ژانر‌ها: مذهبی

دانلود رمان و ان یکاد نوشته ریحانه کیامری

دختری مذهبی با خانواده ای مساحمه کار به نام الهه سادات که چهل روز بعد از فوت نامزد صیغه ای اش متوجه بارداری اش می شود، کسی را باور نمی کند که جنینش حلال است و تهمت فسق و فجور میخورد، اما با حضور یک ناجی، الهه سادات از پرتگاه خودکشی و سقط جنین عقب می کشد و آن شخص کسی نیست جز مهندس سهراب همایونفر، کسی که اللهه سادات را زن داداش خطاب می کند و …

دانلود رمان لیلی سر به هوا  از عاطفه شعبان پور

لیلی سر به هوا عشقی زیبا که سال‌ها درون سینه دختری ریشه بسته و قصد ترک کردن او را ندارد عشقی که زندگی دخترک را دگرگون کرده و او را محجبه می‌کند. دخترک عقیده دارد باید هر کاری از دستش بر می‌آید برای رسیدن به عشقش انجام دهد که بعدها در کنجی خلوت با کوهی از پشیمانی تنها نماند. سنگ‌های زیادی در میان چرخ این عاشق گذاشته شده اما با نیروی قوی عشق تک‌تک آن‌ها از میان برداشته خواهند شد. مردی مغرور که دل به دخترک داده اما دریغ از یک نشانه که به او بفهماند تا این قدر عذاب نکشد. تمام سختی هایش یک طرف ماجرای عاشقیِ صمیمی ترین دوستش را کجای دلش بگذارد… رمان پیشنهادی:دانلود رمان خاطرات گمشده ترلان الهه مشتاق لینک دانلود به درخواست نویسنده برداشته شد  

دانلود رمان مجازات شیرین  از الف_میم_جیم

ازات شیرین رمان درباره دوشخصیت شیرین وبهداد هست شیرین دختری ازخانواده ی مذهبی است که به دلیل محدویت ازطرف خانواده نیاز مبرم به یک دوست احساس میکنه ودراین بین درچت روم به صورت اتفاقی بابهداد آشنا میشودبهداد پسری است ازیک خانواده متوسط که همراه مادرش زندگی میکند. رابطه ی پنهانی آن دو شکل میگرد ودراوج وابستگی ازبلندی به پستی میرسدو… اول رمان ازات شیرین مامان-شیـــــرین بازنیومده رفتی سراغ اون کامپیوتر پوف کلافه ای کشیدمو از اتاقم اومدم بیرون -چیه مامان؟ مامان-این چه وضع حرف زدنه،جای سلام کردنته؟ -ببخشید خب ، سلام الان راضی شدی؟ مامان-نخیر به جای بازی کردن بااون خونه خراب کن لیاستوعوض کن بیاکمک من که خیلی کارداریم -بازچه خبره مامان؟ -خدیجه خانم نذر کرده بود واسه قبولی جوادپسرش سفره بندازه طفلکی خونشون کوچیکه گفتم فردا بیادخونه ی مابندازه -آخه مادرمن این چکاری بودکردی؟هفته که هفت روزه هفت روزشم شماخودت سفره میندازی دیگه چیکار به سفره خدیجه خانم داری؟ مامان-حرف نباشه تولازم نیست تواین چیزادخالت کنی مگه چی میشه یه ثوابیم میبریم بروسریع لباستو عوض کن بیا همیشه همینه مامان اندازه یه ارزنم واسه نظرمن ارزش قائل نیست انگارمن تواین خونه زندگی نمیکنم بی حوصله سمت اتاقم رفتم و توهمون حین صدای مامانوشنیدم که میگفت:دوباره نری سراغ اون کامپیوترا لفتتش نده زودبیا.ازحرص پاموکوبیدم زمینو دادازدم:باشــــــــه تمام روزو یه کله کارکردم واوامرمامانو انجام دادم تقریبا همه چیو واسه فردا آماده کردم چون اصلا دلم نمیخواست خودم تومراسم حضورداشته باشم مامان خودش این اخلاقمو خوب میدونه وهمیشه سرزنشم میکنه بااین وجود تواین یه مورد بورم نمیکنه. بالاخره یه وقت ازادگیر اوردمو  نشستم پای کامپیوتر به محض بازکردن صفحه ی چت روم محبوبم یه پیام جلوم ظاهر…

