد شده و می‌خواهد شغلی برای خود دست و پا کند. در این میان، آشنایی جهاد با دختری به نام اََسما، او را با گذشته‌ی خود پیوند می‌دهد، گذشته‌ای که اگرچه مدت‌هاست با آن دسته و پنجه نرم می‌کند و از آن کناره می‌گیرد اما حالا با وارد شدن اَسَما به زندگی‌اش، دوباره اوج می‌‌‌گیرد و فوران می‌کند! اول رمان بهار سرد روی دو چرخ ویلچر نشسته‌ام و نگاهم، عابرین پیاده‌ای را دنبال می‌کند که تند تند و بی‌قرار، مسیرشان را طی می‌کنند. فقط هر ازگاهی به اندازه‌ی یک برخورد تنه به تنه فرصت مکث و عذرخواهی دارند! تکیه‌ام را به پشتی صندلی می‌دهم و پرنده‌ی خیالم به گذشته‌ای نه چندان دور پرواز می‌کند. یادم نمی‌آید آخرین باری که می‌توانستم راه بروم کی و کجا بود؟ اصلا مهم نیست، مهم این است که دیگر این ولیچر و چرخ ها، جای پاهایم را گرفته است، یا نه بهتر است بهار سرد بگویم: حالا این ویلچر عضوی از بدن من شده است! تقریباً هر روز به این میدان می‌آیم و هر روز باید باستیل را ببینم نمی‌دانم چرا؟ شاید چون پاریس و قاهره شهرهای خواهر هستند. نه این نمی‌تواند دلیل خوبی باشد، شاید بخاطر اینکه باستیل می‌دانست که همه چیز از آنجا شروع شد، لب‌هایم را کج و کوله می‌کنم و هورتی قهوه‌ام را بالا می‌کشم، نه این هم نمی‌شود!

دانلود رمان محکومه ی شب پر گناه جلد دوم (قدیسه نجس)  از کلاله قربانی

محکومه ی شب های پر گناه چیکار می کنی؟! -پیاده میشم عینک دودی شو زد بالای سرش رو موهای بالا داده ش: واسه چی؟! درو بیشتر باز کردم: به خودم مربوطه.. خندید: پس چرا سوار شدی؟! اونم به خودم مربوطه بازم خندید چرخیدم سمتش: چرا جلوی پام نگه داشتی؟! چشمکی زد: به خودم مربوطه حال و حوصله ی خندیدن نداشتم . اخم کردم – خیله خب اخم نکن واسه ثوابش اخمم بیشتر شد: ثواب؟! مثل اینکه خیلی خوش خنده بود چون بازم خندید: آره ثواب .. اول رمان  محکومه ی شب پر گناه دیدم پیاده اى گفتم سوارت کنم خندیدم: بهتره واسه هر کسى از این ثوابا نكنى! ابروشو انداخت باال: خودتو هر کسى ندون براق شدم که با خنده ادامه داد: تو مثل هیچ کس نیستى از کاراش خنده م گرفت روى فرمون آروم ضرب گرفت: من بهت گفتم چرا ثواب کردم حاال تو بگو چرا سوار شدى؟! پوزخندى زدم پاپى از رو پام پرید پایین با همون پوزخند زمزمه کردم: فكر کردم یكى اومده دنبالم ولى سوت کوتاهى زد: آها طرف قالت گذاشته؟! شونه باال انداختم و بى خیال ادامه دادم: ماشین خودته؟! لم داد رو صندلى: نه! مال بنگاهى یه که توش کار مى کنم گاهى که طرف نیست برش مى دارم و مى زنم ددر دخترا فقط به همین نگاه مى کنن -آها! یعنى منظورت اینه که من بخاطر ماشینت سوار شدم؟! پس درست فكر کردى! تعجب کرد: چرا خودتو لو مى دى؟! -دروغ نمى گم تو هم خودتو لو دادی! فكر کردم یكى دیگه اى ولى – اگه یه درصدم شک داشتى نباید..

دانلود رمان هنر اول  از فاطمه.ح.م 

قصه راجع به دختر به نام زلال هست که فرزند طلاقه و مزه ی بی مهری رو کاملا چشیده پیش مادربزرگش و عموی جوونش بزرگ میشه عموش یک موزیسین بوده و زلال پیش اون به آموزش موسیقی می پردازه تا اینک بعد از فوت مادربزرگش مجبور میشه با پدرش زندگی کنه مشکلات زیادی رو این بین دچار میشه بعد از سه سال بعد از زندگی با پدرش عموش از خارج بر می گرده و زلال رو پیش خودش می بره و از اینجاست که داستان زندگی زلال شروع می شه اول رمان خسته بودیم و من بیشتر از بقیه ناراحت و افسرده بودم بعد از ناھار به اتاقم خزیدم و به طرف گوشی ام رفتم ھیچ خبری نبود! یعنی تماس مرا ندیده بود؟یعنی نخواسته بود با من حرف بزند؟اول یک پیامک زدم و نیم ساعت منتظر ماندم اما باز خبری نشد دلم داشت از سینه ام بیرون می آمد پس کجا بود؟بالاخره ناپرھیزی کردم و از اتاقم زنگ زدم بعد از چند بوق ممتد،برداشت و خیلی بداخلاق توپید: قطع کن بھت زنگ می زنم ھاج و واج ماندم!انگار او پدرم بود که با من انطور حرف می زد و صدایش را بالا می برد باز در اتاقم منتظر نشستم و با ھمراھم بازی کردم تا زنگ بزند اما نزد!اعصابم متشنج شده بود و به شدت دلم می خواست بدانم که چرا او آنقدر اذیتم می کند؟چرا مدام به قول معروف مرا می پیچاند! شب شد و من با ھزار فکر جور و ناجور و اعصابی خرد و خاکشیر، به خواب رفتم مادر و آیدا عصر بیرون رفتند

دانلود رمان عالیجناب عشق  از لیلا مومیوند

داستانی عاشقانه که سرگذشت دختری نجیب و عاشق را رقم می زند اما با اتفاقی که توسط صمیمی ترین فرد زندگی اش برایش پیش می آید تمام دنیایش ویران می شود! می خواهم از دختری بنویسم که با وجود همه ی نخواسته شدن ها کنار تنها مرد زندگی اش می ماند و او را عاشق خود می کند اما درست در بهترین لحظات زندگی اش با خیانت شهاب مواجه می شود.. آیا از بودن در کنار مردی که جز او معشوقه ای اجباری دارد خسته می شود یا نه؟ آیا او می تواند وجود زنی دیگر را کنار همسرش که سال هاست عاشقانه او را می پرستد تحمل کند؟ داستان دختری که با یک اشتباه یا بهتر است بگویم یک قضاوت نا به جا تمام خوشی هایش منهدم می شود و با وجود کودکی که به تازگی در تنش نحفته است همسرش را ترک می کند اما… اول رمان ک محکمی به سیگارش زد، نگاهش بند دلبرکش بود سخت بود باورخیانت دختری همچون او! ضربه آرامی به میز چوبی و قدیمی رو به رو زد و فیلتر سیگارش را روی زمین پرت کرد؛ با قدم های بلند و عصبی به سمت دختری که گوشه ی اتاق روی پارکت های سرد چمباتمه زده بود رفت. قامت بلندش روی بدن نحیف نیال سایه افکند و باعث شد با ترس نگاه به خون نشسته اش را به شهاب بی اندازد، رو به روی نیال روی زانو نشست و به صورت از گریه خیس شده اش نزدیک شد گرمی نفس هاش باعث تند شدن تپش های قلب نیال شد که حال اش را دگرگون…

دانلود رمان سربازی مختلط  از رکسانا ، کوثر ، الهام زلزله

ازی مختلط و رویای ما به حقیقت پیوست، قلبـ ـهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شد به تو رسیدم در اوج آسمان عشق این بود قصه ی من و تو و سرنوشت تو آمدی و دنیا مال من شد همه ی انتظار و دلتنگی ها و غصه ها تمام شد تو آمدی و عشق آمد و پیوند ما در کتاب عشق ثبت شد باور نداشتم مال من شده ای لحظه ای به خودم آمدم و دیدم همه زندگی ام شده ای عشق معجزه نیست  حقیقتیست در قلب ها که پنهان است به پاکی عشق، به لطافت با تو بودن و ما با هم آمده ایم که به همه ثابت کنیم معنای عشق واقعی را اول رمان ازی مختلط ناصري- بچھ ھا ساكت این سوال رو یادداشت كنید( اگر احتمال تولد دختري با گروه خوني A ٤.١ باشد والدین او نمیتوانند …… باشد) ھركس این سوال رو درست جواب بده تو امتحانات اخر سال یھ نمره بھش میدم ھمھ بچھ ھا سریع یادداشت كردند ولي من اصلا حال و حوصلھ این مسخره بازیارو نداشتم ھمیشھ اشكان بھم میگفت تو واسھ چي میاي مدرسھ؟منم فقط بھش میخندیدم واقعا جواب سوالشو نمیدونستم . اشكان- یارو كجا سیر میكني؟ -مفتشي فضول خان؟ اشكان- حال و حوصلھ نداري؟ اشكان- نھ بیا بعد از كلاس بزنیم بیروننھ مگھ تو داري؟ اشكان- تو بھ اونجاش كاري نداشتھ باشكجا بریم؟ ایمان سرشو اورد جلو میونھ من و اشك ایمان- چي میگید شما دوتا امازوني؟ یمان با مرموزي چشاشو ریز كردمیخواستیم بفھمیم فضولمون كیھ كھ بھ لطف خدا فھمیدیم ایمان- من كھ میدونم داشتین ..

