ژانر‌ها: همخونه ای

دانلود رمان سلبریتی اثر گیسو خزان

داستان بازیگر مغرور و عیاشی به نام دامون پیران است که دختر بی‌ پناهی را نجات میدهد و او را به خانه اش میبرد و از او می خواهد در ازای جای خواب محرم او شود ولی نمی داند آندختر تازه از زندان آزاد شده و با نقشه پا به زندگیش گذاشته تا دامون را عاشق خودش کند و بعد از جلب اعتمادش …

دانلود رمان شوفر

رمان درباره ی دختری به اسم هانا است که با اینکه دختره، ولی شیطنت هایی می کنه. یه شب تشنه از اتاقش بیرون میاد که با حضور مردی که نمی شناستش، نیازهای زنونشو بیدار می کنه و تا مرز جنون می برتش. از قضا اون مرد از فردای اون روز مهمون خونش میشه و راننده شخصی هانا و هر روز با سوپرایز های از جانب اون همراه می کنه …

دانلود رمان یواشکی دوستت خواهم داشت نوشته فاطمه سودی (آسمان)

داستان زندگی دختری به نام نازنین که از پسرعموش ناعادلانه و به جبر عمو طلاق گرفته ولی عاشقانه ای آرام با آریان خمارچشم و زیبا شروع میشه، اما آریان عاشق و مهربان با قلبی سرشار از عشق و آماده برای یک زندگی رویایی شب عروسی ناگهان عقب میکشد و نازنین را قبول نمیکند چون …

دانلود رمان عشق و آتش  از نیلا

داستان در مورد دختریه که همه اهل محل و خانواده بهش می گن فری//فری مجبوره برای امرار معاش و زندگیش همراه برادرش جمشید دست به انواع دزدی بزنه جمشید ادم لاابالی و خوش گذرونیه وهمش گند بالا میارهو کلی ام به رضا موشی بزرگترین شر خر تهرون بدهکارهتو یکی از این دزدیا فری مجبوره میشه وارد بازی بشه /////

دانلود رمان همخونه شیطون من  از دینا محدث

: درباره ی دختره شیطونی به اسم نفسه که در اصفهان زندگی میکنه حالادختر داستان ما توی تهران دانشگاه قبول میشه. (دختره از اون خرخوناس) ولی باباش با خوابگاه و خونه جداگرفتن مخالفه. سایت کتابساز دانلود رمان + انجمنحالا شریکه باباش یه پسر داره که دیوونس(وااابچه ی مردم کجاش مریضه؟) دیوونه هم نیست تیکه عصبی داره.

دانلود رمان اشک عروسک  از الهام رجب زاده

: لیا دختر معروفیه که برای تعطیلات تابستانه همراه خانواده‌اش به ایران جایی که متعلق به خانواده‌ی مادریشه سفر می‌کند….. با حسادت و نقشه‌های دختر خاله و پسرداییش در این سفر،…. مسیر زندگی لیا عوض می‌شود و افراد جدیدی وارد زندگیش می‌شوند….. که هر کدوم

دانلود رمان کلبه تنهایی من  از ساجده فرجی

گهگاهی با خودم فــکر میکنم .زندگی ما آدم ها انقدر پر خم و پیچہ ،نه می تونی به خوشی هات دل ببندی ، و نه به غصہ هات ….! چرا کہ هروز سرنـوشــت تو را با صحنہ ی دیگــر زندگی سوق می دهد ..و اما زندگی مــن ……..؟ زندگی مـرا به روز هایی می برد که فکر نمی کردم در پس این روزها،کسی بیاید در این خانه ی شوم که مرا همچون برده در خود حبس کرده است برهاند …و به خانه ای ببرد که طعم تلخی یا شیرینی روزگار را در بچشانم … روز هایه خوب عاشقی برای دختر روستایی کمی خنده دار است .دختر روستا را چه به عاشقی ؟؟….! ولی من عاشق شده بودم هر لحظه ریشه ی عشق در قلب من تناور می شد لحظه هایه ناب عاشقی در وجودم رخنه می کرد …. اول رمان صدای پای بابا از میان علف های نم خورده ی باغ به گوشم می رسید منتظر خبری بودم که یک هفته ذهنم رو در گیر خودش کرده بود کنارم ایستاد دستی بروی کاپشن مشکیش کشید و گردو خاک های که بروی لباسش پراکنده شده بود در هوا معلق شدن با اینکه هوای پاییز مالیم بود و باد پاییزی کمی بوی بهار رو داشت و اندکی رنگ و بوی زمتسون ولی بابا با این حال کاپشن مشکی رنگش رو که فکر کنم ۳ سالیست به تن دارد می پوشد ، کمی خم شد با کف دستش به آرومی بروی کفش ورنی و براقش کشید ،نگاهم رو به سمت چشم های بابا سوق دادم و با خوشحالی گفتم _ وای بابا جونم …..

دانلود رمان دختران سرکش  از نادیا روزبه 

داستان درباره سه تا دختر خوشگل و شیطونه که برای گرفتن لیسانس به شیراز میرن و اونجا توی آپارتمانی که یکی از واحداشو اجاره کردن با سه تا پسر همسایه میشن و طی این یه سری اتفاقات میوفته که اول رمان جلوی آینه قدی اتاق ایستاده بودمو مقنعمو مرتب میکردم که صدای عصبانی کیانا به گوشم رسید:نفس تا سه میشمارم اگه اومدی که اومدی نیومدی میریم بدو دیگه دیرمون شد از بچگی همینطور بودم وقتی میخواستیم جایی بریم آخرین نفری که از در خارج میشد من بودم بلند گفتم:اومدم اولین روز دانشگاهمون بود ولی اصال استرس نداشتم ولی برعکس من اون دوتا خیلی استرس داشتن از اتاق بیرون رفتم تانیا با حالت مسخره ای گفت_خیلی زود اومدی دو دقیقه دیگه وقت داریا با نیش شل ومسخره مثل خودش گفتم:إ جدی؟؟ برگشتم که برم کیانا از پشت دستمو کشیدو گفت:بیا ببینم نگاش کردم چه اخمی داشت یا امام چاردهم سریع پریدم لپاشونو ب*و*سیدمو جلوتر از خودشون رفتم وگفتم:بریم دوست جونیا کفشامو پوشیدمو ایستادم خودمو صاف کردم اومدم از پله هابرم پایین که کیانا گفت:چقدم که روت کم میشه میخواستم برگردم جوابشو بدم که تانیا یکی نسبتا آروم زد پشتمو گفت :بروبابا دیر چون اول پله ها بودم تعادلمو از دست دادم بامخ داشم میرفتم رو پله ها که خوردم به ی چیزی دیوار بود آیا؟نه ی چیزی نرم تراز دیوار این چیه؟همین جوری داشتم فکر میکردم که این چی بوده که یک صدایی ازش دراومد:خوش میگذره یا امام زاده سهراب دیوار مگه حرف میزنه?? بدون اینکه سرمو بلند کنم کمی ازش فاصله گرفتم وبعد همون طور که سرم پایین بود …

دانلود رمان موج غریبی  از باران وثوقی  برای اندروید و کامپیوتر و PDF

موج غریبی نسيم دختري شاد و سرحاله و در عين حال بسيار درسخون تو دانشگاه تهران واسه رشته معماري قبول مي شه با وجود مخالفت هاي مادر و پدرش براي رفتن به دانشگاه اونا رو راضي مي کنه اما وقتي به تهران به خونه ي يکي از رفقاي قديمي پدرش ميره مسير زندگيش عوض مي شه باعث مي شه اين دختر شاد عاشق بشه ولي به هر نحوي که بتونه سعي در جنگ با احساسش داره و بهراد شايسته هم متقابلاً اين احساس عميق رو نسبت به نسيم داره ولي يه مشکلي اين وسط مقابل بهراد هست که اول رمان موج غریبی تا از خواب بلند شدم رفتم روشويي و حسابي به صورتم آب زدم بعدش بدو بدو رفتم پايين لپ تاپم رو هم برداشته بودم بعد از صبح بخير گفتن به بابا و مامان کنار بابا روي مبل نشستم و با ذوق لپ تاپ رو روشن کردم بابا-خب !زود باش ببينم نتيجه اش چي شد؟ منم سريع وصل شدم اينترنت و زدم سايت مخصوص رو از استرس پام رو تکون مي دادم از اونجايي که لپ تاپ روي پام بود به شدت داشت بالا پايين مي شد مامان-اِ؟ !نسيم آروم بگير دختر با صداي لرزوني گفتم :آخه نمي شه !نمي دوني چقدر آدرنالين بدنم رفته بالا بابا-باز شد سريع به صفحه نمايشش نگاه کردم داشتم مي گشتم مامان چشاش رو بسته بود و زير لب دعا مي کرد بابا هم در حالي که داشت به صفحه نگاه مي کرد و با چشاش در حال کاوش بود زير لب دعا زمزمه مي کرد اسمم رو ديدم نسيم بيدار، نوزده ساله..