دانلود رمان بازگشت گیسو 

: داستان این رمان در مورد دختری ه نام گیسو می اشد…….. خانواده ی او مذهی و دارای عقیده ای خاص هستند اما گیسو ا خانواده اش ناسازگاری می کند……… او ی اعتنا ه نصیحت های خانواده اش مسیر زندگیش را تغییر می دهد………… اما طولی نمی کشد که در این مسیر عاشق می شود و دواره////

دانلود رمان واژگونی  از تبلور

عطا مردی خشن با گذشته‌ای دردناک که باعث شده کینه عمیقی نسبت به مذهبی داشته باشه و حالا با دیدن صحرا دختر محجبه با روحیه‌ای شاد و شیطون تمام گذشتش جلو چشماشه و میخواد انتقام سرنوشتشو از صحرا بگیره.. اول رمان اولین پست تقدیم به خیال مبهم چند ساله! _استاد در مورد فلسفه مرگ چی میگن؟ محسن ماژیک روی سکو میذاره به دانشجو هاش خیره میشه دستش تکیه گاه سکو کنفرانس میکنه و با صدای که شبیه دوبلرهای سینماست شروع به صحبت میکنه _ نیچه فیلسوف معتقد که زندگی که در مقابل سختی ها و رنج ها به آن آری می گویم و معتقد هستیم که انسان بایستی هرچه سرشارتر و پرکارتر زندگی کنه و از این طریق که می خواهد اندیشه ترس از مرگ را از بین ببره. و در صدد این است که زندگی را دوصد چندان بیش تر از مرگ شایسته اندیشیدن بکنه و نیز معتقد که انسان باید آزادنه و آگاهانه مرگ خود را انتخاب کنه. یکی از پسران دانشجو ها با نکته سنجی میگه _این ادعای همه فلاسفه است

دانلود رمان مگه آدم بدا عاشق نمیشن  از فیروزه صفایی مستقیم

داستان رمان در مورد پسری به اسمه امیر هست پسری که همه چیز داره پولی قیافه شخصیت ولی همش چند روز وقت داره جبران کنه جبران همه کارهایی که کرده پسری که فاقد چند روز زندسی …. اول رمان سردرد عجیبی داشتم چندماهی بود که اینجوری شده بودم ولی همیشه با یه مسکن خوب میشدم الان این پنجمین مسکنیه که میخورم و فایده نداشت از درد دادم هوا رفت و هرچی رو میز بود پرت کردم منشیم پرید داخل چیزی شده اقای راد؟؟از درد سرمو به دیوار میکوبوندم و داد میزدم بقیه هم اومدن تو اتاق به زور بردنم بیمارستان اونجا بهم آرامبخش زدن و کم کم چشمام بسته شد تاریکی میدیم فقط ولی یدفعه اطرفم پر از آتیش شد لباسای بیمارستان تنم بود خیلی گرم بود…اینجا چرا اینجوری شد؟ این لباسا چیه تو تنم؟ یهو همه جا خاکستری شد سرماش خیلی بد بود دستام خشک شده بودن من اینجا چی میخوام؟ بلند داد زدم:اینجا کجاست؟ با سوزش سوزن توی دستم پریدمبه اطرفم نگاه کردم اتاق بیمارستان بود سرم درد میکرد ولی نه اونقدر زیاد داری چکار میکنی؟ پرستار:واسه آزمایش دارم خون میگیرم ازتون آزمایش واسه چی؟ پرستار:دکتر باهاتون صحبت میکنه راجب این موضوع فعلا مرخصید دکتر کجاست؟ پرستار:شیفتشون تمام شده فردا میتونید بیاید ببینیدشون از اتاق رفت بیرون لباسامو عوض کردم رفتم با بیمارستان تصفیه کردم راننده پایین منتظرم بود رفتم سمتش:تو میتونی بری من خودم میرم راننده:اما قر… گفتم میتونی بری راننده:هر جور شما راحتین سوار شدم شب شده بود حرکت کردم سمت خونه همه جا داشتن دمام میزدن اه ..

