ژانر‌ها: بزرگسال

دانلود رمان حصار   برای اندروید و کامپیوتر و PDF

حصار این رمان در مورد الیوشا پسری است که توسط عرب ها به بردگی گرفته شده تا فروخته بشه … دانلود رمان آن روی سکه باران متن اول رمان حصار با صدای گریه بیدار شد باز دختری که دو روزه اوردنش اینجا نیمه شب سروع کرد به زجه زدن.. اخه گریه چه فایده ..واقعا نمیفهمه که دیگه اینجا آخر خطه.. اینجا مهم نیست کی بودی و از کجا اومدی اینجا فقط یک جنسی واسه فروش به قفس کناری خالی زل زد// کاش انا بودش هنوز تنها دختر روس اینجا تنها همزبون// صب با اشک رفت شاید اینجا برزخ باشه اما زا جهنم بهتره خ۰دا میدونه چی منتظرشه ارباب و مالک جدید باهاش چیکار میکنه.. یه لحظه لرزید از این افکار ..از میله های یخ زده زمخت و بی رحم دور شد و خودشو وسط قفس مچاله کرد چرا اینقد سرده همیشه نکنه فک میکنن قابل فاسد شدنه که اونارو تئی این فریزر نگهداری میکنن صب ها که میبرنشون بیرون

دانلود رمان دور دست ها  از ماه ساکت

دور دست ها داستان زندگی دختری که به اجبار خودشو به پسری میچسبونه و زمانی که اعتراف میکنه عاشقه پسر شده ،پسر تحقیرش میکنه! بعد از مدتی تو مهمونی باهم رو ب رو میشن و اینبار پسر اجازه دور شدن نمیده و دوباره باهم رابطه برقرار میکنن زمانی که دختر قصمون متوجه میشه مردی که عاشقشه متاهله ترکش میکنه اول رمان دور دست ها میخواستم بالا بیارم چمدر این پسر سیریش بود من : وااااای حامد ولم کن بسه چن بار بگم مریم حالش از تو به هم میخوره من اشتباه کردم ملیکا یه هوس بود من مریم و دوست دارم ملیکا هوس بود و تو یه هوسبازی ادم اشتباه میکنه چمد راحت خودتو میبخشی با خدا نسبتی داری ؟؟ ? دهنه منو باز نکن شیما من دوسش دارم تو اگه دوسش داری باید ولش کنی چون فک کنم اینو فهمیده باشی که ارزشش بیشتر از توعه تو باید با کسی که هم لد و لوار خودته باشی ملیکا لیالتتو داشت پوزخند زدم و عمب کشیدم صداشو شنیدم : میلاد بفهمه بینمون موش میدوونی خیلی ناراحت میشه برو بابایی نصارش کردم و رفتم به سمت بوفه مریم اونجا منتظرم بود رو یکی از صندلی ها دیدمش سرش پایین بود و با انگشت هاش بازی میکرد صندلی رو عمب کشیدم که متوجه ام شد : چرا دمؽی ؟؟ یکم نگاهم کرد من : حامد ؟؟ سری به نشانه مثبت تکون داد و پوؾ کشید به مانی ب که بعد سرمو بکوبه به دیوار ؟؟هر چی هست برادره ؼیرت داره بعد از حامد منو میکشه تکیه دادم به صندلی : اگه از من میشنوی تا الان هم …

دانلود رمان بدشانس  از پفک نمکی

: دختری که بخاطر بدشانسی و کنجکاوی وارد ماموریت مخفیانه‌ای میشه و با رییس اون باند وارده رابط ارباب برده‌ای میشه، بعد از مدتی پدر و مادرش کشته میشن و از ترس به این مرد پناه میاره اما بدون اینکه بدونه توی قتل پدرش و مادرش اون…