دانلود رمان سکون  از عالیه جهان بین مستقیم

الوند ادیب، مردی که در کودکی از خانواده طرد شده و در خانه‌ی مردی به نام حیدر بزرگ می‌شود و حالا پریناز؛ دل در گروِ الوند داده… اما حقایقی که از گذشته مخفی مانده و حالا با افشای حقایق و رو شدنِ روغ‌ها، الوند بینِ عشقی پاک و انتقامی مخوف درگیر شده ک… رمان پیشنهادی:دانلود رمان خط و نشان مسیحه زادخو    

دانلود رمان مادمازل  از باروونی

ازل داستان من داستان زندگی مریمه دختری که فقیر زاده شده و فقیر هم بزرگ شده تنها زاده شده و تنها زندگی میکنه دست سرنوشت اونو میبره به دنیایی جدید خیلی جدید عاشق میشه و عشقش با همه عشقا فرق داره کهنه میشه و مثل شراب کهنه ارضا کننده تر و مثل اشیا عتیقه قیمتی تر بامن و مریم همراه باشید مریم از جنس من و شما دور نیست از احساساتش دور نباشید موضوع داستان و حتی برخی دیالوگ ها کاملا واقعی اند چهره ها هم همینطور اما اسامی گاه غیر واقعی و گاها حقیقی اند اول رمان ازل چه کسی حال مرا می فهمید؟حال دختری ۰۲ ساله که پدرش موقع رد کردن مواد و عتیقه و اصال چه فرقی میکند هرچیز غیر قانونی با تیر مستقیم مرز داران کشته شد و مادرش بی رحمانه او را که کودکی بیش نبود به مادربزرگ پیرش سپرد و با مرد مورد عالقه اش راهی فرنگ شد تمام دوران کودکی و نوجوانی من در دامن مادربزرگ پیرم گذشت مادربزرگ حاال ۹۸ سال سن داشت نه خواهری نه برادری نه خاله و نه دایی از طرف پدری هم اگر بود الاقل من نمیشناختمش شاید بارها وبارها از کنار عمه و عموهایم رد شده و نشناخته بودمشان آهی کشیدم و نگاهم را به ساعت بزرگ و گرد داخل سالن انتظار دوختم یک ربعی به زمان مالقات مانده بود نگاهم را در سالن به چرخش در آوردم به تک تک زوایای این بیمارستان آشنا بودم تک تک پرستاران،پزشکان،کمک بهیارانمادربزرگ چندماهی میشد که اینجا بستری بود با کوله باری از درد و بیماری خودم را برای رفتنش آماده کرده بودمو برای تنهایی ! مادربزرگ در آستانه ۸۲ سالگی بود و..

دانلود رمان همجنس من  از دل آرا دشت بهشت

همجنس من دختری به اسم مریم نقل میشه که به خاطر تهمت به هم جنسبازی یک سری از موقعیت های زندگیشو از دست میده اما در عوض… اول رمان همجنس من یه استرس شیرین ته دلم موج میزد، نمیتونم درست و واضح توصیفش کنم فقط همینو بگم که دستام یخ کرده بود واز شدت خوشحالی کم مونده بود با صدای بلند گریه کنم برای بار هزارم به صورت خودم توی آینه نگاه کردم، اونقدرها هم زیبایی چشم گیری ندارم اما در بین همسن وسالهای خودم پر طرفدارم با صدای مهسا خواهرم که با محبت بهم زل زده به خودم میام: خوشحالم که به آرزوت داری میرسی وبا اون که دلت میخواد ازدواج میکنی از تعریفی که به کار برد ته دلم غنج میره وهمه هیجان درونیم به شکل یک لبخند گَل وگشاد ظاهر شد وهر کاری کردم نتونستم جمعش کنم زندایی تارا با دیدن قیافه من با صدای بلند خندید ورو به مهسا گفت: تورو خدا اینو جمعش کنید مایه آبروریزیه امشب ودوتایی با هم خندیدند لبامو غنچه کردم:نامردا!! من مایه آبروریزی ام؟زندایی تارا که خودش هم آرایشگرم بود خم شد واز گونه ام بوسید: شوخی کردم خوشکل خانوم با صدای زنگ گوشیم از روی صندلیم کنده شدم وموبایلمو از جلوی آینه برداشتم وبا دیدن اسم علی روی صفحه گوشیم فوراً جواب دادم: بله؟صدای بم ومردونه علی توی گوشی پیچید: سلام خوبی؟در صورتی که داشتم از ذوق منفجر میشدم خودمو کنترل کردم: من خوبم توچطوری؟صداش آروم شد: مگه میشه تو همچین شبی بد باشم؟!!گونه هام سرخ شد: پس تو هم بلدی از این حرفها بزنی!!لحن صداش کمی…

دانلود رمان آرزو رویایی  از نیکو سرشت

زیبای ممنوعه دختری ۱۷ ساله به اسم رها هست که بخاطر مادرش با پسر یکی از دوستان مادرش ازدواج میکنه و اتفاق های تلخ و شیرین براشون رقم میخوره هم وارد خونه شدم ئمامانم از آشپزخونه اومد بیرون منم رفتم جلو  کردم کر دم و گفتم : سلام مامان جونم سلام برو لباسات و عوض کن بیا غذا باشه… اول رمان آرزو رویایی لباسام و عوض کردم و رفتم سمت اشپزخونه چون من امروز ساعت ۳ از مدرسه اومدم باید تنها غذا بخورم غذا مو که تموم کردم نشستم رو مبل و تلویزیون رو روشن کردم که مامان گفت تا ساعت ۶ استراحت کن که شب جای دعوتیم کجا مامان  خونه مریم دوستم مریم خانم دوست دوران راهنمایی مامانه که چند وقته همو پیدا کردن اما تا حالا منو ندیده مامان جونم میشه من نیام مامان : چرا چون نمیشناسمشون مامان : نخیر باید بیای باشه نزن رفتم تو اتاقم تا ساعت ۵ تو نت چرخ زدم بعدش رفتم حموم لباسا مو پوشیدم و رفتم تو پذیرایی مامان از تو اتاق گفت : رها زنگ بزن آژانس زنگ زدم آژانس با مامان رفتیم بیرون و منتظر اژانس شدیم ماشین جلوی یکی از خونه های بالا شهری نگه داشت مامان زنگ و زد درکه باز شد با یک حیاط بزرگ رو به رو شدم روبه روم یک خونه بزرگ بود که نماش سنگ سفید بود دم در یک خانوم و اقا منتظر ما بودن که حتما مریم خانم و هسرش بودن سمت شون رفتم و دست دادیم مریم خانم رو به مامانم : ماشالا زهرا جان ( مامانم ) چه دختر خوشگلی داری مامان : ممنون بچه های شما کجان؟ همین..

دانلود رمان دختر پسر والیبالی  از Nasi30-o 

خسته و کوفته کوله ام رو روی شونه ام جابه جا کردم و توی پیاده رو قدم زنان راه میرفتم. اسمم آیدین رادمنش و تازه درسم رو تموم کردم ۲۶ سالمه و وضع مالی نسبتا خوبی داریم. برای درس هم به خارج از کشور اومدم و همینجا یعنی امریکا موندگار شدم البته گاهی هم به ایران میرم و اونجا به پدر و مادرم سر میزنم. اینجا به کمک پدرم یک شرکت تاسیس کردم تا دستم تو جیب خودم باشه.. رمان پیشهادی: دانلود رمان ققنوس عاشق

دانلود رمان برادر ناتنی دوست داشتنی من

وقتی برادر ناتنی من الک آمد تا با ما زندگی کند برای اینکه او چقدر می توانست احمق باشدخودم را آماده نکرده بودم من از اینکه او نمی‌خواست اینجا باشد متنفر بودم از اینکه او دخترها را از دبیرستان ما به اتاقش آورده بود متنفر بودم اما چیزی که بیشتراز همه ازش نفرت داشتم این بود که بدنم نسبت به او واکنش نشان می‌داد اولین باری که الک را دیدم فکر می کردم کله شقیش تتوی روی سیکس پک و صورت استخوانیش,  تنها چیزهایی اند که من را جذبش می کنند ولی یه چیزهایی بینمون تغییر کرده و همه چی به یک شب رویایی رسید ولی همون قدر سریع که توی زندگیم آمد همان قدر سریع ترکم کرد و به کالیفرنیا برگشت حالا از آخرین دیدارمون سالهاست می گذره ولی به خاطر فاجعه ای که برای خانوادمون اتفاق افتاده من باید دوباره برادر خونده ام را ببینم و لعنت بهش////