دانلود رمان امیدی به بهار نیست 

بهار دختریه که با مادرش و خواهر و برادر کوچیکش زندگی میکنه و وضع مالی بدی دارن با واسطه گری دوستش کتی حاضر میشه در ازای گرفتن چند میلیون پول به صیغه یه پسر در بیاد/ اسم پسره امیده و خودش نامزد داره ولی چون تو یه شهر دیگه درس میخونه پدر و مادرش  که پولدار هم هستن  اصرار دارن که پسرشون این مدت که از خانواده و نامزدش دوره یه زن صیغه ای داشته باشه که به انحراف کشیده نشه و بتونه از جوونیش لذت ببره…

دانلود رمان حس خوبیه  از مرضیه بنی اسدی  برای اندروید و کامپیوتر و PDF

حس خوبیه درباره دختری به اسم آواهیتاس که برای فرار از دست گیرای مادرش مجبور به ازدواج با پسری میشه که اونم زوری به خواستگاری اومده… اول رمان حس خوبیه با صدا ی زنگ موبایلم سرم و از تو لپ تاپ آوردم بیرون و با چشمای ریز شده به دور تا دور اتاق شلوغم خیره شدم صداش از یه ج ا میومد ولی کجا؟ الله اعلم، خواستم بیخیالش شم ولی نمیشد با غرغر از پشت صندلیم بلند شدم که یهو صندلی از پشت افتاد رو زمین و صدای بد ی ایجاد کر د قیافه ام و توهم کشید م و همینجوری که غر میزدم افتادم دنبال گوشیم : – ایش اگه گذاشتن آدم یه دودیقه رما ن بخونه همش زنگ میزنن خوب شد رئیس جمهور نشدمااا داشتم واسه خودم غر میزدم که یهو پام رفت رو یه چیزی و بومممممم با کله خوردم زمین “ای بمیرین الهی که سرم شکست “ب ا ناله از جام بلند شدم که چشمم افتاد به پوست چیپس پس این بود رفت زیر پام؟؟؟ یکم غر زدم و دوباره خواستم راه بیوفتم که یه چیز تیزی رفت تو پام – آیییییییی آ خ آخ یه پایی تو هوا وایسادم تا ببینم چی بود که رفت تو پام که بازم پام رفت رو همون پوست چیپسه و دوباره لیز خوردم منتها ایندفه پرت شدم رو تخت دونفره ام برای جلوگیری از افتادنم به روتختی چنگ زدم که به جای کمکم کنه بدتر شد روتختی از رو تخت جدا شد و ب ا من….بــــــــوممم از درد چشامو و بستم گوشیم داشت خودش و خفه میکرد ولی اینبار صداش نزدینزدی ک تر ..

دانلود رمان آوارگان عشق  از نسترن قره داغی

مدیر! شر و شیطون و پایه…یه معاون! آروم و مظلوم و ساده…یه دبیرستان پسرونه و کلی خراب کـاری، اما بعد از اومدن خانم معاون مستبد و سخت گیری هاش همه چی به این جا ختم نمـی‌شـه تازه داستان از اون جایی شروع مـیشـه که خانم ادیب بد عنق و دیکتاتـور، برای آدم کردن پسرا یه اردو راهیان نور ترتیب مـیـده ولی اونجا خـودش و آقایون مدیر معاون به طور خیلی اتفاقـی وسط مـیـدون جنگ گم مـی‌شند من مدیرم؛ مدیر دبیرستان پسرونه نام‌آوران. یه دبیرستان خیلی باحال و خفن؛ یعنی… باحال و خفن بود؛ قبل از اینکه بلای آسمونی نازل بشـه… رمان پیشنهادی: دانلود رمان سرابم تویی دانلود رمان اجبار زیبا دانلود رمان سرباز انتقام

دانلود رمان کاشکی بفهمی  از مهدیه پوردلان 

کاشکی بفهمی دریا دختر نوزده ساله ای که درخانواده ای از قشر متوسط روبه پایین متولد میشه پدر معتادی داره که مجبوره برای خرج خونه بره و بیرون کارکنه وقتی که پدرش میمیره وارد یه پمپ بنزین میشه و واسه کار دراونجا خودشو به شکل پسر درمیاره تا اینکه لو میره و بعد سوار ماشینی میشه که صاحبش براش اشنا بوده و بعد از مدتی میفهمه اون فرد داییش بوده و با ورودش به خونه پدر بزرگش زندگیش اول رمان کاشکی بفهمی باصدای کوبید ه شدن چیز ی به در اتاقم توجام پریدم دوباره دعوا! پتو رو انداختم کنارو رخت خوابم و جم کردم همون گوشه گذاشتم کمی از درو باز گذاشتم فکر کر دی ما ازکجا پول میاری م خرج مواد و عی ش و نوش هرشبت و بدیم؟ ، مامان: بسه علی بابام دستاش و مشت کرد تا بکوبه به سر مامانم ، صدام دراوم د -چخبره؟ کله صبحی چرا دعوا میکنید ؟ بابا لبخند به ظاهر مهربونی زد منکه میدونم میخوا د دوباره خرم کنه برم کار کنم بابا: دخترم، مامانت نمیفهم ه بیا برو از ابراهیم یه ذره مواد ب گی ر بیا بدو حرصی نگاهش کرد م نگاهی به مامان انداختم و به سمت اتاقم رفتم هیچوقت نفهمید م چرا باهم ازدواج کردن؟ شلوار بیرو نی رنگ و رو رفته ام رو که مال پارسال تابستونم بود و پو شیدم با ی ه مانتو مشک ی و شال مشکی از زیر فرش دوتا پنج تومنی م و صبح بود و تقریب ا کل محل بیرون بودن از جلوی مهین خانوم گذشتم که با نیش و ۸ برداشتم و….

دانلود رمان ناعادلانه به قضاوتم ننشین 

ناعادلانه به قضاوتم ننشین  راجع به دختر تنهای که باید تاوان  خواهر ناتنیشو بده دیگه چیزی نمی گم اخه داستان لو می ره توش کل کل داریم .. همخونه ای داریم… خدای من کی پس تموم می شه به اینم میگن پدر کدوم پدری رو می شناسی که برای نجات جون دختر زنش دختر خودش پاره ی تن خودشو قربونی کنه تقصیر من این وسط چیه خدایا تو دانلود رمان هرزه نبودم فاطمه افکاری متن اول رمان ناعادلانه به قضاوتم ننشین که می خواستی من تو این دنیای وا نفسا عذاب بکشم اصلا چرا منو افریدی خسته ام از بی کسیم خسته ام از اینکه پدر داشته باشمو مثل بچه یتیما زندگی کنم خسته ام از همه خسته ام خدا جونم کفر نمی گما ولی از تو هم خسته ام چقدر دیگه باید بکشم مگه من چند سال دارم بابا بخدا من فقط ۱۸ساله ام می دونی این بنده ات از کی تنهاست از وقتی مادرش مرد پدرش به روز چهلم زنش نرسیده دست یه مادر و دختر و گرفت اورد تو این خونه و گفت من مردم نمی تونم تک و تنها زندگی کنم راست می گه مرد حق داره زندگی کنه ولی حق نداشت حرمت شکنی کنه چی بگم خدا جون . خودت از تنهایی من بخوبی خبر داری چی بگم از دل پر دردم گوشت با منه ایسان – بله پدر گوش می دم بفرمایید – پس فهمیدی باید چی کار کنی – بله فهمیدم ولی این کارو از من نخواه – یعنی چی از صبح دارم یاسین تو گوشت می خونم دیگه صبرم لبریز شد با صدای تقریبا بلندی گفتم اره من خرم پس یاسینم تو گوشم نمی ره این فکرم از سرتون      

دانلود رمان سرنوشتی به تاریکی شب

: نفس دختری ۲۱ ساله یتیم اما پولدار یک نفر پشتشه اما خود نفس هم اون فرد رو نمی شناسه پسر خاله هاش و پسر دایی هاش میدزدنش و میبرنش خونه خانواده مادری نفس چون نفس و داداشش نریمان بعد از مرگ مادرشون که سالها پیش فوت کرده قطع رابطه میکنن// و با خانواده پدریشون رفت و آمد میکنن.. دایی و زن دایش و پسر داییش از خارج میان نفس با پسر خالش نوید که بهش میگفته داداش نامزدی میکنه اما پسر داییش باراد که مردی سرد و مغروریه هر کاری میکنه که به نفس توجه نکنه باز عاشق نفس میشه //

