ژانر‌ها: هیجانی

دانلود رمان ماه دل  از ریحانه رسولی

ماه دل مهرو دختری ۲۵ ساله که استاد دفاع شخصی است و رویای بالرین شدن را در سر می‌پروراند در شرف نامزدی است اما به ناگهان درگیر ماجرای عشق ناممکن برادرش می‌شود و به دام دو افسر پلیس می‌افتد که یکی از آن‌ها به دنبال انتقام و خون خواهی و دیگری به دنبال نجات معشوقه‌اش است آیهان مردی که تمام زندگی‌اش را وقف پرونده شهادت مشکوک پدرش سرهنگ احمد زرنگار کرده است و پولاد که پای عشقش شیرین درست در وسط همین پرونده گیر کرده اول رمان ماه دل صدای آهنگ بیکلام پخش میشد و توی لایه لایهی گوشم نفوذ میکرد انگشت های دست چپم رو به انگشتهای پای چپم رسوندم و با دست راست عضلات گردنم رو ماساژ دادم لبخند لذتبخشی گوشهی لبم نشست بعد از یک روز پرکار این ریلکس کردن به اندازهی برنده شدن توی لاتاری شادیآور بود با صدای فریاد بابا پلکهای بستهام به آنی باز شد و نگاه هراسونم به سمت در اتاق کشیده شد _بس کن فروغ صد و هشتاد درجهای که باز کرده بودم رو بستم و از روی زمین بلند شدم بند تاپم رو که روی بازوم افتاده بود، روی شونهام برگردوندم و شومیز دکمه دارم رو از روی تخت برداشتم و روی تاپم پوشیدم بدون بستن دکمههام از اتاق بیرون رفتم صدای مامان رو شنیدم که سعی داشت بابا رو آروم کنه _سهراب آروم تر! مهرو خونهست_مگه من نگفتم دیگه نمیخوام حرف این دختره رو تو این خونه بشنوم؟ داد زد: _گفتم یا نگفتم فروغ؟ صدای مامان ترسیده و ملتمس به گوشم رسید _ گفتی، داد نزن _وقتی من موضوع رو برای همیشه

دانلود رمان آسوی  از صدای بی صدا

آسوی داستان در مورد یه دختر موقرمزه که برادرش ب خاطر بدهی زندانه و معلمه،هم تو مدرسه هم تو خونه ها به صورت خصوصی اتفاقی وارد خونه اقای جم میشه که ۲ تا پسر دو قلو داره و یه خواهر وی برادر که بردارشون ک دادیار باشه صاحب یه شرکت بزرگه که اسوی توی اون شرکت مشغول کار میشه و …. رمان پیشنهادی: دانلود رمان حقارت یک صدف دانلود رمان آواره لینک دانلود به درخواست نویسنده برداشته شد  

دانلود رمان قلب مشترک مورد نظر خاموش می باشد  از آیه

قلب مشترک مورد نظر خاموش می باشد یه وقتایی از در و دیوار میباره زمین و زمان میخواد دنیا باشه و تو نباشی به قول دودکش همه چی دست به دست هم میده و تو میری تو امپاس شدید شده دیگه نگو نه ؟؟اگه شده پس میتونی خودتو جای شخصیت اول رمانمون بذاری کیشکا احسانیا ملقب به هانا خرخون !کسی که مدام یه بدبختی بامزه جلوش قد علم میکنه ولی هانا اون قدر گیجه که به همه چیزای اطرافش به چشم جوک نگاه میکنه اول رمان قلب مشترک مورد نظر خاموش می باشد دفترچه رو گرفتم دور و با چشمای ريز کرده يه نگاهي بهش کردم . چه خط خطي های خوشگلي اگه مشکلي تو مرز نداشته باشه و برسه پاريس حتما جای موناليزا رو تو موزه لوور ميگيره .موناليزا حواست باشه که هووت داره مياد پاريس داشتم تا پای قربوني کردن خودم برای شاهکار هنريم ميرفتم که متوجه شدم يکي کنارم روی نيمکت پارک نشست …. برگشتم نگاهش کردم يه پسره بود .. خوب من که پارکو نخريده بودم پس گذاشتم اونم بشينه …. دوباره مشغول نقاشي کشيدن توی دفترچه ام شدم و همزمان به ساعتم هم نگاه کردم .باز اين دير کرد!…. متوجه شدم داره نزديکم ميشه با منگي نگاهش کردم که يعني چي ميخوای ؟ دستشو گذاشت رو نيمکت که سريع برش داشت و رو هوا تکونش داد عاقبت افتاب مرداد همين ميشه ديگه و البته عاقبت چشم چروني يه ليدی محترم . سعي کردم نخندم که سبک نباشم ….از بس که ماه و خانمم ….فدام شيد ! صداش دراومد :افتخار اشنايي ميدين؟ با انگشت اشاره به خودم اشاره کردم که  مات و و مبهوت …