دانلود رمان منفی عشق  از شیما اسماعیلی 

منفی عشق اگر يکي رو توزندگي داري که همه ي وجودت ماله اونه !!! اگه يکي رو داري که صبح هابه اميد ديدن خنده ي اون بلند ميشي و با عشق يه ميز دونفره ميچيني اگر شبا براش بهترين لباسو ميپوشي و به انتظار اومدنش لحظه شماري ميکني اگر فقط تو آغوش اون آروم ميشي و با حضورش انگار دنيارو داري و دلت آرومه!!! اگر …اگرهاي زيادي تو زندگيت داري يعني بهترین نعمتو خدا بهت داده !!! اما تا حالا به عکسش فکر کردي؟؟؟؟؟؟فکر کردي اگر همه ي اينايي که گفتم نباشه چي ميشه برای کشتن یک زن نیازی نیست فریاد بزنی , ترکش کنی , رویاهاشو بدزدی یا بهش خیانت کنی برای کشتن یک زن کافیه وقتی برای تو پیرهن گل گلیشو می پوشه فراموش کنی بگي: ” چه زیبا شده ای بانو “ اونوقت تيکه اي از قلبش ميفته و اگر فقط چندبار دیگه به همین راحتی از نگاه تو بیفته تمام اونو می شکنه و یک روز صبح زنی رو میبینی که روحش به مقصد تنهایی خانه ی تو رو ترک کرده اما خودش مشغول چیدن میز صبحانه توست و تو محکومی با جسد متحرک یک زن صبحانه بخوری….. اول رمان منفی عشق خرداد۱۳۶۱ مشهد سمنوي امسال ازپارسالم بهتر شده خداروشکر اره دستمون که راه بیفته بهترم میشه اونموقع ها تجربه نداشتیم ازصدقه سري سمیه خانم با تجربه شدي الهي خیرببیني که هرسال باني خیرمیشي ودورهم جمعمون میکني اره دیگه اگه سمنو پزون سمیه خانم نباشه که ماهمدیگرونمي بینیم لطف دارین همتون خیلي خوش اومدین واقعا نمیدونم چي بگم که هیچ سالي نشده منودست تنها بزارید میگم تا شب ماهم زدیم حاال وقتشه بسپاریم به مردا

دانلود رمان عشق بی رحمه  از فاطمه راستگو

: این رمان اشاره داره به زندگی دختری به نام هلنا هلنا دختری پر شر و شور است که تفریح را در زندگی اش مهمترین چیز میداند و همواره از عواملی که مسبب ناراحتی او میشود میگریزد او حتی معنی کلمه عشق را نمیداند و هیچوقت علاقمند به دانستن ان نیست اما بعد ها گرفتار عشقی میشود عشقی که تمام زندگی اش میشود عشقی که زندگی اش را میسوزاند عشقی که او را مجبور میکند که از دیدنه او دور باشد از لمس دستانش دور باشد و در حسرت هم اغوش شدنش بماند از هر چه که این عشق را تداعی میکند باید دور بماند او با هر چیزی که سره راهش قرار بگیرد میجنگد تا خود را در فراموشی فرو ببرد که دیگر از ان خارج شدنی نیست//////

دانلود رمان از فرار تا عشق  از زهرا_ا

از فرار تا عشق بهنااااااااااز هااااااااان یه کاسه تخمه بیار نوکر بابات سیاه بود خب تو هم سیاهی غرق فیلم بودم که یهو یه چیزی خورد تو سرم چنان جیغی زدم که خودم ترسیدم تا تو باشی به من نگی سیاه آخه الاغ مگه تو سیاهی اول رمان از فرار تا عشق تا تو باشی به من نگی سیاهآخه الاغ مگه تو سیاهی سیب قرمزی برداشت گازی زد و گفتخب همون منکه سیاه نیستم حرصی نکاش کردم نیششو تا بناگوش باز کرد و نگاهشو دوخت به تی وی باز نگاهی به صورت بانمکش کردم پوست صورتش سفید بود برعکس من که گندمی بودم چشمایی درشتو کشیده داشت وعسلی رنگ مثل من با این تفاوت که رنگ چشمای من سیاه خالص بود بینی ایی شکل بینی من داشت کوچولو و بامزه لبایی کوچک داشت اما برعکس من که قلوه ایی نبود هر دو ته چهره ی صورت مامان ماهرخ رو داشتیم آرشیییییییییین رنگم پرید از داد مامان! با ترس جوری از صندلی بلند شدم که افتاد روی زمین بهناز اخمش رو تو هم کرد و گفت: باز چ گندی زدی؟ عصبی بهش توپیدم: خفه با اخمای درهم و بی حوصله از پله ها پایین اومدم اگه شرایط عادی بود از نرده سر میخوردم ولی الان… تا جایی که میشد سرمو فرو بردم تو گردنم حضور بهناز پشت سرم حس کردم مامان بی وقفه شروع کرد به داد کردن آرشین؟ بله مامان همینجوری که راه میرفت و میومد گفت: هیچ فکر کردی چقد بیشعوری؟زیر چشمی بهنازو پاییدم سرخ شده بود از خنده باز بی حوصله جواب دادم: نه فکر نکرده بودم آخه من از دست ……

دانلود رمان تاجماه  از مهری هراتی

آتوسا رنگ پریده و ماتم زده، با چهره ای خسته و ناتوان روی مبلی در سالن پذیرایی لم داده و به نقطه ی دوری خیره شده بود. هنوز صداهای مبهم صحبت های میهمان هایی که تا لحظاتی پیش در مراسم سوگواری شرکت کرده بودند از فضای کوچه به گوش می رسید….. اول رمان داخل سالن، روی همه ی میزها پر بود از ته مانده ی شیرینی و میوه های نیم خورده ای که از جنگ میان آدم ها و خوراکی ها، نصف و نیمه در البالی پوست میوه های داخل بشقاب ها باقی مانده و مثل ته مانده ی عمر آدم هایی که شور زندگی را از دست داده اند، افسرده و پریشان به سر می بردند. دو نفر در سکوت و با سرعت در حال جمع آوری و نظافت میزها بودند. آوا، تنها فرزند، آتوسا که هفده سال داشت با چشمانی اشک آلود و افسرده در حالی که قاب عکس و کتابی را بر سینه می فشرد، با قیافه ای حاکی از بی حوصلگی در اتاقش روی تخت دراز کشیده و بی هدف نگاهش را به شقف دوخته بود. آتوسا بی توجه به آن چه در اطرافش می گذشت در اندیشه بود؛ گویی سرگردان و حیران در گذشته های دور و نزدیکش از این سو به آن سو می دوید و خاطراتش را می کاوید. آثار غم و احساس تنهایی و تاسف عزیز از دست رفته در سیمایش هویدا بود. اشک در چشمان متورم و قرمز رنگش بی تابی می کرد، بغض گلویش را می فشرد و هیچ چیز نمی توانست آتش درونش را خاموش کند. به هنگام غروب، وقتی که …..

دانلود رمان ملکه  از بهار عباس زاده 

داستان درباره پادشاهی است که پسردار نمیشود و پنج دختر دارد و شرط میگذارد که بعدی کسی است که لایق ترین شوهر را دارد و پنج دختری که آدم های اشتباهی وارد زندگیشان میشود… رمان پیشنهادی: دانلود رمان راز یک سوگند  

دانلود رمان طالع شطرنجی  از فائزه فاتحی فر

طالع شطرنجی حریر دختر با استعداد و پر انرژی که آرزوش رفتن تو مسیر فیلم نامه نویس های بزرگ و به نامه کارش رو با نمایشنامه نویسی شروع کرده و حالا که میخواد اولین قدمش رو برای هدفش برداره سرش کلاه میذارن و پس از آشنایی یهوییش با مجری تازه معروف شده ی تلویزیون میخواد مستقیم وارد عرصه ی فیلم سازی بشه و در این میان اتفاقات جالبی میفته از جمله درگیری های جذاب خانوم فیلم نامه نویس با شخصیت مرد.. اول رمان طالع شطرنجی عصبی ام به حدی که انگشت های لرزانم دکمه آسانسور رو پیدا نمیکنه خوشبختانه مردی میاد و باالی دستم دکمه قرمز رنگ رو فشار میده همزمان دنبال گوشیم که زنگ می خوره میگردم و میرم داخل آسانسور و بازم همون مرد دکمه ی همکف رو میزنه قبل از اینکه گوشیم قطع بشه جواب میدم و صدای شاکی الی تو گوشم پخش میشه: _ کجایی تو خوبه بهت گفته بودم سر ساعت اینجا باشی _ متاسفم الی نمیرسم باید خودت انجامش بدی انگار از صدام میفهمه حالم خوب نیست که آروم تر ادامه میده: _ چرا دختر؟ چی شده مگه ، اصلا من الان برم اون بالا چی بگم بدون آمادگی؟ الان سعی می کنم متن سخنرانی رو برات بفرستم الزم هم نیست که بگی مال خودت نیست اصالً اسمی از من نبر _ آخه مگه میشه نمیخوای بگی چی شده؟ آسانسور که چند لحظه ای می شد در طبقه سوم ایستاده بود و فکر می کردم کسی می خواد وارد بشه، یهو تکان سختی میخوره و غیر از روشنایی اضطراری فضای چند متری کامل…

