ژانر‌ها: جنایی

دانلود رمان قاتل تاریکی  از مهدیه حسین زاده

قاتل تاریکی دختری سرخورده و تنها دختری از جنس سادگی در مسیری قرار میگیرد که هر دو سر آن باخت است رفتن و نرفتن هر دو یک حکم را برایش رقم خواهد زد دختری برای پرداخت بدهی اش به مردی برای قتل اموزش میبینه تا انتقام مردی رو بگیره که در حقیقت پشت پرده در اول رمان قاتل تاریکی دیگه جونی توی پاهام نمونده بود وسط یک نخلستان توی بندرعباس بودیم و هوا به شدت گرم بود اگر می گرفتنمون کارمون تموم بود! یا کشتتته می شتتدیم یا باید تا اخر عمرمون اب خنک می خوردیم نگاهی به اطرافم انداختم ستتحر پشتتت ستترم و لی جلوم در حال حرکت بودند حدودا ۱۵تا دختر دیگه هم با ما بودند و هفت یا ه شت تا محافظ که صورت هاشون رو با پارچه پوشونده بودند، اسلحه به دست ما رو تا مقصد راهنمایی می کردند ساعت ها بود که بدون هیچ استراحتی بی وقفه فقط راه می رفتیم! نفستتم رو با صتتدا بیرون دادم و برای هزارمین بار با خودم تکرار کردم؛»من اینجا چیکار می کنم؟! نزدیک مرز!! چرا دارم قاچاقی از ایران برم؟! ای کاش تو همون خرابۀ درب و داغونمون یا به قول سحر، ق صر آرزوهامون می موندم خونهکه نمی شد ا سمش رو گذا شت ولی بازم یک سرپناه بود برامون! « توی افکارم غرق بودم که از چیزی رو بروم دیدم خشکم زد! سترباز ایرانی که ستن زیادی نداشتت یهو جلومون داهر شتد قبل از اینکه بتونه به بقیه خبر بده یکی از محافظ ها اسلحش رو به سمت سرباز گرفت و بی درنگ شلیک

دانلود رمان هزار و یک شب گناه من  از SARINA

هزار و یک شب گناه من همون جایی که شاهزاده قصه همیشه دختر فقیر و می خواست همون شهری که قد خود من بود از این دنیا ولی خیلی بزرگتر نه ترس سایه بود نه وحشت باد نه من گم می شدم نه یه کبوتر اول رمان هزار و یک شب گناه من اتومبیل مشکی رنگی وارد حیاط عمارت شدمرد سرخدمتکار روی پله های ورودی منتظر شد تا ماشین نزدیک شودچند لحظه بعد اتومبیل روبروی پله ها ایستاد و مردی که سرتاپا مشکی پوشیده و عینک دودی سیاهی هم بر چشم داشت از آن پیاده شداز پله ها باال آمد و پاکت سفید رنگی را به سرخدمتکار دادبعد هم بدون حرف از پله ها پایین رفتسوار بر اتومبیل از عمارت اشرافی خارج شد سرخدمتکار که الِک نام داشت نگاهی به پشت پاکت انداخت نامه از طرف جانسون بودبرگشت و وارد ساختمان شداز پله های عریض و سفید که مثل الماس میدرخشیدند باال رفت و به طبقه ی دوم رسیدراهروی طویل و تاریکی بودهر ۲متر یک در بود و کنارش یه المپ که نور کمی پخش می کرد الک به سمت اتاقی که در انتهایی راهرو بود رفت و در زدصدایی آمد:بیا داخل وارد شداین اتاق تاریک نبودبا وجود پنجره های قدی که نور را به داخل راه میدادند غرق نور بوداتاق نسبتا بزرگی بودپر از وسایل آنتیکیک کلکسیون اسلحه ی کمری داخل یک جعبه ی شیشه ای کنار میز کار قرار داشت الک به مردی نگاه کرد که پشت به او به منظره ی بیرون نگاه می کردداشت سیگار می کشید و اطرافش را دود غلیظی فرا گرفته بودالک گفت:قربان اون ….