دانلود رمان در دستان سرنوشت  از helga1980 

دختری که بعد از ۳ ازدواج ، به اصرار پدرش و شرایطی که هست تن به چهارمین ازدواج میده،ازدواجی قراردادی… و اول رمان زینت خانم! زینت خانم! چرا این تلفن روجواب نمیدی؟ بله آقا اومدم دستم توظرفا بود اومدم الو، بفرمایین منزل آقای سروستانی؟ بله بفرمایین لطفا بفرمایین آقای امیر سروستانی صحبت کند گوشی خدمتتون -آقاباشماکار دارن کیه؟ نمی دونم معرفی نکرد خیلی خوب شما بفرمایین الوبفرمایین جناب امیر سروستانی؟ بله شما؟ لطفا همراه با شناسنامه تشریف بیارین کالنتری منطقه ۱۱ بله؟واسه چی جناب؟ اگه اجازه بدین میگم خدمتتون همسرتون اینجان اگه می خواین شب اینجا نمونن تا قبل از ۱۱ تشریف بیارین بله؟ فکر کنم اشتباه گرفتین خیر جناب درست گرفتیم اقای محترم همسر من فوت کردند ظاهرن قصد شوخی دارین خیر شما تشریف بیارین ما با همسر مرحومتون کاری نداریم با سروان احمدی روکرد به دختری که با پرویی سعی داشت گوشی رواز دستش بگیره -چیکار می کنین خانم بدین من تا حالیش کنم و گوشی را از دست احمدی کشید سلام جناب سروستانی، آناهید اینجاست باید بیاین اینجا لطفا خیلی زود شما؟آناهید دیگه کیه؟ انگار حالتون خوش نیست جناب امیر خان سروستانی اگه یه نگاه به شناسنامه تون عنایت بفرمایین می بینین غیر همسر در گذشتتون اسم یه خانم دیگه هم تو شناسنامتون هست کافیه یا الزمه بازم توضیح بدم شما با همین زبون درازتون اگه میتونین اون دوست ایدزی تون رو از اون تو در بیارین من آبرو دارم، تا حاال یه همچین جاهایی پا نگذاشتم،و البته حاضر هم نیستم بار اول واسه همچین شخصیت واالیی این کار رو انجام بدم یا به پدر محترمشون زنگ بزنی…

دانلود رمان مانیا و مرد مغرور  از محمد جواد اسدی 

مانیا و مرد مغرور این دختر که خیلی دوست داره خرج زندگیشونو دربیاره و زود تر از دست اقای فخراور فردی نذول خور و سمجی که باعث اتفاقی ناگوار در خانواده ی مانیا اینا میشه و…… مانیا با خاله و پسر خاله ی غیرتیش در جنوب شهر زندگی میکنند و وضع مالی بدی دارند که با پذیرفتن مانیا به شغلی که باعث کشف رازش میشه و وضع زندگی مانیا رو صد و هشتاد درجه تغییر میدهد و اون شغل چیزی جز منشی شدن مانیا نیست ، حالا منشی کی ؟….. قصه از جایی شروع میشه که مانیا توی خونه نشسته که دوستش سراسیمه به خونشون میاد و…… و داستان ما شروع میشه که بعد از چند وقت راز های پنهان اشکار میشه و زندگیه پرماجرای مانیا که خوندنش خالی از لطف نیست اغاز خواهد شد اول رمان مانیا و مرد مغرور دوباره نگاهی به روزنامه ی خط خطی شده انداختم ، هیچ . یعنی هیچ کار ی برای یه دختر بیست و دوساله نیست ، دیگه واقعا داشت اشکم درمیومد وضع االن و بدبختی االن فقط بخاطر منه همش تقصیر منه همش . به فکر فرو رفتم یعنی همه ی این مصیبت ها تقصیر شخص شخیص منه االغه ؟ زمانی که به خاله فریده اصرار کردم بزاره برم دانشگاه و گفت باشه ، فکرشو نمیکرد انقدر خرج تحصیل من زیاد بشه برا همین مجبور شدش از اون مرتیکه ی خرس که مثل بشکه میمونه نذول کنه تا جلوی من بدقول نشه . خب منم بیشعور که نیستم این وضع رو ببینم بازم بخوام به ادامه تحصیل ادامه بدم ، منم  

دانلود رمان ناعادلانه قضاوت کردم  از آسایا آریایی

ناعادلانه قضاوت کردم باران..این تنها اسمی است که بعد از برگشتنش یاد میکند ….چه کسی…؟ کسیه که با قصاوت تمام باران را از خود راند و او را از خانه بیرون کرد …. سالها گذشته بردیا کمی بعد طرد کردن باران به خارج از کشور رفته و حالا بعد از چهار سال دوباره به ایران بازگشته … او در باتلاق شاید ها دست و پا میزند…. تا اینکه کسی وارد زندگیش می شود…..باراد . آیا او می تواند حضور فردی جدید را در زندگی بپذیرد…؟ آیا فهمیده است که باران بی گناه است…؟آیا باران او را می بخشد…؟ دانلود رمان این عشقه یا هوس؟ مسیحه زادخو متن اول رمان ناعادلانه قضاوت کردم به لیندا نگاه میکنم… این لیندا هم که انگار نه انگار از صبح منو هزار جا برده حالام بی خیال نمیشه . رد نگاهمو دنبال میکنه خیلی خانم زیبایه زبیا بود شاید اگه اینقدر آرایش نمی کرد زیباتر میشد شاید اگه اونطوری تیپ نمی زد بهتر میشد .. هزار دفعه گفتم اینجوری نگردد ولی کو گوش شنوا جواب کوتاهی میدم آره همین بابا این بیچاره از اون موقع که اومدی آویزونت بود تا من نجاتت دادم . اینقدر محبت میکنه من یه جوری میشم تو فقط میگی آره …؟ چی بگم بگم نه بی احساسی دیگه ببین چطوری نگات میکنه بی خیال حسام ببین تو رو خدا خدا شانس بده ما که از این شانسا نداریم خجالت بکش راست میگم دیگه پیر شدم رفت ۳۳ سالمه هنوز تنهای تنهای تنهام تو که راست میگی باور کن به جون اون دختره.. به سمتی که اشاره کرده نگاه میکنم… دختر زیبایی بود یا نبودشو نمیدونم چون واقعا اینقدر آرایش داشت که اصلا مشخص      

دانلود رمان طالع ماه  از مهرسا_م

طالع ماه پريماه يه دختر تنهاست كه غمها و كمبودهای زيادی توی زندگيش داره . سعی ميكنه اين كمبوداشو برطرف كنه . ولی هميشه هم راه درست و نميره. بعضی وقتا هم چوب ندونم كارياش و ميخوره تصميم ميگيره خودش و وارد زندگی پسری بكنه تا بتونه زندگی راحتی داشته باشه ولی… اول رمان طالع ماه خالصه لبخندی بهش زدمو نشستم،ظرف غذارو درآورد و جلوم گرفت،دستپخت مامانش حرف نداشت. غذای اون روزو با خنده وشوخی و شیرینکاری های کتی وچند تا از همکارای دیگه خوردیم. وقت رفتن شد،بازم باید پامو توی خونه ای میذاشتم که برام پر از معما بود،پر از سوال هایی که تو ذهن من بود و هیچ وقت جوابشو پیدا نکردم.یه گذشته ی سرد و تاریک…. سوز سردی میومد اواسط آبان بود و هوای پاییزیش، از در شرکت که بیرون اومدم تصمیم گرفتم اون روزو پیاده برم خونه و یکم از صدای برگ درختا فیض ببرم، حدودا پنج ایستگاهی میشد و توی اون هوای سرد یه جورایی دیوونگی بود. داشتم به طرف پارک که اون طرف خیابون بود میرفتم و توی عالم خودم وبه خاطرات گذشته ی سیاه و مبهم خودم فکر میکردم .سالنه سالنه میرفتم، کسی نگرانم نمیشد همه عادت داشتن به نبودن من توی خونه. یا توی اتاق بودم یا سرکار.  تنها کسی که ارتباط خوبی داشتم بردیا داداشم بود و بعد از اون مامان گل! اصال متوجه نبودم که دارم از خیابون رد میشم، خیابون خلوتی بود یه جورایی هیچ وقت توش مگسم پر نمیزد . ولی از شانس نداشته ی من همون روز یه جنسیس زرد با سرعت خدادتا داشت میومد.تا اومدم بگم یارب چه کنم ماشین با سرعت جلوپاهای من که