دانلود رمان همیشه بی قرار  از شکیبا پشتیبان 

ماجرای دختری است به نام السا دختری پر از شور و شوق و شاد دختری از جنس آب زلال/// دریای پاک ملکه ای از جنس کوه غرور غروری که هرگز نمی شکند دختری که گروگان گرفته می شود//// و توسط برادر پلیسش رهایی می یابد دختری که عشق برایش مفهوم سختی دارد ////خاطر خواه های او یکی////

دانلود رمان فراموشم نکن  از مریم جعفری

داستان بر اساس زندگی پسری هست که خیلی نا امید و غمگینه و همه چیز رو تموم شده میبینه و برمیگرده و خاطرات گذشته رو شروع میکنه از بچگی تا بزرگسالی پسری که هنگام تولد مادرش را از دست دادهزیرا مادرش با وجود بیماری فشار خو ن و دیابت به خاطر همسرش که دوست داشت پسر دار شود این خطر را به جان خرید تا بعد از به دنیا آوردن سه دختر ؛ پسری بیاورد که به قیمت جانش تمام شددو خواهرش دم بخت و دیگری ۱۱ ساله بودند و همیشه این قضیه را به او گوشزد میکردند که اگر مادرمان زنده بود زندگی بهتری داشتیم بعد از مراسم چهلم ؛ پدرش با اصرار اطرافیان ) اره جونخودش ( و به خاطر کوچک بودن نوزاد همسری اختیار کرد که به دلیل عقیم بودن از همسرش جدا شده بودو پسرک را همانند فرزند خود دوست میداشت ….. اول رمان من از تنهايي ميترسم.نميخواهم با خودم خلوت كنم و به گذشته هاي بيانديشم.انگار در تنهايي كسي هست كه مرا بي وقفه سرزنش ميكند و به من يادآور ميشود كه مسبب همه اين بدبختي ها خودم هستم.احمقانه است كه كسي با دستهاي خودش تار و پود زندگي اش را ويران كند ولي من آنقدر احمق بودم كه ندانسته و نسنجيده بناي زندگي ام را ويران كردم و ايستادم و نابود شدنش را نگريستم.بعضي ها ميگويند خوشي زياد از حد سبب اين اشتباهات ميشود و عده اي معتقدند عقل به سن و سال نيست.گاهي ممكن است يك بچه ۵ ساله بيشتر از يك پيرمرد ۷۰ ساله بفهمد و اين در مورد من صادق است.اسم كارم را هيچ چيز نميتوانم بگذارم غير ….

دانلود رمان تحفه ی عشق  از دنیا غنوی

دونفر در دو جای مختلف بدون اینکه حتی فکرشم بکنند کلی بهم ربط پیدا میکنند تاحالا خونده بودید رمانایی که شخصیتاش امریکایی باشند اما این رمان کلی فرق داره چون شخصیتاش همه هندی اند.توی این رمان شمارو با اداب و رسوم کشور هند هم اشنا میکنیم….. رمان پیشنهادی: دانلود رمان ماهیماه دانلود رمان نجابت من

دانلود رمان اشک های یک دلقک  از صبا زرساز

اشک های یک دلقک اشک های یک دلقک شرحی از زندگی با زاویه دیدِ متفاوت یه آدمکِ که داره تو خودش و بین سایه های آدم های اطرافش گم میشه آدمک داستان من، هنوز تو جریان اتفاقات گیج و گنگ میچرخه و سعی میکنه تو دنیا چیزی برای یه درک ساده و خالی از ریا پیدا کرد . تو این داستان خبری از دخترای باربی و پولدار و پسرای نجیب زاده با عشق افسانه ای نیست . اینجا باید عشق رو پیدا کرد درست مثل دنیای واقعی اینجا عشق غول قصه نیست که از پس همۀ مشکلات بربیاد… رمان پیشنهادی: دانلود رمان کاشکی بفهمی  

دانلود رمان ریان  از زینت حسنی 

وقتی به بلندترین نقطه از کوهی که همیشه بدانجا می رفت، رسید. لبخند فاتحانه و زیبایی زد و چند نفس عمیق کشید. بعد روی تخته سنگی نشسته تا ریتم ضربان قلبش به حالت عادی بازگردد. آنگاه با شعفی و وصف ناپذیر و نگاهی تحیسن آمیز دشتهای فراخ و زمین های وسیع اطراف را از نظر گذراند…. رمان پیشنهادی: دانلود رمان نیلوفر مرداب

دانلود رمان آن سوی آینه  از  تکین حمزه لو

رمان خیلی قشنگ، آموزنده، عمیق و اثرگذار مریم که یک پسر ۴ ساله دارد با اطلاع از بارداری ناخواسته اش بسیار غمگین میشود و سعی میکند بچه را سقط کند چرا که تحمل دردسرهای حاملگی وزایمان و شب زنده داری و بچه داری را ندارد ولی شوهر و مادرش او را از این کار منع میکنند با مشکلات زایمان و بچه داری طاقت وتحمل مریم روز به روز کمتر میشود دیگر حوصله هیچ کس و هیچ چیز را ندارد و دائما ناشکری و آرزوی مرگ میکند و.. اول رمان مریم بی آنکه از جایش بلند شود خندید.باورش نمی شد چیزي که میبیند حقیقت داشته باشد.صداي خنده اش در آن فضاي کوچک می پیچید و مثل موسیقی فیلم هاي ترسناك اکوي بدي پیدا می کرد . دستش را روي سرش گذاشت و به نوار کوچک که حقیقت بزرگ و مهمی را فاش می کرد زل زد.شاید نتیجه اشتباه باشد،از کجا معلوم؟اما ته دلش می دانست که آن خط قرمز با کسی شوخی ندارد.دکتر داروخانه چه گفته بود؟نگفته بود اگر جواب منفی باشد ممکن است اشتباه شده باشد اما در صورت مثبت بودن تست شک نکند؟ باز خندید،از وقتی تست کوچک را خریده بود انگار روي آتش باشد ،قرار و آرام نداشت اما دکتر تاکید کرده بود ناشتا!حالا ناشتا بود،نبود؟از شب قبل خوب خوابش نبرده بود فکر اینکه فردا تکلیفش معلوم می شود آرامش نمی گذاشت.در رختخواب به خودش دلداري می داد “امکان نداره ،خیالاتی شدم.اصلا امکان نداره…”اما حالا چه می دید؟ که امکان داشت. در یک لحظه تصمیم گرفت نوار باریک را با یک..

دانلود رمان لبخند ابلیس  از فرزانه شفیع پور 

لبخند ابلیس ریحانه، دختر سر زنده و شادی ست که با عشقی آتشین و دیرینه به عقد پسرخاله اش حافظ در می آید همه چیز خوب پیش می رود تا این که حادثه ای غیر قابل باور و تلخ مسیر زندگی آن ها را از هم جدا می کند و هر کدام در سراشیبی تند نفرت از آن یکی پیشی می گیرد حافظ با بی رحمی ریحانه را از آغوش زندگی اش بیرون می کند و با سپیده نامزد می شود و بعد از کسب موفقیت در زمینه ی شغلی اش در خارج از کشور به وطن باز می گردد و شروع به آزار رساندن ریحانه می کند اول رمان لبخند ابلیس تنم شروع به لرزیدن کرد خندهی عصبی در میان اشکهایم کردم و چه خوب که بارش بیامان باران ضعفم را پوشش میداد داری دروغ میگی میخوای بهونه بیاری برای نامردی که در حقم کردیبادی سخت وزید و لرزم را بیشتر کرد با چشمهایی که دیگر سردی چندماه پیش را نداشتند؛ اجزای صورتم را رصد کرد و تیر خلاص را زد تازه یادگرفتم که مرد باشم ببخش بهخاطر سالهای از دست رفتهای که نمیشه جبرانش کرد باران شدت گرفت؛ انگار قلب آسمان هم پارهپاره شد، از فهمیدن کثافتی که روحم را زخمی کرد اتومبیلها با سرعت از کنارمان میگذشتند و بیتوجه آبهای راکد و گلآلود خیابان را به سمت ما پرت میکردند دلم میخواست، بچرخم و با آخرین توانم برسرشان فریاد بکشم بگویم، اینهمه شتاب و عجلهشان برای چیست؟ برای از بین بردن یک زندگی؟ کشتن عشق در قلبی نوپا؟ یا همون سال بخشیدمت میان آبی گرفتهی چشمهایش، به آنی نورامید…

دانلود رمان فرشته سیاه

: دختری  از جنس پاکی. ولی این دختر به خاطر اتفاقاتی که براش رقم می خوره/وارد یه کار اشتباهی میشه که لقب اون می شه فرشته سیاه اون قلب بی گناه تبدیل میشه به یهموبایل را قطع کردم و داخل جیبم فرو بردم. سرم را به صندلی تکیه دادم و…..  