دانلود رمان منم طهورا  از mansi1982 

منم طهورا منم طهورا دختر اریایی نسلی از کوروش کبیر اماده ام برای………… انتقام انتقام خون پدر انتقام خون مادر و انتقام خون برادر چشمامو برای چند ثانیه روی هم می زارم باید تمرکز داشته باشم لنز دوربین قناصه را تنظیم می کنم حالا مورد تو تیر راس منه یاد حرف پدر م می افتم که می گفت طهورا ….یه قناصه زن قبل از شلیک یه نفس عمیق بدون بازدم می کشه به هیچ چیز فکر نمی کنه چون فکرت که درگیر باشه دستات می لرزه پس نفسمو تو سینه ام حبس می کنم فکرمو ازاد می کنم ازاده …..ازاد دستم رو ماشه است نمی لرزه حال وقتشه ۳…۲٫٫۱……. بنـــــگ اول رمان منم طهورا با ارامش کامل در حال جمع اوری تفنگم هستم همه قطعات را به ارامی جدا می کنم و در جایی خودش در ساکم میزارم این تازه اولین هدف بود اروم اروم از راه پله ی ساختمان بدون سکنه و مخروبه بیرون می یام از در اصلی خارج میشم شالمو جلوتر می کشم تا جلب توجه نکنم ساک تفنگم که مثل ساک ورزشی به نظر می رسه رو رو شونه هام می ندازم عینک دودی تیره امو می زنم و یه نگاه اجمالی به اطرافم می ندازم هنوز خبری نشده !!!!!!! و به راه خودم ادامه می دم اصال بر نمی گردم ببینم چه خبره؟ بدون هیچ توجه ای به راهم ادامه میدم ولی صداها یواش یواش به گوشم می خوره صدای فریاد چند مرد صدای که می گه : شاهین دورو بر و خوب نگاه کن سیا تو برو ساختمونهای اطراف نظر بگیر پیداش کنید …مرده و زنده اش مهم نیست فقط  برای من …

دانلود رمان خانوم های سارق  از 20am و پریسا77 

زندگی پر از فراز و نشیبایی ایست که خواه یا ناخواه تو زندگیه هممون رخ میده تو داستان زندگیه ما دو دخترن دخترانی که زندگیشون واسشون یه کوه غم ساخته! ولی در کنارش غروری دارن که پای دو پسر قصه ی ما رو به زانو میزنن در مقابل نقاب غرورشون احساسات و لطافت هم جرء جدا نشدنی از وجودشونه! دو حسی که سالها زا خودشون دور میکنن ولی با یه تلنگر تمام چرخه ی زندگشیون تغییر میکنه طوری که اتفاقای خوب و بد داستان رقم میرنه اول رمان ماشه رو کشیدمو اسلحه رو روی شقیقه هاش گذاشتم _ برای آخرین بار میگم کجـــاست؟؟هـــان لعنتی؟؟میـگم کجاست؟ بازم همون صورت بی تفاوت همون حالت سرد عصاب و روانم دیگه دسته خودم نبود. ناخودآگاه یه گلوله روونه ی دیوار کردم..به خاطر این که اتاق خالی بود صداش بد پیچید.. اما باز هیچ حرکتی نکرد..نه ترسی..لعنتی با صدای گلوله کیارش سریع در و باز کرد قبل از این که چیزی بگه با تحکم گفت _ گمشـــو بیرون بدون هیچ حرفی در و بست..روی صندلی فلزی وسط اتاق نشستم . نگاهش کردمو با یه پوزخند گفتم:هنوز عوض نشدی هنوز هم همون آدمی..ولی من دیگه اون آدمی که تو فکر میکنی نیستم..میفهمی لعنتی؟اینی که جلوته اون وندایی نیست که هر چی تو بگی بگه چشم این وندایی که میبینی همه چی و به جون خریده تا به اینجارسیده میفهمــــی؟؟؟خنده ی عصبی کردمو ادامه دادم.. میبینی دنیا چقدر کوچیکه االن تو جلوی من زانو زدی یادت بهت گفتم یه روزی یه کاری میکنم به التماسم بیفتی؟ ولی تو خندیدی و با یه..