دانلود رمان مرا دریاب

: باران دختر بیست و دو ساله ایِ که خصوصیات اخلاقیش اینِ که تا حدودی لجبازه و با افکار بچه گانه همراهه و همیشه می خواد هر طور شده حرفش رو به کرسی بنشونه اما همیشه هم موفق نمی شه. زندگیِ خوب و آرومی داره و بعد از خانواده اش تنها دل خوشیش به فرنودِ شخصی که باران خیلی دوستش داره و قراره به زودی باهم ازدواج کنن اما با برگشتن یک باره ی خاله ی باران به همراه پسرخاله و شوهر خاله اَش از خارج از کشور زندگیش دچار دگرگونی////

دانلود رمان من شیطون نیستم  از کیمیا سوار

من شیطون نیستم حنا فرزند طلاقه نه پدرش اون رو میخواد و نه مادرش. از قضا وارد خونه مردی میشه که ازهمسر اولش خیانت دیده. باهاش پیوند زناشویی میبنده،اما فقط برای نیازشون: یکی داشتن پناهگاه ویکی دیگه جایگزینی برای عشق سابقش! اول رمان من شیطون نیستم “حنا” با صدای زنگ ساعت وحشت زده از خواب پریدم. چشم هام که به عقربه های ساعت افتاد، چهار تا شد. لعنتی خواب مونده بودم، ساعت هشت امتحان داشتم و الان ساعت هفت و نیم بود و من خنگ یادم رفته بود ساعت رو یکم زودتر تنظیم کنم. گوشیمو پرت کردم رو تخت و پریدم جلوی میز آرایشی، یه کرم ضد آفتاب زدم و جلوی موهام رو سرسری شونه کشیدم و از پشت محکم بستمشون. مانتو رو تنم کردم و مقنعه نیمه چروکمو سریع بردم جلوی بخاری کوچک اتاقم تا چروک هاش باز بشن، با عجله سرم کردم و گوشیمو انداختم تو کیفم. حالا ساعت یه ربع به هشت بود. با عجله از واحدمون زدم بیرون که پایین پله ها محمد پسرعموم رو دیدم، طبق معمول یه کت شلوار تنش یه عینک رو چشمش، اونم دانشگاه ما درس می خوند، منتهی رشته مون فرق می کرد. اون حسابداری می خوند و من مدیریت، با درک کردن موقعیتم سلام گرمی کردم که طفلک متعجب شد. اصولا چون باهاش سلام و احوال پرسی نمی کردم، محل هم بهش نمی ذاشتم. با کمی مکث جوابمو داد: _سلام _محمد جان شما هم داری میری دانشگاه؟ از جان کنار اسمش چشم هاش چهارتا شد و با… که البته خودش نمی دونه از چه استعدادهایی برخورداره اما؛ تو یِ

دانلود رمان گرمی آغوش تو  از رخشان

 سیروان یه پسر از خانواده پولدار و مرفه هست که عاشق بهاره دختر عموشه بابهاره نامزد میکنه در این بین بهاره تصادف میکنه و میمیره بهاره یه خواهر داره به اسم نفس که بعد از مردن بهاره خیلی افسرده میشه خانواده هاشون این دو جوون رو مجبور میکنن که ازدواج کنن چطور ممکنه سیروان بهاره رو فراموش کنه و  با خواهرش ازدواج کنه؟؟؟ آیا نفس قبول میکنه؟؟؟ اصل داستان واقعیه و کمی تخیلی اول رمان از زبون سيروان: واااااااااي بااااورم نميشه!!!آخرش بعد اين همه سال تونستم به مامانم و بابام بگم که عاشق بهاره ام يني ميشه مال من؟؟؟؟مال خودم؟خود خودم؟؟؟وااااااي ميخوام پرواز کنم بهاره دختر عمومه که از پنج سال پيش متوجه شدم که خيييلي عاشقشم درست موقعي که بيست سالم بود آره درسته الانم بيست و پنج سالمه تک فرزند محمود سپهري و الله رياحي ام و مهندسي برق خوندم توي دانشگاه تهران،خودمونم که اهل شيرازيم االنم تو شرکت خصوصي بابام و عمو مهران)باباي بهاره( مهندس برقم بهاره هم که عشق خودمه ۳۲ سالشه توي همين شيراز رشته ادبيات فارسي قبول شد و داره ليسانسشو ميگيره واااااي عاشقشم مامان:سيروان؟؟! سيرواااااان؟!!! از تو فکر در اومدم و گفتم:بله مامان مامان:چرا رفتي تو اتاقت؟بيا پايين بينم کارت دارم من:اومدم سريع از اتاق اومدم بيرون و از پله هاي به سرعت نور پايين رفتم و توي حال دنبال مامان ميگشتم که خودش گفت:تو آشپز خونه ام رفتم تو آشپز خونه:بله مامان چي شد؟زنگ زدي؟زن عمو مينا چي گفت؟قبول کرد؟بهاره چيزي نگفت؟ مامان که داشت با خنده منو نگاه ميکرد:اووووووو پسر چه خبرته؟خيلي هولي آآآآره قبول کرد فرداشب بريم واسه…

دانلود رمان سایه ی گذشته  از sogand n 

عسل در خانواده ای که برادرش خیلی متعصب زندگی میکنه با سامیار دوست میشه بعد از مدتی سامیار ولش میکنه وبه خارج کشورمیره ومجبورمیشه با… اول رمان عسل :الو سامی خیلی نامردی.. چی جوری میتونی منو ول کنی ..؟!! سامی :عسل جان تمومش کن من میرم یک ساله دیگه میام عسل:سامی تو رو خدا منو ول نکن من بدون تو میمیرم سامی:اه عسل تو رو خدا امشب حالمو نگیر بذار.. خاطره خوبی از هم داشته باشیم عسل: نمیتونم تو منو وابسطه خودت کردی ..تو منو گول زدی ازم سوءاستفاده کردی سامی:شر نگو ..عسل خودتم خواستی بعد هم من فقط بوسیدمت همین عسل:اخه سامی چه راحت میگی فقط بوسه ..!!میدونی اگرعرشیا بفهمه ..فقط باهات حرف زدم منو میکشه چه برسه بدونه منو بوسیدی خیلی بی وجدانی نه تنها جسمو دست زدی.. بلکه روحم دست زدی سامی:کی میفهمه ما باهم دوست بودیم ..هیچکی جز من وتو نمیدونه دیگه زیادش نکن مواظب خودت باش عسلم برام دعا کن ..بعدم پشت سر مسافر گریه شگون نداره.. بوس بوس خداحافظ بعدم صدای ممتمد بوق ..دلم میخواد بلند گریه کنم همه چی رو بشکونم ولی نمیشه با خانوادهی که دارم مخصوصا عرشیا برادر متعصبم.. که خودش هر غلطی میکنه عیبی نداره ولی برای من ننگه..!! خدایا اخه چرا گذاشتی وابسطش بشم چه راحت گذاشت رفت اصال به گریه های من توجه نکرد رفت خدا جون دوست دارم بمیرم یاد اولین روزی میفتم که سامیاربه من پیشنهاد دوستی داد .. تمام بدنم میلرزید که کسی منو ندیده باشه که باهم صحبت میکنیم وای باورم نمیشه سامیار بهم پیشنهاد داده باشه.. حدود یک ساله ازش خوشم میومد…

دانلود رمان مسافر  از armila98 

یه دخترِ زیبا و جسور که تو زندگی ش به کسی اجازه نمیده درموردش بد فکر کنه یا بهش توهین کنه آندیا یخ دخترِ بی سرپرسته ولی بایه زن و شوهر مهربون زندگی میکنه آندیا به اجبار پدر خونه ش با پسرِ اون ازدواج میکنه !!! اما چی میشه که آندیا به همچین ازدواجی تن میده؟؟ خب اگه آندیا قصدش ازدواج بوده آخه چرا با این پسر؟؟؟ یه پسرِ خودخواه که از بالا به همه نگاه میکنه و دختر جماعت براش سرگرمیه! چرا پسری که تا این حد مغروره به آندیا بهش پیشنهاد ازدواج میده ؟؟؟ چی به سرِ آندیا میاد ؟؟؟ آیا با این اتفاقاتی که براش می افته توانایی مقاومت داره ؟ رمان پیشنهادی: دانلود رمان عشق ابدی  

دانلود رمان ترنم عاشقی  از مریم آقایی

: رمان درباره ی یه دختر و پسره به اسمای ترنم و پارسا که عاشق هم هستن ولی ابراز نمیکنن// شب خواستگاری خانواده پارسا از ترنم ، خانواده هر دو به قتل میرسن // درگیر اتفاق هایی میوفتن که تلخ و شیرینه زیاد همو نمیرنجونن ولی…