دانلود رمان کوه شیشه ای  از مریم جعفری

داستان یه دختر به اسم پریا که عاشق پسره همسایشون بوده اما چون از احساس واقعی اون خبر نداشته با یه پسری به اسم بهرام که تو خارج زندگی میکنه ازدواج میکنه ومیره خارج اما اونجا متوجه میشه که بهرام مشکل روانی داره !به کمک یه دکتر روانشناس ایرانی طلاق میگیره و بر میگرده ایران و… اول رمان نفسم به شماره افتاده بود ولی به هر ترتیب از پله ها باال می رفتم سنگینی هیکلم را روي نرده هاي چوبی کنار پلکان انداختم انگار هزار کیلو شده بودم که پاهایم آنطور به دنبالم کشیده می شد از همان جا به باالي پله هاي مارپیچ نگاه کردم همه چیز در تاریکی وهم آوري گم شده بود صداي نفس هاي سطحی خودم را به وضوح می شنیدم سرم دوران داشت و کف پاهایم زق زق می کرد دلم می خواست حرفی بزنم ولی توانی در صدایم نبود سر پیچ بعدي مردي که سراپا سفید پوشیده بود ایستاده و نگاهم می کرد دستهایش را با آرامش در جیبهاي شلوارش فرو برده و چنان آراسته به نظر می رسید که انگار به مهمانی دعوت داشت سپس احساس بی وزنی می کردم یکبار دیگر او را از نظر گذراندم خودش بود!وحشت و هراس تمام وجودم را در بر گرفت چنان آرامشی در نگاهش بود که براي لحظاتی دچار تردید شدم چیزي گفت که قدم نزدیک تر شود که قواي من درهم شکست و سقوط کردم وقتی چشم باز کردم،آفتاب بی رمق زمستانی کف اتاق پهن شده بود نفس راحتی کشیدم و آب دهانم را فرو دادم پتو را کنار زدم و در جا …..

دانلود رمان ساعی  از مریم جمالی 

یلدا پویان دختر جوانی که در آغاز راه جوانی عاشق محمد شد …. روزگار در راه عاشقی با یلدا نساخت و او را دچار غم و ناراحتی کرد یلدا را در عذاب یک رویا نیز میبینیم ….. یلدا روزهای متفاوتی را با هم دوره های خود گذراند….. اول رمان انگار ساعت ها ثانیه ها و لحظه ها دست در دست هم د ا د ه اند تا من بیشتر از پیش در خلوت تنهایی ام فرو روم باز انگار و براي این دوکودك زنده هستم به راستی اگر ستاره ۴ ساله و عرشیا ۶ ساله نبودند من چه می کردم ؟ آیا امیدي براي زنده ماندن داشتم یا باید فراموش می شدم ؟ نمی دانم و باز هم نمی دانم؟ نگاه کردن به این دو کودك به من آرامش می دهد امروز دوشنبه است محمد به مسافرت رفته است من با ستاره وعرشیا تنها هستیم “انگار بازي این دو تمام شدنی نیست لبخندي به هر دو زدم و بعد رو به عرشیا کردم در چشمهایش غرق شدم چشمان محمد بود رو به عرشیا کردم و گفتم شام چی دوست داري وستاره که بیشتر شبیه خودم بود تا دیگران بدون تامل گفت کتلت و عرشیا با شادي کودکانه اش مرا به درون آشپزخانه هل داد تا براي شام آنها کتلت درست کنم…. در آشپزخانه ایستاده ام صداي بازي عرشیا وستاره قطع شدنی نیست براي آنها چند کتلت درون بشقابی گذاشتم تا درهنگام بازي بخورند بعد به آشپزخانه بر گشتم تا مابقی را….

دانلود رمان گل سر شکسته 

رخدادها چندان مهم نیستند، مهم افرادی هستند که آن رخداد را رقم می‌زنند یا به آن برخورد می‌کنند. حادثه‌ای کوچک/ دو انسان اَز دو دنیاى متفاوت را رو در‌ روى هم قرار مى‌دهد// دو انسانى که دنیایشان حتى موازی هم نیست/گل سر شکسته روایت‌گر هرمز.. مرد جوان مرفه‌ای است که با دردی عمیق در سینه به دنبال درمان می‌گردد و رویا دختری از طبقه‌ی نسبتا آسیب دیده‌ی جامعه که با یک حادثه‌ی کوچک در مسیر او قرار می‌گیرد. دو دنیای متفاوت. دو دنیا که حتی موازی هم نیستند/ اما هرمز بدون توجه به تفاوت فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی به دنبال به دست آوردن رویا می‌باشد.  

دانلود رمان آروم دل  از فریال

داستان روایتگر دختری به اسم دلارام دختری از جنس لطافت دختری از جنس پاکی دختری که واسه عشقش ..دختری که از قشر بالای جامعه است دختری که شمال شهر میشینه ولی افه نمیاد دختری که لباس هاش همه اش مارک از معروف ترین برند هاست ولی خودش رو نمیگیره دختری که واسه عشقش هرکاری میکنه رمان پیشنهادی: دانلود رمان حکم دل فریال  

دانلود رمان سرابم تویی  از سحر بانو 

سراب دختری که بخاطر چاقی زیادش اعتماد بنفس پایینی داره و تو زندگی زناشوییش موفق نیست و برای قوی تر کردن خودش عازم کره میشه حالا برگشته و یه فرد موفقه و فصل جدیدی از زندگیش آغاز میشه ولی.. اول رمان با قر و قمیش شالمو روی سرم تنظیم کردم و دسته ی چمدونم و گرفتم و دنبال خودم کشوندمش هیچ کس از اومدنم خبر نداشت از فرودگاه خارج شدم و به سمت تاکسی های زرد رنگ رفتم و دربست گرفتم بسمت خونه باغ … خیلی هاشون برام مهم نبودن ولی عکسالعملشون برام مهم بود دلم میخواست بدونم واکنششون از دیدن این سراب چیه برای این سراب بودن جون کنده بودم . من دیگه اون دختر دلشکسته و نا امید نبودم خودم و ساخته بودم نه فقط ظاهرمو بلکه اعتماد به نفسمو ساخته بودم خودمو باور داشتم االن اگر تحقیرمم میکردن میتونستم مقاومت کنم و حرفشون برام مهم نباشه و توی روحیم تاثیر نزاره . با رسیدن به خونه باغ کرایه تاکسی و حساب کردم و پیاده شدم جلو رفتم وبه عمارتی خیره شدم که توش بزرگ شدم و توسط بچه های فامیل تحقیر شدم من توی این عمارت نابود شدم انقدر که مجبور شدم اینجا رو رها کنم و برم اینجا

دانلود رمان به چشمانت مومن شدم  از فاطمه سالاری 

به چشمانت مومن شدم این رمان راجب یه گروه خوانندگی غیرمجازی با چند میلیون طرفدار در صفحات مجازی با رهبری حامی پرتو هستش، اون به خاطر شغل و شمایلش از دوستان و خانواده طرد شده اکنون او در همسایگی ترنج، دختری چادری که از شیراز جهت تحصیل در دانشگاه تهران آمده قرار گرفته با عقاید و دنیایی متفاوت که اول رمان به چشمانت مومن شدم حامی چشمهای خمارم رو بستم، و سر دردناکم رو به پشتی مبل تکیهدادم سردردم هر لحظه بیشتر میشد و این صدای کر کننده موسیقی روی دردش بیشتر تاثیر میگذاشت اینقدر هوای سالن آلوده بود، که اکسیژن کم شده بود فقط دودبود صدای پاشنههای کفشی که به من نزدیک میشدن رو میشنیدم تشخیص اینکه صاحب اون کفشها یگانه است، کار سختی نبود حامی؟- صدای گرفته و خشدارش به گوشم رسید مطمئنم که چیزی مصرف کرده بود، که صداش اینطور گرفته بود به خاطر این موضوع اخم هام بیشتر توی هم رفت دختره بیشعور، خودش به درک فکر آبروی ما رو نمیکنه چقدر بهش گفتم توی اینطور مهمونی ها جلوی خودت رو بگیر سرم رو از روی پشتی مبل برداشتم و با چشمهای نیمه بازم، سر تا پاش رو برانداز کردم مثل همیشه موهاش رو رنگ فانتزی زده بود اینبار رنگشون بنفش بود پیراهن کوتاه و دکلتهی بنفشش رو با موهاش ست کرده بود و در آخر کفشهای پاشنه ده سانتی مشکی، تکمیل کننده تیپش بود چقدر رنگ بنفش به پوست برنزهاش میاومد اون رو زیبا و فریبنده کرده بود با این فکر لبم به لبخند باز شد و عصبانیت چند دقیقه قبل رو فراموش کردم با صدایی که …