دانلود رمان دختری در کوچه پس کوچه های ونک  از سحر عزیزخوار

می‌گویند تا پا در کفش کسی نگذاشتیم، نمی‌توانیم او را قضاوت کنیم!‌ اما چه فایده که وقتی بحث عمل به میان میاید، تمام اعتقادات پاک، شعار می‌شوند؟! حادثه تلخی که در کودکی برای او رقم خورد و به زندگی‌اش غبار غم پاشید هنوز هم آثارش دیده می‌شود با هر باران غبارها تازه می‌شوند و بویشان گوشِ دل را غمگین‌تر می‌کند زندگی همچنان جاری‌ست و باید پستی بلندی‌هایش را تحمل کرد، پس بعد از مدت‌ها احساس تازه‌ای میهمان دل متروکه او می‌شود او حالا که با عاشقان یک دل شده، صدای دلبستگی را می‌شنود در این میان دستی بین آن‌ها فاصله می‌اندازد، فاصله‌ای که شاید در پشت پرده‌های آن حقیقتی نهفته شده است اول رمان تو کوچه‌ای باریک پیچید تاکسی رو نگه داشت، منم روبه‌روی کوچه نگه داشتم پیاده شدم داخل کوچه رفتم، منیژه زنگ یکی از خونه‌ها رو زد در باز شد و داخل رفت به در بسته نگاهی کردم، واقعاً تعجب کرده بودم، منیژه این‌جا تو این خونه قدیمی چیکار داشت؟ رفتم و به ماشینم تکیه دادم هوا کم‌کم داشت رو به تاریکی می‌رفت هنوز از منیژه خبری نبود تحمل نکردم، دوباره داخل کوچه رفتم به در رسیدم، اومدم زنگ بزنم که در باز بود داخل رفتم و در رو بستم یه حیاط بزرگی بود، دوتا خونه یه طبقه جدا از هم تو حیاط بود کمی نگران بودم دست‌هام عرق کرده بود داخل خونه‌ای که گوشه حیاط بود، رفتم خالی بود طرف اون یکی خونه رفتم صدای حرف می‌اومد از پشت پنجره داخل معلوم..

دانلود رمان رز مشکی  از Delaram.bn 

رز مشکی داستان رز مشکی درمورد دو جوان که هر دو از یک زخم مشترک رنج می‌برند و در پی انتقام می‌کوشند، دیگری را حفظ کنند… مقدمه.. رز مشکی روایتگر داستان یه زن و مرد پخته‌ست که خبری از گونه‌های سرخ شده بعد از اولین بوسه و رفتن به شهر بازی نیست… زن و مرد جا افتاده‌ای که کل‌کل‌های عاشقونه نمی‌کنن و توی رستوران‌های لوکس قرار نمی‌ذارن. مادری که بچه‌ش از بطن خودش نیست ولی براش از مادری کم نذاشته؛ زنی که توی سنی قرار داره و می‌تونه به فکر لوکس‌ترین ماشین‌‌‌ها و مارک‌ترین لوازم آرایشی باشه، ولی دنیا اون رو تبدیل به کسی کرد که فکر و ذکرش شد «انتقام» پسری که با دست‌هاش عزیزترین‌هاش رو خاک کرد. با صدای بی صدا مثل یه کوه بلند. مثل یه خواب کوتاه. یه مرد بود؛ یه مرد با دست‌های فقیر؛ با چشم‌های محروم. با پاهای خسته… یه مرد بود یه مرد! پ.ن: سلام دوستان یه‌خورده باهاتون حرف دارم. این اولین رمان منه و به پیشنهاد یکی از دوست‌هام براتون می‌ذارمش. ازتون تنها توقعی که دارم اینه که حتما نظرتون رو بهم بگین؛ چون خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنین برام مهمه و ازتون خواهش می‌کنم، چون اولین رمانمه و من تو نوشتن خیلی حرفه‌ای نیستم، ازم توقع چیز زیادی نداشته باشین. ممنون، دوستون دارم! رمان پیشنهادی: دانلود رمان بد یمن دانلود رمان هیچکسان