دانلود رمان شرط بندی  از م.عبدی

داستان درباره دختری به اسم آرام هست که پدرش قمار بازی میکنه و اونو میبازه… برنده به آرام میگه که باید پسر منو عاشق خودت بکنی و حقیقتی رو از زیر زبونش بکشی بیرون… نبود.. حاال هم وقتی دیگه کاری ندارم میشینم و بی هدف نقاشی میکشم . بابا آرام بیا وسایل و بچین امروز بازی مهمی داریم یادم رفت بگم بابام قمار بازی میکنه هیچکس تا حاال تو این بازی حریفش نشده بلند شدم و رفتم بیرون میزو چیدم که همون موقع زنگ خونه به صدا در اومد رفتم و بعد از پو شیدن شالم درو باز کردم همه همونا بودن اما یه مرد میان سال خوشتیپ جدید هم باهاشون بود اما به تیپش نمی خورد مال این طرفا نباشه رفتن روی میز نشستن از این کار متنفر بودم چی میل دارین؟ همه قهوه خواستن رفتم توی آشپزخونه مشغول درست کردن قهوه شدم قهورو براشون بردم و رفتم تو اتاقم بعد از یه ساعت, بلند شدن که برن بابا بازم برنده شده بود همه رفتن و بابا هم رفت ماکارونی بگیره تا شام درست کنم خرج خونه ما از همین بازی های بابا بدست میومد من یه داداش کوچیکتر ..

دانلود رمان روشا شرورترین دختر دنیا  از تارا ft

همیشه بهش فکر میکردم..تنها ارزوم بود..که ای کاش منم پدر داشتم تا . خودمو براش لوس کنم هر وقت دلم پره برم تو اغوششو براش دردو دل کنم .که که روز پدر با ذوق برم بغلشو بگم روزت مبارک بابایی همش حسرت.!! ولی هیچ وقت فکرشم نمیکردم که همچین سرنوشتی پیش روم باشه . هیچ وقت هیچ وقت فکرشم نمیکردم یه روز تو جادهعشق قرار بگیرم.. این رمان سرنوشت دختریه که تو بچگی پدرشو از دست داده و تو اینده میفهمه که پدرش زندست…. اول رمان روی کناره ی جدول راه میرفتمو دستامو بھ کولھ پشتیم گرفتھ بودم …. بھ این فکر میکردم کھ امسالم گذشت.. قرار بود ده روز دیگھ کارنامھ ھا روبدن زیاد واسم فرقی نداشت چون مثلھ ھمیشھ نمره خوبی در انتظارم بود.! تو حال خودم بودم کھ احساس کردم یھ ماشین کنارمھ تا برگشتم…. چند نفر از اون ونھ مشکی پرین پایینو دورم کردن .ھوووویی چتونھ راھمو سد کردید برید کنار ببینم… ھمشون نسبت بھ ھیکل ریزه میزه ی من غول بودن چون کلاس کاراتھ میرفتم ودفاع شخصیمم عالی بود ترسی نداشتم یھ نفر اونارو کنار زدو اومد جلو یھ عینک افتابیھ بزرگ رو چشاش بود ولی قد بلندی داشتو مشخص بود کھ روی ھیکلش خیلی کار کرده پوستھ گندمیھ روشنی داشت ولی چیزی از صورتش متوجھ نشدم چون نگام بھ اسلحھ ی تو دستش بود با صدای ارومو بهش گفت:بشین تو ماشین …..ھااااان چی گفتی ؟؟ چرا بشینم تو ماشین برو کنار ببینم بعدشم خواستم ھلش بدم و از کنارش رد بشم کھ بادستش جلومو گرفت :..کجا خانوم بودی حالا . چی میخای چرا نمیزاری رد بشم..    