دانلود رمان بوی نا طعم گس  از شیوا بادی

بوی نا طعم گس داستان در مورد دختریه که همه ی خانواده اشو از دست داده و بنا به شرایطی مجبور میشه با پسر دوست پدرش ازدواج موقت کنه و با خانواده ی آنها زندگی کنه ، پسر داستان که اول از این قضیه ناراضیه کم کم به این دختر علاقه مند میشه و… اول رمان بوی نا طعم گس تو اتاق خودم بودم و پشت سيستم نشسته بودم دستم رو زير چانه ام زدم چرا باز اين لعنتي اومد تو ذهنم ؟ آهي كشيدم و با خودم گفتم “خدايا كمكم كن ديگه بهش فكر نكنم ” اون ديگه براي من تموم شده به معناي واقعي ، ولي ذهنم انگار مسموم يادش شده فراموشش كردم ولي باز هم گه گاهي آه لعنتي چرا دست از سرم بر نمي داري ؟ به خودم اميد دادم “تو خيلي زود تونستي فراموشش كني ، تو قوي هستي “ آقاي راست پود با اون قد بلند و هيكل الغر و يك شسته ، صورت كشيده و موهاي جوگندمي وارد اتاقم شد بدون اينكه دستم رو از زير چانه ام بردارم نگاهش كرد تو دلم گفتم “مثالً كارمندشي” راست پود مدتي نگاهم كرد و گفت : خوش مي گذره ؟ تو دلم گفتم “تو رو خدا ول كن روز خوبيه براي بهانه آوردن و نق شنيدن نيست “ همون طور كه زير نگاه موشكافانه مديرانه اش منو گرفته بود گفت : ـ بايد يه بروشور درست كني اخم هام تو هم رفت از صبح داشتم طرح مي زدم حاال هم بايد بروشور درست مي كردم ؟ ديدم داره به اخم هام نگاه مي كنه بدون اينكه گره اخمم رو باز كنم

دانلود رمان گمشده ای در عشق  از بیتا تقوی

گاهی سرنوشت راهی پیش روت میذاره که قدم نذاشتن توش تقریبا غیر ممکنه داستان ما هم همینه پسر عمه ی شخصیت داستانمون مجبورش میکنه پا بذاره تو مطب یه روانشناس نه برای درمان برای کار شراره ی داستان ما هم قبول میکنه برای وقت گذرونی خواسته ی پسر عمه اش رو قبول میکنه و با دکتر زمانی اشنا میشه اما با رسیدن برادر دکتر مسیر سرنوشت شراره عوض میشه… رمان پیشنهادی: دانلود رمان بی خوابی یا جادوی چشمان او  

دانلود رمان نفرتی که به عشق تبدیل شد  از محدثه

دختری به اسم شیدا که دانشگاه تنها دختری است که با ورود پسری عاشق د ودلباخته ی او نمیشود و طی اتفاقاتی زمانی که غرور خود را کنار میگذارد و او هم عاشق میشود پدرش او را مجبور به ازدواج با مصطفی میکند و تصمیم شیدا که باعث دوری یکساله میشود.. رمان پیشنهادی: دانلود رمان از جنس مینا  

دانلود رمان قلب سیاه دختر ارباب 

قلب سیاه دختر ارباب خشم ، نفرت و سیاهی یاوران زندگی من هستند چقدر معصوم و پاک بودم و زندگی ساده ای داشتم ولی در پی یک حادثه تلخ همه ی سادگی و مظلومیتم به باد رفت و جای خود را به ظلم ، نفرت و سیاهی داد و قلب معصومم را به رنگ سیاه در اورد دیگر مهربانی برایم معنایی نداشت و دروغی بیش نبودو اگر در درونم جستجو می کردی میدیدی که دیگر نه عشقی وجود داردنه آن خوشحالیه گذشته هاچقدر دردناک است که… رمان پیشنهادی:دانلود رمان من خون بس اربابم نازنین سادات موسوی متن اول رمان قلب سیاه دختر ارباب با صدای بلند خندیدم و به سمت دختر طناب پیچ شده روی صندلی نزدیک شدم و دستم رو روی پشتی صندلی گذاشتم و به سمت عقب هلش دادم ولی تو حتی به اون ذهن نخودیت هم نمیرسید که من ممکنه پشت سرت باشم دوباره خنده بلند و شیطانی سر دادم با خنده ام دخترک بیچاره شروع به لرزیدن کرد آره درستش همینه ترس فقططططط ترس میخواستم به حساب این دختر گستاخ برسم که یکی از نوچه هام با عجله در سیاه رنگ که سیاهیش بخاطر کثیفی زیادش بود رو باز کرد و وارد شد از قیافش فهمیدم کار مهمی داره ولی نمیدونم چرا این بی مصرف ها نمیدونن چه وقت باید کاری رو انجام بدنموقعی که من در حال تفریح و خوش گذرونی هستم مزاحمم میشننوچه_ ارباب +برو بیرون خودم میام نوچه_ولی ارباب کوچک …. حرفش با دادی که زدم نصفه موند +گفتم که برو من خودم میام با ترس بهم نگاه کرد نوچه_ چ…چشـــ…..م و سریع از اتاق بیرون رفت به سمت دخترک برگشتم با

دانلود رمان قصه ی عشق من  از مریم حسینی

قصه ی عشق من شکیبا به خواسته پدر بزرگ باید زن نوه دوست او به نام فرهاد شود وقتی فرهاد و شکیبا در مییابند که مادر فرهاد سرطان دارد و به زودی میمیرد فرهاد به خاطر خواسته مادرش از شکیبا میخواهد ۶ ماه صیغه او شود ولی به شکل هم خانه با هم زندگی کنند شکیبا میپذیرد در این بین عاشق فرهاد میشود فرهاد نیز عاشق اوست ولی چیزی این میان مانع است که فرهاد را افسرده کرده اول رمان قصه ی عشق من باران ریز ریز و آهسته روی نورگیر ساختمان فرود می آید و صدای دل انگیزی را ایجاد می کند صدایی رخوت انگیز که همیشه دوست داشتنی است و از شنیدنش هرگز خسته نمی شوم از اوایل شب باران پاییزی شروع به باریدن کرده و بوی رطوبت ونم خاک همه جا را گرفته است به محض باز کردن پنجره این بوی طرب انگیز را عمیقا بر مشام می کشم و به یاد خاطراتم با باران همراه می شوم پسر دو ساله ام »کیارش« به پایم چسبیده و می خواهد که بلندش کنم تا او هم بتواند بیرون را ببیند همسرم جلوی تلویزیون نشسته است و هرازگاهی با لبخند به ما نگاه می کند همانطور که کیارش را از زمین بلند می کنم و با خودم می اندیشم که سال های عمر ما چطور بسان برق و باد می گذرد و جز تلی از خاطرات تخ و شیرین بجای نمی گذارند گاهی با یاداوری انها حسرت روزهای شاد از دست رفته را می خوریم و دم نمی زنیم نگاهم در دوردست ها گم می شود و خاطرات تلخ…

دانلود رمان فریال از میو میو

دختری به نام .که از هر لحاظ سفت و سخته.معنای عشق و نمیداد ولی با تصمیم پدرش مجبورمیشه که پایان خوش اول رمان با بی قیدی شونه ای بالا انداختم و با چشمایی بی تفاوت که همیشه آدم و آتیش می زد به فرزام نگاه کردم و گفتم :دلیلم برای ازدواج همینه فرزام اخمی که بین ابروهاش چین انداخته بود و بالا انداخت و در سکوت به سمت پنجره ی مطب رفت برام احساس فرزام و یا هرپسر دیگه ای مم نبود این خود من هستم که برای خودم ارزش دارم .غرورم و بیشتر بهش اهمیت میدم تا احساس و عاطفه ی یه پسر و همین باعث شده تا این مرحله از زندیگم اوج بگیرم و حتی از هم سن های خودم جلو بزنم درواقع خیلی جلوتر با نگاه خیره ی فرزام به خودم امدم و نگاهم و از چشمای غمگین فرزام گرفتم و به خودکار توی دستم که می چرخوندمش انداختم . فرزام دست های خودشو داخل جیب شلوارش گذاشت و با اخم ظریفی گفت:تا چه مدت ؟تا کی باید اینجوری زندگی کنیم؟ به صورتش که کمی سرخ شده بود نگاه کردم -نمیدونم .تا زمانی که آمادگی زندگیمشترک و داشته باشم می دونستم کنار امدن این موضوع برای اقایان خیلی سخته ولی من چاره ای جز این ندارم نمیتونم چیزی و قبول کنم که با قلبم رضایت کامل و به اون کار ندارم فرزام با خشم چنگی به موهاش زد و سریع از مطب خارج شد این سکوت و این خشم نشون دهنده ی این موضوع است سرم و با دستام گرفتم و یاد حرف های دیشب بابا افتادم با دلسوزی بهم نگاه میکرد..

