ژانر‌ها: روانشناختی

دانلود رمان دایانای بی نقص  از سیرا  برای اندروید و کامپیوتر و PDF

دایانای بی نقص دایانا بے نقص نیست او در آستانه چهل سالگے قرار دارد و یک شڪست عاطفے عمیق را تجربه ڪرده او ڪتابدارے با خصوصیات اخلاقے منحصر به فرد است ڪه فڪر می‌ ڪند نمے تواند هیچ ڪارے را با موفقیت به پایان برساند اما بعد از آشنایے با امیرعلے مردے ڪه در نظر او بے نقص جلوه ڪرده شروع به خیال پردازے مے ڪند و… اول رمان دایانای بی نقص او به خوبی می داند که چگونه باید با یک زن برخورد کند هم در تخت خواب و هم زمانی که من را در حیاط یا آسانسور می بیند همیشه صاف ایستاده و در حالی که لبخند عاشقانه ای به لب دارد همان گونه که خودم را به او معرفی کردم نامم را خطاب می کند ! صبح بخیر خانم دایانا ! عصر بخیر خانم دایانا ! امروز هوا سرد شده مگه نه خانم دایانا ؟او همیشه پسوند “خانم” را به نامم می چسباند تا مؤدب به نظر برسد هرچند که من بارها به او گفته ام این کار ضروری نیست اما شما که مردهای بی نقص را نمی شناسید آنها به شدت ایده آل گرا هستند و باید هرکاری را به نحو احسنت انجام دهند حتی اگر امر کوچکی مثل صدا زدن نام معشوقه اشان باشد..من دایانا هستم شاید برای یک زن ۰۴ ساله این نام غیر واقعی به نظر برسد اما حقیقت همیشه در عالم واقعیت رخ نمی دهد این حقیقت گاهی ورای ذهن ماست و گاهی حقیقت در عمق نگاه دفن شده است.. برای مثال حقیقت عشق امیرعلی نسبت به من در پس چشمان درشت مشکی رنگش پیداست او یک مرد بی نقص

دانلود رمان هویت گمشده  از parya_1368

هویت گمشده مردی سرد با آرمان و آرزو به دست آوردن قلب دختر خواندش ، اما دختر قصه ما بخاطر گذشته مادرش از قیمش متنفر است . پسر جوانی که در دنیای دوگانه زندگی می کند و از چهره سیاه دومش بی خبر است . سرنوشت این سه رو به هم وصل می کند تا گذشته ی تکرار شود و آینده ی نامعلوم رو بسازد … اول رمان هویت گمشده دخترکِ هفت ساله . حمل می کرد ، گویی شی ء یا چیز با ارزشی را دراین صندوقچه ی گوشتی پنهان کرده کوچه های پایین شهر را طی میکرد تا به مقصدش که خانه کلنگی قدیمی بود برسد ؛ در را باز کرد و ، نگران و ترسیده . همچون تشنه ی که به جوی آب خنکی رسیده بود ، پشت در نفسی آسوده کشید . دور کند ، حال می توانست نفسی از اعماق وجودش بکشد و خیالش را از آنچه که به وحشتش انداخته موهای سیاهش که توسط اشک سرد باران خیس خیس شده بودند را با شیطنت تکان داد و با دو به سمت خانه رفت پرده را کنار زد و داخل شد : ـ سلام بابا …خوابی !؟ پدر که با دیدن دخترش انگار بهترین خوابش به حقیقت مبدل شده است سفید شده بودند را باز کرد . ـ آوردی عزیزم …آوردی فداتشم !؟ سرش را با خوشحالی تکان داد و دستش را باز کرد و به سمت پدر گرفت . . پیشانی دخترک را بوسید ، تریاک را از دست های کوچکش قاپید و با تمام خوشحالی منفجر شده اش ، مرد معتاد سختی های ، درد هایش ، این برای دخترک هدیه از بهشت می ماند برتمام انچه.