دانلود رمان آتش هوس تو  از یسنا بانو

آتش هوس تو دختری که اسیر پسری هوس باز میشود گرفتار هوسی که اتش به جان دو خانواده می افکند اول رمان آتش هوس تو خودم رو روی خاک سرد و نمناک قبرستون انداختم و با زجه و ناله گفتم: آخه بی وفا چرا تنهام گذاشتی!؟ تو رو قرآن چشم هاتو باز کن! مرگ من بلند شو ببین می خوان تو رو ازم جدا کنن! ببین دارم گریه می کنم! مگه نمی گفتی هیچ وقت تنهات نمیذارم! پس چیشد!؟ توجهی به حرف ندا نکردم، با وحشت به جنازه ی قهرمان زندگیم نگاه کردم که می خواستن داخل اون قبر تنگ و تاریکترانه جان تو رو خدا خودتو اذیت نکن؛ پاشو عزیزم بگذارنش یه لحظه حال خودم رو نفهمیدم، عین آدمهای جنون گرفته از جام بلند شدم و دستهای ندا رو پس زدم و به طرف قبر دویدم اما لحظه آخر به عقب کشیده شدم؛ با تمام توانم جیغ کشیدم: ولم کنین مگه نمی بینین دارن تمام هستیمو می ذارن توی قبر با زجه ادامه دادم_ ِد لعنتیا اونجا تاریک و سرده از شدت جیغ ها و زجه هام حس می کردم گلوم زخم شده دیگه نای حرف زدن نداشتم، با ریخته شدن خاک به روی تن بابام، ته مونده های غرورم به اتمام رسید و دو زانو کنار قبرش فرود اومدم مات به سنگ قبری خیره موندم که تن پدرم رو تو آغوش سردش گرفته بود! قبری که حاال خونه ی ابدی تمام زندگیم بود تهی از هر احساسی بودم! قلبم تیر کشید دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد، چشمام روی هم افتاد و به عالم بی خبری فرو رفت با …

دانلود رمان قبله ی من  از میم سادات هاشمی مستقیم

محیا دختریست که احساس میکند عقاید پدرش دست و پاگیر است و دلش میخواهد آزادی از نوع دلخواه خودش را تجربه کند اتفاقاتی که رخ می دهد او را در این راه مصر می سازد اما.. رمان پیشنهادی:دانلود رمان قربانی مینا سلطانی  

دانلود رمان نامزد من  از امیر خان  برای اندروید و کامپیوتر

نامزد من زندگی پرفراز و نشیب اروین کاشانی یه پسرخوشگذران بی خیال که تویه خانواده متعصب و مذهبی رشد کرده رو به نمایش میکشونم هدف های بی هدفی و ارمانهای اروین با خانوادش خیلی فرق داره همین هم باعث میشه… اول رمان نامزد من باخنده مستانه دختربلوندی که جلوم بود حواسمواز رامینومهتاگرفتموبهش خیره شدم ارش دم گوشم وزوز کنان گفت: اروین عجب جیگریه داره بهت تیک میده امشبوبااین خوشکله حال کن ارش پقی زد زیرخنده و گفت:اعتماد به نفست خیلی به سقفه هااخفه من موندم بین این همه خوشکل کیوانتخاب کنم کدوموجواب کنم سینمو سپرکردموگفتم:خودت که میدونی من روهرکی دست بزارم سه سوته به دستش میارم ازجنس بنجول توکه بهترهاروین خدایی جنست خیلی خرابه پس فک اضافه نزن بزار حواسموجمع کنم یه خوبشو انتخاب کنماون که صد البته بر منکرش لعنت ارش برگشت عقبوگفت:میگم اروین مهتاورامین دارن باهم دعوا میکنن ارش برگشت طرفمو یه سوت بلندوباالزدو گفت: خدایی تا به حال پسری مثل تو ندیدم اروینچه بهتر راه من باز میشه تابا مهتا خوشکله باشم -چون تو ندیده ای منو سننه -عذاب وجدان نمیگیری با این همه دختری عذاب وجدانوبزاردم کوزه ابشو بخورمن تنوع پذیرم افتاد باساکت شدن ارش حواسمودوباره برگردوندم پی مهتاورامینچه بهتر منم راحت میتونم تمرکز کنمزهرمار اصال نخواستم باهات حرف بزنممنم کشته مرده این فک گرمتم ببندش وگرنه اسفالتش میکنم کز کنمزهرمار اصال نخواستم باهات حرف بزنممنم کشته مرده این فک گرمتم ببندش وگرنه اسفالتش میکنم رومخیعاشق این زبونتم همیشه یه جواب قانع کننده داری رامین:اصال ازت انتظارهمچین کاریونداشتم مهتا:ببین من همینم میخوایی باش نمیخوایی هررری رامین:این حرف اخرته مهتا:حرف اولواخرم همین بود خسته شدم چقد بهم گیر میدی