دانلود رمان قرارمون تو آسمون  از هانسل 

قرارمون تو آسمون آناهید دانشجوی رشته نجومه پدرش بخاطر نپسندیدن این رشته، باهاش رابطه خوبی نداره وقتی آناهید داره خودش رو برای گذروندن ترم آخر آماده میکنه متوجه میشه که دوستاش خ و نه دانشجویی رو تخلیه کردن و چون آناهید نمی تونه از پدرش پول بگیره و خ و نه رو تنها اجاره کنه پس .. اول رمان قرارمون تو آسمون با دست به مبل اشاره کردمو خودمم روبه روش نشستم.واسه اولین بار فکر کنم برگشت و منو دید چند لحظه بی هیچ حرفی بهم زل زده بود.پسره پرو نه به اینکه از اون موقع تا حالا محل نمیذاشت نه به الان که زل زده به من.سرمو انداختم پایین که اونم رفت و رو مبل رو به رویی من نشست.پاشو انداخت رو پای دیگه و بازم خیره شد به من.اروم سرمو بالا اوردم. انگار الان راحتر میتونستم ببینمش.انصافا از قیافه و ظاهر چیزی کم نداشت.از چشماش میشد فهمید زیادی مغروره.مشغول برسیش بودم که شروع کرد حرف زدن. ــ خوب.من بگم یا تو شروع میکنی؟ چه پرو.هنوز نیومده پسرخاله شده به من میگه تو.اب دهنو قورت دادمو گفتم شما تا بلکه بفهمه زود خودمونی نشه.اخمامو که ناخوداگاه تو هم رفته بود باز کردمو منتظر شدم حرف بزنه. ــ ببین،بهتره حالا که چه بخوایم چه نخوایم این ازدواج داره سر میگیره یه چیزایی رو بدونی.میدونم که تو هم مثل من به این ازدواج راضی نیستی و مجبوری پس بهتره خیالات ورت نداره که یه زندگی رویایی در انتظارته .تو این ازدواج هرکس سرش به کار خودشه.الانم که میبینی اینجام فقط به خاطر اجبارو تهدیدای بابامه وگرنه فکر نکن عاشق سینه چاکتم. با دهن باز بهش….

دانلود رمان میراث  از ana_s15 

پسری به اسم سامان به خواستگاری دختری به نام سمیرا میرود در حالی که جفتشان علاقه ای به هم ندارند و هردو منفعت خودشون را در نظر گرفتند … دختر برای گرفتن ارث کلانی که بعد از یکسال ازدواج از مادربزرگ مرده اش بدست می اورد حاضر به ازدواج شده و پسر برای این که برای کارهایش سرپوشی گذاشته باشد! در این یکسال ماجراهایی برای این زوج اتفاق می افتد که سراسر ماجراهای بامزه ای است… اول رمان – ازت بدم مياد تو چشمام زل زد و گفت: چه خوب اتفاقا منم همين نظرو در مورد تو داشتم گفتم: خوبه حداقل تو يه چيز با هم تفاهم كامل داريم خاله سامان جلو آمد و گفت: بسه ديگه چقدر قربون صدقه هم ميريد سميرا جون بيا بايد برقصي در حالي كه خودم را كنترل ميكنم نزنم زير خنده گفتم: خاله جون شما جاي من دلم ميخواد سامان احساس تنهايي نكنه مهوش خانم خاله گفت: سامانو ولش كن اين قدر لي لي به الالش نزار پررو ميشه با خنده گفتم: نگو خاله جون شما برو چشم منم ميام مهوش خانم رفت و دوباره با سامان تنها شدم بي اختيار شروع كردم به خنده سامان گفت: چيه ديوونه شدي؟ با خنده گفتم: آره ديوونه تو و زدم زير خنده با حرص گفت: كمتر بخند مسواك گرون ميشه با خنده گفتم:به خدا قديمي شد شما پسرا دست از سر اين تيكه برنميداريد؟ خواست چيزي بگويد كه خواننده اركستر داد زد :عروس دوماد بايد برقصن با عصبانيت دستم را گرفت و از جا بلندم كرد و شروع كرديم با هم رقصيدن حسابي خوش گذشت من حرص سامانو در مياوردم وسامان حرصه منو

دانلود رمان زندگی به سبک اورانگوتان  از صبا حسینی

زندگی به سبک اورانگوتان یه دختر از جنس شیطنت که بقول پسر از جنس زندگی یه پسر از جنس سنگ که بقول دختر از جنس اورانگوتان حالا این دختر زندگی بخش و این پسر اورانگوتانی باهم چی میسازن؟ خب معلومه اول رمان زندگی به سبک اورانگوتان دﯾﺮﯾﻦ،دﯾﺮﯾﻦ دﯾﺮﯾﻦ،دﯾﺮﯾﻦ،دﯾﺮﯾﻦ،دﯾﺮﯾﯿﯿﯿﯿﯿﯿﯿﻦ زﻫﺮﻣﺎاااار اي ﺗﻮ روح ﺑﺎﺑﺎت ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎي ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺎز و ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﭘﺘﻮ رو ﮐﻨﺎر زدم و ﭘﺎ ﺷﺪم اي اﻟﻬﯽ ﺟﺰ ﺟﮕﺮ ﺑﮕﯿﺮي ﺗﺮاﻧﻪ ﺑﺎ اﯾﻦ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎدﻫﺎي ﻣﺰﺧﺮﻓﺖ دوﺑﺎره ﺻﺪاي ﻫﺸﺪار ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻠﻨﺪ داد زدم _ﺑﺒﻨﺪ ﻓﮑﺘﻮووو ﺻﺪاي وﺟﺪان ﺑﯿﺸﻌﻮرم ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ وﺟﺪان:ﮔﻮﺷﯽ ﻣﮕﻪ ﻓﮏ داره؟ _ﺗﻮ ﮔﻤﺸﻮ اﺻﻼﺣﻮﺻﻠﺘﻮ ﻧﺪارﻣﺎااا وﺟﺪان:ﺑﯽ ﺗﺮﺑﯿﺖ دوﺑﺎره اﻣﻮات ﺗﺮاﻧﻪ رو ﻣﻮرد ﻋﻨﺎﯾﺖ ﮐﺎﻣﻞ ﻗﺮار دادم و ﭘﺎﺷﺪم و ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎي ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺎز و ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ دﺳﺘﺸﻮﯾﯽ رﻓﺘﻢ ﺑﻌﺪ از اﻧﺠﺎم ﻋﻤﻠﯿﺎت در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﺮاﻧﻪ ﻓﺤﺶ ﻣﯿﺪادم داﺷﺘﻢ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ اﺗﺎﻗﻢ _آخ ﺗﺮاﻧﻪ،آخ ﮐﻪ اﻟﻬﯽ ﺑﻤﯿﺮي ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﺎﯾﺪ از دﺳﺘﺖ ﺑﮑﺸﯿﻢ از ﺧﻮاب ﻧﺎزم ﻫﻤﯿﻨﺠﻮري داﺷﺘﻢ اداﻣﻪ ﻣﯿﺪادم ﮐﻪ ﺻﺪاي ﻧﯿﻤﺎ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ از ﺗﺮس ﺑﭽﺴﺒﻢ ﺑﻪ ﺳﻘﻒ ﻧﯿﻤﺎ:ﭼﯽ ﻏﺮ ﻏﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺳﺮ ﺻﺒﺤﯽ ﻧﻔﺲ؟ در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ دﺳﺘﻤﻮ ﮔﺰاﺷﺘﻪ ﺑﻮدم رو ﻗﻠﺒﻢ ﮔﻔﺘﻢ _وااااااي ﻧﯿﻤﺎ آﺧﺮش ﻣﻨﻮ ﺳﮑﺘﻪ ﻣﯿﺪي ﺗﻮ ﻏﺮﻏﺮ ﭼﯿﻪ از دﺳﺖ اﯾﻦ ﺗﺮاﻧﻪ ﺑﯿﺸﻌﻮر ﻣﯿﮑﺸﻢ دﯾﮕﻪ ﻧﯿﻤﺎ در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪ ﮔﻔﺖ ﻧﯿﻤﺎ:ﭼﯽ ﺷﺪه ﻣﮕﻪ ﺣﺎﻻ؟ _دﯾﻮاﻧﻪ رو ﺑﮕﻮ دﯾﮕﻪ دﯾﺸﺐ رﺗﺒﻪ ﻫﺎي ﮐﻨﮑﻮرو زدن ﺗﻮ ﺳﺎﯾﺖ ﺗﺮاﻧﻪ ﺧﺎﻧﻮم اﻣﺮ ﻓﺮﻣﻮدن ﮐﻪ ﻧﺮﯾﻢ ﺗﻮ ﺳﺎﯾﺖ و واﯾﺴﺘﯿﻢ اﻻن ﺑﺮﯾﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﮐﺎﻓﯿﻨﺖ ﻧﯿﻤﺎ ﻏﺶ ﻏﺶ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﺻﻢ در اوﻣﺪ و ﮔﻔﺘﻢ _ﮐﻮﻓﺖ ﺧﻨﺪه داره؟ ﻧﯿﻤﺎ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﺟﻠﻮي ﺧﻨﺪﺷﻮ ﮔﺮﻓﺖ و…