دانلود رمان تیرانداز عاشق  از رها بهرامی

تیرانداز عاشق در مورد یه دختر ورزشکاره که برای مسابقات جهانی انتخاب شده.. دختری که همه ی فکر و ذکرش کار و ورزششه و چیز دیگه جز این براش اهمیت نداره.. اتفاقی با یه پسر اشنا میشه که از قضا اونم ورزشکاره.. چیزی تو گذشته ی این اقا پسر وجود داره رمان پیشنهادی:دانلود رمان چراغ قرمز رها بهرامی متن اول رمان تیرانداز عاشق سرخوش وشاد وسط باغ بزرگي راه ميرفتم و آزاد براي خودم ميچرخيدم مثل چهارده ساله ها باال پايين ميپريدم لب جوي زاللي نشسته بودم و داشتم اب ميخوردم… که… باصداي بلند گوشيم از خواب پريدم به زحمت تماس رو برقرار کردم و خواب آلود گفتم بله!؟؟! صداي سرخوشي تو گوشم ميپيچيد و هياهو به پا ميکرد… سعي کردم حواسم رو جمع کنم تا ببينم اين ديوونه کيه که منو از خواب نازم بيدار کرده …تا چندتا ريچار بارش کنم…بعلهههه!!! ميترا بود… _اي بميري ميتراا!!چه خبرته اول صبحي مثل خروس بي محل صداي نکرت رو انداختي رو سرت؟؟ نا باور صدام زد _مونيکا؟!!! _زهرمار چيه؟! مثل اينکه حالش بدجور گرفته شد آرومتر گفت: منو باش زنگ زدم خبر انتخابي رو به کي بدم باي… بالفاصله تماسو قطع کرد بي توجه به حرفش،به اميد اينکه ادامه ي خوابمو ببينم سرمو رو بالش گذاشتم اما… به ثانيه نکشيده انگار تازه فهميدم ميترا چي گفت.. پاشدم فووري شمارشو گرفتم و… _سالم عشقم جون دلم؟؟کارم داشتي؟ _منت کشي فايده نداره..دلمو شکوندي_ عههه خواهري خودمي بگو ديگه و لحنمو بچگونه کردم تا شايد تاثير بذاره.._ نووچ مونيکا کي ميخواي ادم شي ضد حال نزني؟؟ هرشرايط ديگه اي بود تماسو قطع ميکردم چون اصالا نازکشي تو خونم نبود اما… بعد چند لحظه سکوت… _ميخواستم بگم خبرمرگت      

دانلود رمان ورطه  از ارغوان 1367

ورطه زرین که با اجبار و به خاطر حفظ حرمتها با یه مرد معتاد ازدواج میکنه و میشه یک زن… یک مادر… یک معتاد… یک مادرِ معتاد! اون هم به تشویق پدر معتاد بچه ش… کشمکش ها و درگیریهایی برای نجات خودش از این وَرطه پیش رو داره در حالیکه… رمان پیشنهادی: دانلود رمان تیه طلا دانلود رمان حلقه جادویی دانلود رمان دارمت و ندارمت انگار  

دانلود رمان با تو کافر میشوم  از نیلوفر قنبری

درباره ی دختری به نام روژین که شوهر خواهرش عاشقشه وکلی بهش آزار میرسونه ماجرا از جایی شروع میشه که همسایه خواهرش به عنوان خواستگار به خونه اشون پا میذاره همسایه جذابی که تو نگاه اول دل دین روژین میبره اما شوهر خواهرش تهدیدش میکنه که میدوزدمت و بلایی سرت میارم اگر جوابت بله باشه در حالی که کل ماجرا این نیست وشروع داستان اصلی با فهمیدن…… اول رمان با صدای قار و قور شکمم سالنه سالنه به سمت آشپزخانه قدم برداشتم شبی سرد بود و از بیرون صدای زوزه ی باد م ی آمد. در نیمه یتوی برقی بلند و صدای رعد و رفت برق ناگهانکه بودم راه آسمان پیچید. از ترس دست رو ی قلبم گذاشتم و هین کشیدم.نگاهم به سمت پنجره افتاد. آسمان با رعد و برق روشن و خاموش میشد و به دنبالش صدایی رعب انگ یز سکوت شب را می شکست.را تلفن همراهم چشم چرخاندم توی سالن خانه. آن به دنبالروی میز کنار شومینه گذاشته بودم. همین که خواستم به آن سو قدم بردارم دیدن سا یه ای از پشت پنجره ی تراس مرا بر جامتوقف کرد.وحشت زده با صدایی بلند فریاد زدم: جوابی که نیامد مطمئن شدم توهم زده ام. فکر کردم شاید باد وطوفان تکه لباسی از روی بند رختها روی هوا رقصانده بود. صدایکوبش قطرات باران روی کانال کولر و شیشه ها کمی به ترسماضافه کرد. ابرها بعد از آن همه جنگ و دعوا، حاال نشسته بودند به زار زار گریه کردن. چه اشکی هم می ریختند. لابد بعدش هم اخبار تلویزیون میدی..

دانلود رمان ایسکا  از حدیث عیدانی 

نیاز مشکات، دختری مستقل، با عزت‌ نفس و کمی غد که قصد داره از ایران بره و مدیر برنامه‌ی رهبر موسیقی یه گروه معروف بشه موسیقی‌دانی که در همه‌جا به‌عنوان یک فرد خوش‌مشرب شناخته میشه؛ ولی به‌تدریج با توجه به اتفاقاتی که در خلال داستان میفته، اخلاقش از این‌رو به اون‌رو میشه و درگیری‌های خاصی با نیاز پیدا می‌کنه درگیری‌هایی که از چند جهت به‌شدت زندگی این دو نفر رو تحت تأثیر قرار میده اول رمان سوار ماشین که شدم گوشیم زنگ خورد، لبخند کمرنگی روی لبم نشست بدون نگاهکردن به اسم طرف هم میدونستم که کی اونور خطه موبایل رو از توی کیفم درآوردم و مثل همیشه، بدون سالم، جواب دادم: – تازه سوار ماشین شدم، یه ربع دیگه دم خونهتونم و همزمان با این حرف، ماشین رو روشن کردم جیغ صنم بلند بود و من که هنوز به تن صدای بلند و تیزش عادت نکرده بودم، موبایل رو کمی از گوشم فاصله دادم – نیاز خانوم، واقعاً چجوری میتونم یهخرده ادب بهت یاد بدم تا بتونی اول هر مکالمه به مخاطبت سالم کنی؟ واقعاً این کار خیلی سخته؟ لبخندم عمیقتر شد این عادتم همیشه دلش رو خون میکرد بیربط با موضوع، پرسیدم: – آمادهای که؟ نیام اونجا سه ساعت معطل قروفرت بشم با حرص پوفی کشید میدونست که مرغ نیاز یه پا داره و تا نخواد، کاری انجام نمیشه مثل همیشه زود از موضعش پایین اومد و مسئله رو کش نداد – بنده آماده میباشم رسیدی یه میس بنداز، میپرم پایین باشهای گفتم و بدون خداحافظی قطع کردم اون شب هوای تهران خیلی سرد و دلچسب بود شیشههای ماشین، به خاطر حرارت داخل اتاقک، بخار…

دانلود رمان رسپینا  از زهرا تیموری

او رفت یا من رفتم؟!نیست که بداند درون خود مچاله شده ام و هر شب خاطرات اسیدی ام را ورق می‌زنم! پای چوبه‌ی دار، بند بند وجودم را به رگبار می‌گیرم! هر شب تا صبح خود را دفن می‌کنم اما سپیده دم، باز آن گور کن لعنتی از گور بدرم می‌کند!حوایی بودم که به زور سرنوشت یا لج بخت برگشته سیب ممنوعه را به خوردم دادند! با این قیاس که این بار خداوند حوا را بخشید و فرصت جبران دوباره داد اما آدم… تا قبل از آن سیب کرم خوردهشی ممنوعه خود را کاشف سیاره ی جدیدی می پنداشتم. اما اینک بدون او به بیماری لاعلاجی درگیر شده ام که هیچ نسخه‌ی  امیدی ندارد!… اول رمان امشب بعد از چند ماه تحمل، مثل کسی که مار خورده افعی شده، تموم آزار و شکنجه هایی رو که به سرم آورده بود بهش پس دادم. هنوز تنم داغ بود درست نمی فهمیدم دست هام به خون کثیف اون حیوون آغشته شدن! حیف اسم حیوون که روش می ذاشتم.  تموم توانم رو جمع کردم با پاها برهنه تند و بی نفس از خونه ی کفریش به حالت دو فرار کردم. از خونه ای که قرار بود کاخ آرزوهام بشه اما فقط از زندون چند تا میله ی آهنی کم داشت و از صد تا بند و سلول انفرادی برام بدتر بود. بارون گلوله هاش رو تند تند به صورتم شلیک می کرد انگار می دونست مجرم شدم. ساعت سه نصف شب بود؛ هیچ آدمی توی اون خیابون خلوت پرسه نمیزد. نمی دونم از خوش اقبالی یا از شقاوت من بود….