دانلود رمان دایانای بی نقص  از سیرا  برای اندروید و کامپیوتر و PDF

دایانای بی نقص دایانا بے نقص نیست او در آستانه چهل سالگے قرار دارد و یک شڪست عاطفے عمیق را تجربه ڪرده او ڪتابدارے با خصوصیات اخلاقے منحصر به فرد است ڪه فڪر می‌ ڪند نمے تواند هیچ ڪارے را با موفقیت به پایان برساند اما بعد از آشنایے با امیرعلے مردے ڪه در نظر او بے نقص جلوه ڪرده شروع به خیال پردازے مے ڪند و… اول رمان دایانای بی نقص او به خوبی می داند که چگونه باید با یک زن برخورد کند هم در تخت خواب و هم زمانی که من را در حیاط یا آسانسور می بیند همیشه صاف ایستاده و در حالی که لبخند عاشقانه ای به لب دارد همان گونه که خودم را به او معرفی کردم نامم را خطاب می کند ! صبح بخیر خانم دایانا ! عصر بخیر خانم دایانا ! امروز هوا سرد شده مگه نه خانم دایانا ؟او همیشه پسوند “خانم” را به نامم می چسباند تا مؤدب به نظر برسد هرچند که من بارها به او گفته ام این کار ضروری نیست اما شما که مردهای بی نقص را نمی شناسید آنها به شدت ایده آل گرا هستند و باید هرکاری را به نحو احسنت انجام دهند حتی اگر امر کوچکی مثل صدا زدن نام معشوقه اشان باشد..من دایانا هستم شاید برای یک زن ۰۴ ساله این نام غیر واقعی به نظر برسد اما حقیقت همیشه در عالم واقعیت رخ نمی دهد این حقیقت گاهی ورای ذهن ماست و گاهی حقیقت در عمق نگاه دفن شده است.. برای مثال حقیقت عشق امیرعلی نسبت به من در پس چشمان درشت مشکی رنگش پیداست او یک مرد بی نقص

دانلود رمان عمق تاریکی  از پریا

در مورد دختریه که در پونزده سالگی وارد زندگی پر پیچ و تابی میشه خیلی چیز ها رو از دست میده از جمله خودش .. مجبور میشه زندگی مشترکشو با فرد دیگری شریک بشه.. گرفتار گرداب طلاق میشه و وضعیت روحیش بدتر از همیشه میشه.. اما زندگی رو ادامه میده تا اینکه… رمان پیشنهادی: دانلود رمان شعله دار

دانلود رمان تاریک ترین شب  از جنا شوالتر

تاریک ترین شب اشلین در یک شب تاریک، قدم به جنگلی میذاره تا به قلعه رازآلودی که که در نوک کوهه برسه چون شنیده اونجا مردانی هستن که می تونن بهش کمک کنن تا تواناییش رو کنترل کنه از مردم شهر شنیده که این مردها فرشته هستن اما انگار مردم اشتباه می کردن و مردان توی این قلعه همگی شیطان هستن اشلین در این مسیر گیر یکی از خطرناک ترین شیاطین میفته و دنبال راه فرار می گرده اما حالا مدکس به اون اجازه رفتن نمیده// اول رمان تاریک ترین شب هرشب، مرگ آرام و دردناک می آمد و هر صبح، مَدِکس )Maddox )در تخت بیدار می شد و می دانست که بعدا دوباره باید بمیرد این بزرگترین نفرین و تنبیه ابدی او بود زبانش را روی دندان هایش کشید و آرزو می کرد کاش زبانش مانند خنجری روی گلوی دشمنانش بود بیشتر روز گذشته بود صدای ساعت را می شنید که مانند یکتیک تاک سمی در ذهنش بود هر ضربه ساعت یادآور تمسخرآمیزی از مرگ و درد بود کمتر از یک ساعت دیگر، اولین سوزش در معده اش شروع می شد هر کاری که می کرد و هر چیزی که می گفت، آن را تغییر نمی داد مرگ به سراغ او می آمد زمزمه کرد: “لعنت به خدایان ” سرعت وزنه زدنش را بیشتر کرد صدای آشنای مردانه ای از پشت سرش گفت: “همه شون حرومزاده ان “ سرعت مددکس به خاطر ورود ناگهانی و ناخوشایند تورین )Torin )کم نشد باال پایین باال پایین دو ساعت ورزش کرده بود و ناامیدی و عصبانیتش را روی کیسه بوکس، تردمیل و حاال هم وزنه ها…