دانلود رمان نیمه ی جانم  از فاطمه سودی

خانه ای پر رمزو راز و سرشار از سوال که حورای زیبای ما برای کار کردن وارد آن میشود. صاحبخانه جناب مقتدر ۷۰ ساله و مهربان و خیلی آپدیت شده و به روز، از روبرو خیلی پیر و از پشت سر بسیار جوان است.وقتی مشکلات حورا اوج میگیرد فهام زند، جوان مغرور و قدرتمندِ زیبارو که خیلی شبیه مقتدر است پا به میدان میگذارد و عاشق دختر رمان میشود. جنگی نابرابر بین مقتدر و فهام برای بدست آوردن حورا براه میفتد. اما دستها و نقشه هایی پشت پرده است که …. حورا با فهمیدنش می شکند و شکست خورده خود را از همه عقب میکشد… مقتدر… فهام… کیستند که بخاطر حورا روبروی هم ایستاده اند و رمانی جذاب و خواندنی را رقم زده اند… اول رمان ساعت ۱۱ شب بود. نگاهم به آینه دوخته شده بود و در چشمان سرخ و خونینم خیره شده بودم. از حال زار و صورت آشفته و بی رنگم دوباره چشمام پر از اشڪ شد و روی گونه هام چڪیدند. فڪر ڪردم: بعضی شبها زیادی شب هستند. اونقدر ڪه دلشوره و دلهره و دلتنگیِ همه ی دنیا میریزه توی دل آدم و نه میشه بخوابی نه میشه بیدار بمونی. فقط میشه زل بزنی به شب و چشمان خون چڪان و دل غمگین و پراز غمت و منتظر بشی تا بگذره… ولی میدونستم شبهای سیاهم رو دیگه پایانی نیست… هیچ پایانی. از این به بعد من بودم و شب و تاریڪی و غم همین. زندگیم رو یڪجا باخته بودم، بد هم باخته بودم، بدجوری هم باخته بودم . هقی بلند ڪردم و دلم بیشتر بحالم …

دانلود رمان کینه عشق  از بیتا تقوی

داستان با یه دروغ شروع میشه….. دختره قصه ی ما یه دختر ساده و تنهاس با یه زندگی پیچیده…. این دختر دروغ میگه و صحنه می سازه و وارد یه خونه که نه…وارد یه قصر میشه… یه قصر طلایی…عاشق پسر اون خونه میشه…و درست تو لحظه ای که همه چیز بر وفق مرادشه یه طوفان همه چیز رو نابود می کنه….می تونه دووم بیاره؟! می تونه به زندگی تو اون قصر ادامه بده؟!به عشقش می رسه؟! اول رمان با لباس های کهنه و مندرس کنار خیابون ایستاده بودم سرمای سوز دار پاییزی تمام تنم رو می لرزوند کنار خیابون منتظر یه تاکسی بودم به شدت می لرزیدم و عصبی بودم از اینکه چرا تو این خیابون های خلوت باالی شهر هیچ ماشین مناسبی پیدا نمی شه که من رو به پایین ترین نقطه ی شهر برسونه در دل دعا می کردم:خدایا خواهش می کنم..دیگه نمی تونم..بسه..کافیه..التماس می کنم..یعنی پیدا کردن یه تاکسی تو این نقطه از شهر اینقدر سخته؟؟ تو افکار خودم غرق بودم که صدای الستیک های پر جیغ ماشینی رو که جلوی پام به شدت ترمز کرد شنیدم عصبی بودم و افکارم پاره شده بود..دختری شیک پوش و جذاب از ماشینی مدل باال که حتی اسمش رو هم نمی دانستم پیاده شد رو بهش با نهایت خشمم داد زدم:چته؟؟ فکر کردی کی هستی با این ماشینت؟؟ خوبه بهم نزدی..روانی.. دختر مالیم و مجلسی خندید و گفت:تند نرو..تند نرو بیا باال کارت دارم.. در عرض یه ثانیه چشمام به اندازه ی چشمای وزغ گرد و گشاد شد بعد اخم پررنگی چهره ام رو پوشوند و همون …

دانلود رمان اسمش عشقه  از فاطمه بازرگانی

زندگی بازی های زیادی با ادم میکنه…. گاهی ما تو این بازیا برنده ایم…گاهی بازنده…. یسنا دختری کنجکاو و باهوشه که متوجه گنگ بودن خانواده پدریش میشه و دست به کار میشه تا پیداشون کنه…. ولی تو این مسیر چه اتفاقایی براش میفته… شاید یه حسی تو وجودش پیدا میشه که… اول رمان با خوردن مستقیم نور تو صورتم از خواب نازم بیدار شدم اه اول صبحی کی این پرده بی صاحب و کشیده کنار ھمون جور ک غر غر میکردم با زور از رو تختم بلند شدم و با ی چشم باز و ی چشم بسھ رفتم تو دستشویی اتاقم شیر آب و باز کردم و سھ تا مشت اب یخ زدم تو صورتم بلکھ یکم خوابم بپره موفقم بودم بعد از اینکھ سرو صورتمو خشک کردم از دستشویی اومدم بیرون ب ساعت خوشمل اتاقم نگاه کردم اووووف تازه ساعت یازده بود روز تعطیلی چرا نزاشتن من بخوابم اخھ ای خدا ی نگاه اجباری ب کل اتاقم کردم اتاقمو خیلی دوست داشتم دکورش قرمز مشکی بود میزتوالت قرمز مشکی کمد قرمز مشکی تخت مشکی با رو تختی قرمز ی طرف دیوار کلا مشکی ی طرف کلا قرمز عشق اتاقم بودم ینی نیش باز شدم و بستمو و بدون اینکھ لباس عوض کنم از اتاق زدم بیرون خونھ ما ی خونھ دوبلکس خوشمل بود ک بابای خودم نقششو طراحی کرده بود اخھ بابای بنده معماره بعلھ چی فکر کردید…. از پلھ ھای طبقھ دوم ک اخرش ختم میشد ب طبقھ اول سر خوردم پاییین من:یوھوووووووووووووووو سلام خانواده سلام ایران سلام تھران…. ھمینجور داشتم ب ھمھ سلام میدادم ک رسیدم طبقھ ..

دانلود رمان پیچ شمرون  از نازنین محمد حسینی

آرش تک پسر حاج فتوره چی بزرگ بازار! کسی که به دختر بازی توی جمع هامون معروف بود. کسی که هیچ دختری از زیر دستش سالم درنمیومد. یه پسر عیاش به تمام معنا ولی انقدر جذاب که عاشقش شدم. عاشقش شدم، جونمم براش می دادم. همه ی زندگیم بود… ولی اون! ازدواج با من براش یه معامله ی بزرگ بود معامله ای که وقتی بچه اش تو شکمم بود فهمیدم این ازدواج یه معامله بوده..‌. اول رمان – لیلی من تو رو میکشم. عین بچه های دو ساله میمونی انگار من هرچی می گم تو می خوای بدتر کنی. هر روز اینجا منو معطل می کنی. بابا خسته شدم انمدر اینجا منتظرت موندم. نیای خودم میرما! تلفن را روی لیلی لطع کرد. حاال آنمدر هم طول نمی کشید تا لیلی بیاید. شاید پنج دلیمه بیشتر طول نمی کشید دخترک لباس هایش را به تن کند و پایین برود ولی از آنجایی که هر روز کارشان همین بود حسابی اعصابش را خورد می کرد. انتظار داشت همان لحظه که جلوی درشان می رسید لیلی هم پایین باشد ولی امکان نداشت چنین اتفالی بیافتد. هر روز برنامه شان همین بود. زنگ میزد و لیلی را تهدید می کرد ولی روز بعد باز همان آش بود و همان کاسه. سرش در گوشی اش بود و صفحه اینستاگرامش را چک می کرد. دیگر عادتش شده بود به این روزمرگی های تکراری تن دادن… هر لحظه که حوصله اش سر می رفت آیکون هفت رنگ اینستاگرام اولین انتخابش بود. به استوریهای دوست هایش نگاه می کرد و برای هر کدام از آن ها….