دانلود رمان از انتقام تا عشق  از مارال

از انتقام تا عشق فاصله بين عشق و نفرت يكـ مرز يك مرز باريكـ اما يكـ نگاه كافيه تا مهر كسى به دلت بيافته و اونجاست كه عشـقت تو قلبت حبس مى شه گاهى بايد بخشيد تا به ديگران ثابت كنى كه براى چيز هاى بيهوده وقت ندارى گاهى بايد درها را باز كرد و به زندگى لبخند زد نفرت زود به دست هاى فراموشى سپرده مى شود ولى عشق ماندگار است و آتش پر حرارت انتقام را خاموش مى كند داستان رمان داستان چهار پسر است از تبار رنجديدگان و چهار دختر از تبار خلاف كاران دخترانى كه اسير شكنجه و عشق مى شوند عشقى كه به اسارت اجبارى در مى آيد بايد ديد كه سرنوشت براى اين هشت نفر چه بازى را رقم زده است اول رمان از انتقام تا عشق گوشی رو قطع کرد رو مبل نشست دوباره همه چیو دوره کرد چی میخواد هدفش چیه؟؟؟ به چی میخواد برسه؟؟؟ موبایلشو برداشت رفت تو اینستا گرام آیدیو سرچ کرد؛مهراساسلمتی تنها دختر پدرام سلمتی همه چی براش زنده شد خاطرات سختی هایی که با مادرش کشید عشقی دوسش داشتو از دست داد پدرى که بش نیاز داشتو اون زمان پیشش نبود ساعتو نگاه کرد بود یك ساعت وقت داشت ٥نزدیكاى بود انقد فكر کرد که متوجه گذر زمان نشد بلند شد یه شلوار کتون ٥:٣٠ سرمه اى با یه پیرهن سفید پوشید سفید خیلی بش میومد و اندام عضلانیشو خوب به نمایش میذاشت موبایلشو از رو میز همراه با کیف پولش برداشت و خانوم سلمانی و صدا کرد آرتا:خانوم سلمانی؟ -بله آقا؟ -من شب دیر میام؛حواست باشه به همه چی -اگه مامانم کارى…

دانلود رمان شیرینی گناه  از جاودانه ماه

در مورد دختری که به خاطر فقر و از دست دادن خانوادش و برای درمان بیماری برادرش مجبور میشه کار پیدا کنه که بعد از چند روز دوندگی پسری بهش پیشنهاد میده که با اون باشه در عوض خرج بیمارستان رو بده اما درست در همون شب … اول رمان خسته از رفتن به این شرکت و اون شرکت، خیس از بارونی که به بدنم شالق وار ضربه میزد تو خیابون راه می رفتم و تو ذهنم صدای برادر کوچکیم بود که دیشب بهش قول اسباببازی داده بودم! تو خیابون پر از آب با نا امیدی قدم میزدم و به مردمی که هر کدوم برای کاری پرسه میزدن نگاه میکردم؛ چشمم به هر کدومشون میافتاد به این فکر میکردم که اونا هم مثل من درد دارن؟ دغدغشون نداشتن پول خرید اسباب بازیه؟ یا خریدن نون؟ سرمو بلند کردم: خدایا توهم داری میبینی؟ به ماشینهای مدل باالیی نگاه میکردم که دست یه عده جوون بود و کورس میگذاشتن، و آیا اینا هم دردِ نداری کشیدن؟ وقتی رسیدم در خونه به رنگ آبی زشتش نگاهی کردم و بعد کلید انداختم و در رو باز کردم. کلید! هه… با لگد هم باز میشد! لگد چرا؟ از دیوارم میشد پرید داخل! وارد حیاط شدم، آرشا بدو بدو با اون دستهای کوچیکش اومد طرفم و با صدای بانمکی گفت: آبجی اسباب بازیام کو؟ بغلش کردم: اسباب بازیها رو دادم به یه بچه تو خیابون بازی کنه اخه داشت گریه میکرد. قرار شده فردا واست بیارتشون. آرشا: باشه فقط گفتی که اونا مال آرشا خانِ، خرابشون نکنه یه وقت! لپشو کشیدم: اره فسقلی بدو برو تو خیس…

دانلود رمان عصر پاییزی  از شیوا امیر پور 

سرنوشت هيچوقت اونطوري که ما ميخوايم رقم نميخوره  براي يه دختر از جنس بلور يه مرد از جنس سنگ خوبه نه يه مرد شيشه اي مدت زيادي نيست که فهميدم همه فکرمي کنن که من دختر عاقلي هستم در واقع نميدونم همچين فکري اصلا براي چيه؟ از وقتي کلاس سوم دبستان بودم  يه عشق خيلي بچه گونه نسبت به پسر خالم داشتم عشقي که و…. اول رمان خودم هم ميدونم بچه گانست دوباره دامن گيرم شده در واقع من ۳۱ سالم بيشتر نيست ولي ميدونم وقتي دوستام به راحتي درباره ي دوست پسراشون حرف ميزنن يا ميان و با اشک و اه از پسري حرف ميزنن که تو اين موقعيت براشون تفاوتي نداره که فقير باشه يا پولدار ميتونه خوشبختشون کنه يا نه متوجه ميشم که بعد ها به خودشون ميخندن بعضي هاشون هم در آينده زار ميزنن و ميگن چرا گذاشتم که تا خرخره تو لجن فرو برم ولي درباره ي پسر خالم در واقع ما دخترا تو اين سن خيلي خيال پردازي ميکنيم و برامون فرقي نداره چي باشه فکر ميکنيم هر چقدر طرف رو دوست داريم همونقدر دوستمون داره منم همينجوري شدم فکر ميکنم که خيلي دوسم داره نياز به کمک دارم احساس ميکنم خيلي تنها شدم مدتي ميشه که ساناز اومده خونمون ساناز دختر عممه راستش خيلي بهش وابستم خيلي دوسش دارم اون دختر مهربونيه و خيلي هم بامزه س ساناز ۹ سال از من بزرگتره ولي زياد اشتباه ميکنه اينکه مرتبا درباره ي دوست پسرش با من صحبت ميکنه راستش منم عالقه مند شدم که براي خودم يه دوست پسر داشته باشم هيچ …  

دانلود رمان تهران شلوغه  از جاوید و جاویدان

تهران شلوغه کیمیا سال هاست که تنفر پسر عموش امین رو تو قلبش داره و بعد از گذشت چند سال اتفاقای مختلف این تنفر رو دو چندان میکنه به حد که حاضر به گذشتن از خیلی چیز ها میشه تا از دست امین خلاص شه ، علی که آشنایی قبلی با کیمیا داره به بهونه ی کمک کیمیا به علی وارد داستان میشه و چند خانواده در گیر چالش ها و مسائل مختلف میشن …. هــرگــز ، هیــچ چیــز، قابل پیـش بیــنــی نیــســت! رمان پیشنهادی: دانلود رمان صوفیا دانلود رمان انتقام زیبا دانلود رمان اشک اقیانوس

دانلود رمان دبیرستان عشق  از Fereshte69  

  راجع به یه دختر دبیرستانی که عاشق معلمش میشه داستان یه دختر مثل تمام دخترای سرزمین من و برای اون دسته از اقایونی که غیرت رو توی محدود کردن و……. میدونن در صورتی که اصل غیرت داشتن به اینه که زن احساس امنیت کنه… رمان پیشنهادی: دانلود رمان بادیگارد ریزه میزه ارباب  

دانلود رمان عشق و سنگ جلد دوم  از شبنم ا.ی

داستان از اونجایی شروع میشه که یسنا به همراه دوست صمیمیش آیلین توی دانشگاه شهر دیگه قبول میشن.. ولی با مخالفت شدید خانواده ها برای رفتنشون مواجه میشن ولی بلاخره اونا رو راضی میکنن ولی به یک شرط… اینکه برن توی خونه ی پسر عمه ی آیلین زندگی کنن یسنا و آیلین هم قبول میکنن ولی زندگی توی اونجا سرنوشت همشونو تغییر میده و ….. لازانیا رو گذاشتم توی فر و از آشپزخونه اومدم بیرونو رفتم سمت اتاق خواب. وارد اتاق که شدم چشمم خورد به تخت خواب دونفره ی صدفیمون. لبخند ناخواسته ای زدم… چه شبایی که روی این تخت با هم به صبح نرسوندیم. سری تکون دادمو حولمو برداشتمو رفتم حموم. یه دوش ده دقیقه سریع گرفتمو از حموم اومدم بیرونو نشستم پشت میز توالتم. اول یه ذره آرایش کردم بعد از اون از جام بلند شدمو یه تاپ شلوارک قرمز تنم کردمو موهامو همونطور خیس ریختم دورم.. آخه ارسان اینطوری دوست داشت. لبخندی به خودم توی آیینه زدمو از اتاق اومدم بیرون. دستگاه پخش و روشن کردم و روی آهنگ مورد علاقم تنظیم کردمو رفتم توی آشپزخونه تا سالاد درست کنم. مواد سالاد از قبل آماده بود پس فقط من خوردشون کردم…. چند لحظه بعد با آهنگ مورد علاقمون شروع کردم به خوندن تو هستی تنها عشقم تو دنیامی نباشی میمونم بی تو تنها اگه که یک روز از من دلگیری اول رمان دوست دارم تو رو قد دنیا واسه دیدنت قلبم میلرزه وجود تو به دنیا می ارزه برای لحظه های شیرینم لب تو داره بهترین مزه          