دانلود رمان تهران دود  از Afsa 

تهران دود درمورد گروهي از انسان‌هاي عجیب و درک ‌نشدنی‌ست که از دید مردم پنهان‌ مانده‌اند. عجایبی که همه آن‌ها را پست و بی‌رحم مي‌خوانند ، بدون آنکه ذره‌ای از وجودشان را درک کنند.  تصورها می‌شکند وقتی یکی از همین بی‌رحم‌های بی‌وجود، وجودش را نور و حس شرم فرا می‌گیرد و درست ‌جايي که حتي نقطه‌ای از تصور آدمی به آن نمی‌رسد، شاید اتفاقي از طرف یک شخص باورنکردنی به درگیری‌ها پایان دهد.. اول رمان تهران دود دودها موجوداتی هستند کامال شبیه به انسانها که درمیان آ نها زندگی میکنند. درواقع زمانی انسان بودند ولی نیروهایی شیطانی تغییرشان داد و خوی درندگی و وحشیگری را در آنها تقویت کرد. این موجودات به دالیلی نامعلوم در تهران ظاهر میشوند و شروع به خوردن انسانها میکنند. تفاوتهای آنها با انسانها احساس نمیشود مگر در مواقعی که خشمگین یا گرسنه شوند که در این مواقع به شکل یک جسم شعلهور در آتشی خاکستری به قربانی خود حمله میکنند. در این حالت، شباهت خیلی کمی به انسان دارند و مثل یک دیو یا خونآشام یا هر موجود فراطبیعی دیگر به نظر میرسند. به خاطر قابلیتهای خاصشان در این حالت به راحتی فرار میکنند؛ ولی اگر تضعیف شوند قابل دستگیریاند و چیزی که آنها را ضعیف میکند، بخار آب است. مدیر کل اداره نیروی نظامی دینا میگوید که ما فکر میکنیم به وجود آمدن ناگهانی این موجودات در این برهه خطرناک وضعیت ایران اتفاقی نیست. ده_پانزدهسال میشود که این موجودات رسما ظاهر شدهاند. در سهماه اول هیچ اقدامی برای مبارزه با آنها نشد؛ ولی بعد از اینکه یکی از آقازادهها توسط دودها خورده شد، دولت دستور تشکیل سازمان..

دانلود رمان هویت چشم هایت  از سحر خانوم

هویت چشم هایت دو تا خواهر و برادرن نیکی و نیکان نیکی ۱۸سالشه و پشت کنکوری و با دوستش نازگل درس میخونن و نیکان و داییش نریمان برای فوق میخونن خر خونن دیگه چیکارشون میشه کرد ؟ پدرشون چندین ساله قبل فوت شده و اونا با مادرشون عاطفه زندگی میکنن و هردوشون طی اتفاقایی به عشق میرسن . این داستان قصه هویته آدماس هویتی که از چشم های هر کسی پیداست و فقط کافیه که پیداش کنیم.. اول رمان هویت چشم هایت اول بھ خودم یھ نگاه انداختم و بعدش بھ کتاب ادبیاتم کھ حالا ھر دو تامون مثھ موش آب کشیده شده بودیم انگار تازه فھمیده بودم چھ بلایی سر منو اون کتاب شعر بدبخت یغ و داد راه انداختن: ُ ی ُ مو در اوردم و شروع کردم بھ ج بیچارم افتاده ھنزفر با دادی کھ سر نیکان بیچاره کشیدم بچھ زھره ترک شد (حالا میگھ بچھ ھرکینیکــــــااان میکشمت ندونھ فکر می کنھ دو سالشھ و کارای بد بد انجام داده رو لباسش!!) البتھ حقشھ میدونست بدم میاد کسی روم آب بریزه از لجم یھ پارچھ آب اونم بھ چھ ھھ فکر کرده دادش ُ بزرگی رو روی سرو کلھ ی مبارک من فرود اورده بود َ بزرگ اس میتونھ ھر بلایی سر من ِ بدبخت خواست بیاره !!! نیکان یھ لبخند پلیدی زد و گفت : خب حالا کھ چیزی نشده آب بود دیگھ آبم کھ مایھ حیاتھ از اعصبانیت و از زور خشم صورتم قرمز شده بود یھ دفعھ منفجر شدم: چیزی نشده؟ چیزی نشــــده ؟ دیگھ چی میخواستی بشھ؟ ھمھ ی لباسامو بھ گند کشیدی!!! لباسم کھ ھیچی!! کتابمو نیگا چھ …