دانلود رمان گودال عشق  از آیناز قربانی

نورا دختری تنها و بی نهایت ساده و مهربونه که بخاطره همین صاف و ساده بودنش اسیر میشه.. خوانوادشو از دست داده و با تنها عضو خوانوادش يعني داداشش پيشه تنها خالش زندگي ميكنه و اسیر ادمایی که هیچ بویی از انسانیت نبردن و با تهدید و زور اونو مجبور به کاری میکنن که هیچکس تا حالا از پسش برنیومده.. اونو محبور ميكنن به پسری نزديك بشه که شرایط زندگی ازش یه گرگ بی رحم و درنده ساخته.. پسری که سرد وخشن و هوسبازه و هیچ دختری نتونسته رامش کنه.. نورا مجبوره به كاميار نزدیک بشه و کارهایی که گفتن انجام بده چون جون خودش و تنها داداشش دست اونا اسیره.. اول رمان با ایستادن ماشین فهمیدم که به اون مکان نامعلوم رسیدیم دستمال رو چشام مانع از دیدم میشد یه دفعه یه دست بزرگ بازومو کشید و از ماشین پیادم کرد از ترس داشتم سکته میکردم و هیچ رقمه نمیتونستم لرزش بدنمو کنترل کنم یه دفعه طرف از حرکت ایستاد و چشامو باز کرد تا چند لحظه چشام همه جارو تار میدیدم و هعي پلك میزد موقتي تا حدودي چشام به حالت عادی برگشت تازه تونستم اطرافمو ببینم یه اتاق تاریك و متوسط که هیچي توش نبود جز یه صندلي چوبي با یه میز فلزي متوسط یكي از محافظا دستمو کشید و محکم رو صندلي پرتم کرد از شدت درد دندون هامو رو هم سابیدم و چشامو محکم رو هم فشار دادم عوضیا کمرم رو خورد کردن با صداي قیژي که اومد سرمو بالا گرفتم و به قیافه نحسش نگاه کردم بلاخره تشریف أورد

دانلود رمان عشق از سوی اجبار  از پریا.ج

از سوی اجبار  سوزان دختریه که پدرش به زور مجبورش میکنه با پسری به اسم اردلان ازدواج کنه ولی اون عاشق یکی دیگس و از اردلان متنفره سوزان بعد از مدتی متوجه میشه که سام دستشو بلند کرد که بزنه چشمامو بستم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد اروم چشمامو باز کردم که دیدم سورن دست بابا رو گرفته دانلود رمان عرق سگی مسیحه زادخو متن اول رمان از سوی اجبار سورن:بابا ولش کن چطوری میتونی این کارو بکنی اون حق داره برای خودش برای ایندش تصمیم بگیره بابا نه بابا غلط کرد به خدا قسم اگه تو محذر ابرومونو ببری به خااک سیاه مینشونمت با دو رفتم توی اتاق و درو بستم و شروع کردم گریه کردن خدا اخه من مگه چیکار کردم که نمی تونم با م باشم مثل خیلیای دیگه در اروم باز شد سوسن وسورن اومدن تو من:سورن برو گمشو از اتاق بیرون سورن:سوزان وایسا من:گفتم بیروووننن اگه تو اون دوست عوضیتو نمی اوردی اینجا اونم منو نمی دید که بیاد منو از بابا خاستگاری کنه سورن:ولی من:گفتم بیرون مگه کری دیگه نفس نداشتم از بس داد زده بودم سورن اروم رفت بیرون و سوسن اومد کنارم نشست سوسن:خواهری ترو خدا گریه نکن من:سوسن اخه چطور گریه نکنم من عاشق یکی دیگم بعد برم با یکی دیگه ازدواج کنم میشه وسایلمو جمع کنی حالم خوب نیست میخوام بخوابم اروم سرمو گزاشتم روی بالشت و به فردا بد ترین روز زندگیم فکر کردم تا خوابم برد من:سوسن نمی دونی اسمش چیه سوسن با تعجب به من نگاه کرد سوسن:ی.یع.یعنی تو اسمشو….‌. من:هه نه حتی اونم نمی دونم خنده داره نه چمدونمو برداشتم و به سرعت خودمو رسوندم به

دانلود رمان فقط فریاد نزن  از مریم رمضانی

فقط فریاد نزن هیلدا که به خاطر بی پولی پدرش مجبور می‌شه تن به ازدواج با مردی پنجاه ساله ای بنام احسان بده، احسان که دارای دو فرزنده و از زنش طلاق گرفته. احسان هم در ازای ازدواج با هیلدا، پول هنگفتی به پدرش بده.هیلدا به عمارت احسان پامیزاره و با احسان و دختر و پسر اون زندگی می‌کنه…./ پایان رمان خیلی هیجان انگیزه حتما دانلود کنید

دانلود رمان وارون  از FAEZEH**S 

امین دختریه که زندگیو تو خوش گذرونی با دوستاش میشناسه عاشق نشده و واسه همین اصلا به ازدواج فکر نکرده امین قصه ما یه بیماری قلبی مادر زادی داره………. دکترش که کیانه مشفقه عاشق امین و بابای امین به خاطر سلامتی امین موافق ازدواجشون اما امین فکر میکنه کیان یه ادم خود خواهه که زندگی بدون دغدغشو ازش گرفته اما از باطن و خوبی های کیان خبر نداره باید دید امین میتونه کیانو باور کنه و عاشقش بشه؟ در این بین هم اتفاقاتی میفته که خوندنش خالی از لطف نیس… اول رمان منشی_خانم تهرانی نوبت شماس بفرمایید بی حوصله بلند شدم و بدون در زدن رفتم تو خیلی خوب میدونستم چقد ازاین کار متنفره سرشو با عصبانیت از روی پرونده جلوش بلند کرد و خواست چیزی بگه اما تا نگاش به من افتاد اخماش به لبخندی خیر سرش دخترکش تبدیل شد کیان_خوش اومدی عزیزم….. باترشرویی بهش توپیدمو گفتم_به من نگو عزیزم این صدبار باهمون لبخندش دستاشو به حالت تسلیم بالا برد وگفت_ چی شده خانم اینجارو با حضورشون نورانی کردن؟ _خوشمزه بازی در نیار نمیدونم چرا این پدر گرامیم هی میخواد منو بچسبونه به تو الانم گفته زنگ میزنم اگه اونجا نباشی کارت بانکیمو میسوزونه هیچ دیگه هم نمیزاره بادوستام برم بیرون اخه بگو پدر من مگه من بچم که میخوای بااین تهدیدا حرف خودتو به کرسی بشونی کیان_پس دمش گرم!راجع به اون موضوع هم باید بگم تو ازهربچه ای بچه تری. حوصله بحث کردن باهاشو نداشتم اخمی بهش کردمو روموازش گرفتم همونطور که اطرافو نگاه میکردم گفتم: من که اومدم زنگ بزن بابام بگو اومده تا من برم. کیان_شرمنده ازمن کاری برنمیاد. _یعنی …

دانلود رمان درد و احساس  از نگار 1373

این داستان درباره ی دختریست به اسم شبنم دختری از جنس احساس احساسات پاک و دخترونه ظریف و شکننده از جس درد از جنس تنهایی و آشفته دلی دختری که از کودکی با مرگ همنشین بوده با فقر با خون برای زنده موندن میجنگه برای زندگیش دختری از دل محنت و مشقت معصوم و بی گناه.. صدای قهقهه ی مستانه پدرش بجای لالایی های شبانه ی مادرش نوازش کمربند پدرش بجای دست نوازش مادرش سر میز قمار زندگی ورقی از زندگیش برمیگرده حالا این ورق ورق آس زندگیشه یا ورقی که ورق باخت زندگیشه ورقی که پیش آمدهایی در زندگیش رو باعث میشه که مسیر زندگیشو تغییر میده اول رمان گوشه ی اتاق مشترکم با خواهرم کز کرده بودم.پاهامو تو شکمم جمع کرده بودم و دستامو محکم دورش حلقه کرده بودم.صدای ناله های بی جون مامانم به روح و تن خسته ام چنگ میکشید.بیشتر تو خودم مچاله شدم.اشکام به پهنای صورتم جاری بود تنها همدم این لحظه های زندگیم همین اشکا بود که روی گونم سُر میخورد و بعد روی لباسم گم میشد.دهنمو چسبوندم به پام تا صدای هق هق ام رو خفه کنم تا صداش از اتاق بیرون نره آخه هر وقت گریه میکردیم یا جیغ میکشیدیم بابا دیوونه میشد اوّل می خندید بعد صورتش قرمز میشد و شروع میکرد داد زدن حرفای بد میزد خیلی بد انقدر دیوونه میشد که همه مونو میزد.طفلک مامان همیشه سپر بالی من و شمیم بود.هر وقت بابا صداش کشدار و شُل میشد ما رو میاورد تو اتاقو مجبورمون میکرد درو از پشت قفل کنیم.نگاه تارمو به تخت