دانلود رمان پایگاه ویژه جلد سوم  از سارا هاشمی

پایگاه ویژه جلد سوم زندگی شبیه شاخه‌های درختان است گاه با زمستانی سرد می‌خشکد و با بهاری از اتفاقات نو، جوانه می‌زند داستان راجب انسان‌هایی‌ست که انفجاری از حوادث تلخ، آسمان دنیایشان را به سیاهی می‌کشاند پای یک گره عمیق درمیان است، یک قتل! قتلی که دست شخصیت قصه را از دنیا کوتاه می‌کند و غم را به خانه دل معشوق راه می‌دهد در این بین اعتماد دوباره، شاید مرحمی بر روی دردها شود اول رمان پایگاه ویژه جلد سوم شاید باورش سخت بود، اما خواب می دید! همه جا به غایت زیبا و بی نهایت آرامش بخش بود صدای پرنده ها، صدای جویبار و لطافت چمن های خیس از ژاله ی صبحگاهی … بهشت همین بود! مطمئن بود که بهشت است دست کوچکی نرم میان دستانش نشست سرش که خم شد، فرشته ای کوچک به پایش چسبیده بود! فرشته ای بی بال! مهرنازش بود با شیرین زبانی ، چشم های درشت میشی رنگش را به صورت او دوخته بود و می گفت: – بریم با جوجو ها بازی کنیم… دل نداشت چشم از آن صورت گرد و سفید بگیرد از چشمانی که همچون دو تکه ماه می درخشیدند می خواست تا ابد همین نگاه رو به او باشد محو تماشا بود که نگاه مهرناز رنگ ترس گرفت صدای پرنده ها قطع شد دیگری خبری از خیسی و رطوبت برگ های نرم گل نبود مهرناز نالید: – مامان می ترسم قلبش در سینه می کوبید اما چشم از مهرناز نمی توانست بردارد سرخی آتش را می دید که همچون ماری نرم نرم، به سمتشان می آید چمن ها شراره می زدند و… لینک دانلود به درخواست نویسنده حذف شد

دانلود رمان تنهایی دالیا  از سمانه امینیان69 

: دخترى همانند من و تویى که با هزار امید و آرزو دل به مردى می‌بندد و به امید ساختن یک خانه همراهش می‌شود؛ اما آنچه که انتظارش را می‌کشد ویرانه‌ای بیش نیست. نفس‌هایم تنگ است و برایم مهم نیست که تا پایان این راه، چه مدتى باقى‌ست. مى‌خواهم در این سکوت، در این اتاق کوچک سلولم، زندگى را براى همیشه کنار بگذارم. مگر زندگى جز حسرت و کینه، برایم چه چیز گذاشت که برایش بجنگم.

دانلود رمان بی محابا  از Fatemeh.destroyer 

رها دکتر سرخوش و بی‌پرواییه که بر حسب اتفاق زندگی یه آدم خطرناک و نجات میده و برای زنده نگه داشتن احساسش‌، دنیا رو توی خطر وجود یه مرد بد می‌اندازه و تاوان این خطا رو با ویران شدن زندگی خودش و خیلیای دیگه پس میده… از زندگی سادهٔ خودش دست می‌کشه و وارد بازی خطرناکی میشه که نمی‌تونه پایانش و با روشنایی تضمین کنه… اول رمان خانم مهرپرور؟ با شنیدن صدایی که توی گوشم پیچید، به خودم اومدم و تکونی به پلک‌های خسته‌م دادم. – بدجور توی افکارت غرق شدی. سر بلند کردم و بعد از لبخند سردی که تحویلش دادم به حرف اومدم: به‌هرحال تو نمی‌تونی من و نجات بدی. جا خوردن رو برای چند ثانیه توی چشم‌هاش دیدم اما خیلی زود به خودش اومد و با زدن لبخندی که باید دوستانه به نظر می‌رسید گرهٔ بین ابروهاش و باز کرد. – اگه واقعاً این فکر و می‌کنی، چرا نوبت گرفتی؟ شونه‌ای بالا انداختم و با بی‌پروایی کوسن نرم روی کاناپه رو توی بغلم جا کردم. – نیومدم کمکم کنی، اومدم به حرف‌هام گوش کنی. نگاهش رو با حالتی متعجب به چشم‌هام دوخت که هیچ اثری از زندگی نداشتن.