دانلود رمان خدا عشق را واسطه کرد  از همیشه بهار 

خدا عشق را واسطه کرد یامین دختری معتقد به دین اسلام، شجاع ، منطقی و دارای نفوذ کلام برای ادامه تحصیل به ایتالیا سفر میکنه کارلو پسری مسیحی که حتی دین خودشو درست و حسابی نمیشناسه ، سرد ، مغرور ، بی اعتنا به همه چیز و همه کس اول رمان خدا عشق را واسطه کرد دستی به چشمام کشيدم و صاف نشستم ، کمربندمو بستم ، هنوز منگ خواب بودم سرمو سمت پنجره کج کردم ، نزدیک زمين بودیم ، دوباره گردنمو صاف کردم و اینبار به مسافرای دیگه نگاه کردم اوه خدای بزرگ ، تقریبا همه خانما بی حجاب شده بودن و به جز من دو خانم دیگه حجاب داشتن کم کم هواپيما متوقف شد کمربندمو باز کردم و از جام بلند شدم و مانتومو صاف کردم ، جلو رفتم و از پله ها پایين اومدم ، هوا روشن بود و گرمای آفتاب زیادی اذیتم می کرد وارد فرودگاه شدم ، ساکمو تحویل گرفتم و راه افتادم ، با چشمام دنبالشون ميگشتم ، که یه دفعه یکی اسممو با لهجه ایتاليایی صدا زد ، آقای دلوکا بود  لبخندی زد و به ایتاليایی گفت : سالم دوشيزه یامين ، به شهر رم خوش آمدی پشت سرش خانم دلوکا هم سالم و خوش آمد گفت ، با خوش رویی جواب هر دو رو دادم از فرودگاه خارج شدیم ، یک ليموزین منتظرمون بود ، راننده درو باز کرد و هر سه نشستيم در طول مسير بودیم که آقای دلوکا پرسيد : آقای دکتر حالش چطوره ؟ پدر حالشون خوبه و دلتنگ شما هم بودن ولی متاسفانه نتوستن منو همراهی کنن دختر خيلی…

دانلود رمان کارلا  از satiris 

داستان در دو زمان روایت می شه. حال و گذشته که به موازات هم پیش می رن. ” ایمان ” و ” “. یه پسر مسلمون،یه دختر مسیحی…و عشقی که با یه دلتنگی شروع می شه. دلتنگی برای مادرهایی که نیستند… اما این همه ماجرا نیست. سوژه تکراریه.می دونم ولی قول می دم تلاش خودمو برای یه پرداخت غیر تکراری انجام بدم. همین طور یه پایان متفاوت! اول رمان دکتر “صدیق”، هنگام دادن خبرهای بد و ناگوار، بنا به عادت دست راستش را زیر عینک بدون قاب خود می برد و چشمهایش را می مالید .عادتی که از حدود شش سال قبل، وقتی برای اولین بار تحت نظر او بستری شدم هنوز تغییر نکرده بود و دل نگران از دیدن آن گفتم: بالافاصله جواب نداد. دستان پر چین و چروک اش را روی میز کار چوبی خود گذاشت و به منخیر باشه دکتر! خیره شد. در اواخر دهه پنجم عمرش بود.شاید پنجاه و هشت یا نه ساله با موهایی سفید که رو به عقب شانه می خوردند، ابروهای پر پشت و نگاهی مهربان و دلسوز که در صورت کامال اصالح شده اش می درخشید. سپس برای آخرین بار نتایج آزمایشات مرا که حاال روی میز به چشم می خورد ورانداز و شروع به ور رفتن با گره کروات قرمز رنگ خالدارش کرد: -خب آ سید ” ایمان “! چرا پدرتو اینجا نمی بینم؟ یادش رفته نتایج امروز معلوم می شن یا یه نفر مثل بچگی هاش که از زیر جلسه های درمان در می رفت شیطونی کرده؟ نتوانستم از خنده ای ریز خودداری کنم و با عذاب وجدان نگاهم را به قاب …