دانلود رمان انتقام به سبک جنسی

: داشتم راھروی دبیرستان رو طی میکردم عصبی بودم ھم از خودم ھم از مربی ورزشمون …پوفی کشیدم و در حالی کھ سعی کردم حرفشو نادیده بگیرم از اونجا دور بشم . برام عادی شده بود ولی اینکه از ھر کسی این حرفا رو بشنوم عصبیم میکرد شاید اگه دخترای دیگه جای من بودن از ذوق تعریفش میپریدن بغلش و ماچش///

دانلود رمان آنتیک  از عادله حسینی

آنتیک داستان دختری به نام برکه ست که طی جریاناتی و با وجود مخالفت های خانواده ش با پسری به نام بنیامین نامزد میکنه اما یه مسایلی پیش میاد که اون میفهمه بنیامین شخص خوب و قابل اعتمادی نیست و پیشینه خوبی هم نداره و همین سابقه بد اون ، برکه رو با سروان به تعلیق دراومده ای آشنا میکنه… مردی که سعی در دستگیری و به دام انداختن بنیامینی داره که خیلی وقته ناپدید شده … اول رمان آنتیک ظلمات است. نور باریکی که از دریچه ی کوچک راه گرفته، آنقدر توانایی ندارد تا فضای این دخمه را روشن کند. مرد کمر دختر را به دیوار میکوبد. یکی از دستهایش روی شانهی او مینشیند. دختر میلرزد. مرد بیاعتنا به این لرزه بند تاپ او را میکشد و از روی بازویش پایین میاندازد. دختر بازهم میلرزد تلاش میکند جیغ بزند. هیچ صدایی از حنجرهاش خارج نمیشود. تقلا میکند تا از زیر دست او فرار کند. حتی تکانهایش هم آنی نیست که باید باشد

دانلود رمان یادش تازیانه میزند  از سانیا سلطانی

ازیانه میزند دختری از جنس بی تفاوتی بی صدایی و پوچی اسیر دست یک مرد مردی که نمی داند چطور و چگونه او را در سرزمینی غیراز سرزمین مادریش نگه داشته است! تلاشی برای یافتن گذشته دارد تلاشی برای یافتن هویت پنهاش و خانواده ای که هیچ وقت دیداری با آنها نداشته است دخترک تنها و بی پناه و با یک دنیا سوال در ذهن مشوشش پا به سرزمین مادری میگذارد خانواده اش را می بیند اما یک چیز این میان هنوز برایش نامفهوم است می خوانیم قصه ی هستی را تا بدانیم این راز سر به مهر او را به کجا می کشاند!!! رمان پیشنهادی: دانلود رمان زندگی اجباری شیرین است

دانلود رمان گوشواره  از نسرین جمال پور

مهسان دختری نازپرورده که باید بجنگد و عشق را در کوچه پس کوچه های تهمت ها و بی اعتمادی ها پیدا کند عشق زیباست اما تا زمانی که دنیا نخواهد تاوان دل شکستن‌ها را به بدترین شکل از تو بگیرد اول رمان تلفن را محکم روی دستگاه می کوبم و از میز فاصله می گیرم سومین بار است که پی در پی شماره همراهش را م ی گیرم و پاسخگو نیست شماره اتاقش هم بیوقفه اشغال است تصمیم می گیرم به اتاقش بروم و از حالش، آگاه شوم سارا زینعلی سر راهم سبز می شود چایی آوردم برات مهسان با نشاندن اخمی غلی ظ بر صورتم، وادارش می کنم حرفش را اصالح کند خانوم میرعلی، چا ی آوردم نمیخورم از مقابلش رد می شوم و با تقه ای کوتاه، درِ اتاق ژینا را به صدا درمی آورم شیخی، منشی نسبتا فضولش، گوشی تلفن را از گوشش کم ی دور می کند و از جا برمی خیزد با صدایی بم و خشن، میگوید: کاری داشتی مهسان؟ پاسخش را نمی دهم گذر ثانیه ها که به پنج می رسد، صبر بیشتر را جایز نمیدانم و در را به سرعت باز می کنم شیخی به سمتم پا تند میکند؛ اما قبلاز این که به من برسد، میان اتاق بزرگِ تنها دختر رئیس شرکت، خشک میشوم و از دیدن تصویری که مقابل چشمانم قد کشیده است، کم مانده پس بیفتم شیخی پشت سرم ج یغ می کشد و طولی نمی کشد که همهی پرسنل شرکت میان اتاق ژینا جمع میشوند خانم ها ج یغ می کشند و آقایان با وحشت و غم، به تن نیمه جان ژین…

دانلود رمان شبیه تو  از شادی جمالیان 

داستان در مورد دختری جوان و خودساخته به اسم سامره‌ست سامره ورزشکار و مربی حرفه ای ورزشه. با پیشنهاد دوستش، مربی نازگل، ته تغاری عمارت کیهان ها میشه ولی روزگار اتفاقات دیگه ای رو براش رقم میزنه…. اول رمان با صدای بلندی میگویم: اونطوری نزن دختر، مگه کفگیر گرفتی دستت، هالتره! با شنیدن صدای من تقریبا همه دخترهای سالن به خنده می افتند، دمبل های کنار آینه را مرتب میکنم. سپس سراغ وزنه های کنارشان میروم و آنها را هم روی هم میچینم و دسته تی و طناب را بر میدارم و داخل سبد می اندازم. همین که چشم از آنها میگیرم مرسده با برنامه تمرینش مقابلم سبز میشود و در حالیکه با درجا زدن سعی میکند بدنش همچنان گرم بماند برگه تمرینش را مقابلم میگیرد: اینو نمیفهمم. نگاهی به برنامه اش میکنم و آن را میگیرم: کدوم؟ با دست به خط دوم اشاره میکند، چشم میچرخانم و به ردیف استپ هایی که کنار ورودی چیده شده اشاره میکنم: برو یه استپ بیار. مثل میگ میگ سریع به سمت استپ ها میرود. کمی بعد مرسده با استپ کنارم می ایستد، آن را از دستش میگیرم و روی زمین میگذارم و با برداشتن دو دمبل میگویم: ببین اینطوری میری رو استپ، شونه هات نباید خم بشن بعد که یه گام به عقب برمیداری…….

دانلود رمان دنیای عروسک ها

دنیای عروسک ها رمان درباره ی سرنوشت دو دختر به نام ترسا و اریاناست   که هردو محکومند به یک ازدواج اجباری اما ایا تن به این ازدواج میدهند بین عشق و خانواده کدامیک را ترجیح میدهند ترسایی که عاشق علیرضاست و علیرضا فقط برای منافع شخصی بدنبال اوست سرنوشت این دو چه میشود ایا تن به این ازدواج اجباری میدهند تا خانواده هایشان را نجات دهند چه مشکلاتی در سر راهشان وجود دارد… اول رمان دنیای عروسک ها باصدای جیغ بلندی از خواب پریدم وای خدا چی شده عراقی ها حمله کردن شروع کردم به جیغ کشیدن که یه دفعه دراتاقم باز شدو مامانم اومد تو اونم باجارو مامان:چته گیس بریده چته جیغ میزنی _مامان بدبدخت شدیم بهمون حمله شده مامانم یه سری از تاسف تکون دادو رفت وا خدا چشونه من میگم بمون حمله شده میزاره میزه دباره همون صدا بلند شد یه نگاه به دوروبرم انداختم دیدم صدای االرم گوشیمه اه سکته کردم این آرسام عوضی دوباره رفته صدای گوشیمنو عوض کرده نکبت)یه بار توتاکسی نشسته بودیم هی صدا جیک جیک میومد راننده هم هی اینورونگاه اونور نگاه صدارا پیدا نمیکرد بدبخت فکرمیکرد گنجیشکه یه جا گیرکرده توماشینش هی ماشینو خاموش میکرد میرفت داشبردا میداد باال دوباره میومد سوار میشد بعدکه پیاده شدم فهمیدم صدای زنگ گوشی من بوده( بلند شدم جنگل روسرمو درس کردن رفتم پایین به به ببین چه کرده مامی جون رفتم سالم کردم نشستم تا نشستم دیدم چای برامن نیست بلند شدم چایی بریزم چایما که ریختم نشستم دیدم هیچی تو سفره نیست)ایوووول سرعت عمل(بله آرسام و پدرعزیزم سفره را جارو کردن_پس من چی ارسام:ننو درد چه خبرته مثل گاو میخوری یکمم برا ما میزاشتی_چشام داشت از کاسه درمیومد روکه