دانلود رمان ارثیه مامان بزرگ  از فاطیما

دختری پر از شیطنت و آتیش پاره که برای ادا کردن نذر مامان بزرگش مجبور می‌شه به سفر حج بره و چون ورود دخترای مجرد به عربستان ممنوعه تن به ازدواج موقت و صوری میده اون هم با سید محمدیاسین حسینی هم کاروانی مذهبی و غیرتیش اول رمان یک بعد از ظهر خنک پاییزی است، نسیم مالیمی گه گاه میوزد و برگ درختان زرد را میرقصاند پراید عزیزم را در یک کوچه خلوت پارک میکنم هنوز قسط آخرش را ندادهام و حاال حاال ها باید توی باشگاه کار کنم تا پولم کفاف اقساط ماهیانهاش را بدهد آخرین نگاهم را به آینه میاندازم صورتم بدون آرایش در میان آن مقنعه سرمهای شبیه دختر بچه های دبیرستانی شده با وجود چهره بچگانه و معصومی که دارم نگاه تخس و پر شیطنتم فریاد میزند، در پس این نقاب چه عجوبهای نهفته است چتری هایم را داخل مقنعه میفرستم و به سمت دفتر حاجآقا گام بر میدارم دفترش طبقه سوم یک ساختمان قدیمی وسط خیابانی شلوغ و پر رفت و آمد است ساختمان فاقد آسانسور است و من باید حدود چهل بله را پشت سر بگذارم تا برسم زیر لب به فاتحهای به روح مامان بزرگ و ارثیهی دردسرسازش میفرستم و به گام هایم سرعت میبخشم هر مادربزرگی ارثیه ملک امالک برای نوهاش جا میگذاشت، آن خدا بیامرز اعمالش را روی کوله بار ما گذاشت، آن هم چه عملی کاش این زبان دو متریام حریف بابا و مامان میشد تا حداقل به جای من شیرین قبول مسئولیت میکرد جلوی دفتر حاجی میایستم، قبل از فشردن زنگ نفس عمیقی میکشم لحظاتی بعد در باز..

دانلود رمان تو از کجا پیدات شد  از SANA_M 

از کجا پیدات شد داستان ما یه موضوع متفاوت با تمام موضوعاتی که تا بحال خوندید داره.. پسری که فراموشی داره و دختری که عاشق پسر داستانمون می شه همه چیز خوب پیش می ره تا اینکه عماد داستان ما تبدیل می شه به کامیار … کامیاری با گذشته ی نه چندان خوب و زنی که با ورودش همه چیز رو بهم می ریزه.. اول رمان از کجا پیدات شد جلوی در تعمیرگاه از ماشین پیاده شدم! عینک آفتابیمو برداشتمو دست نوشینو گرفتم!سردیھ دستمو حس کرد کھ برگشت سمت من : مھسا؛ حالت خوبھ؟ خوب نبودم! خیلی وقتھ خوب نیستم دقیقا نمیدونم از کی! ولی میدونم ی مدتھ حال دلم خوب نیست… دیگھ اختیار دلمو ندارم…افسارش دست یکی دیگس… دستشو فشردم: نوشین؛عالیم! چرا فکر میکنی حالم بده؟! راه افتادو دستمو کشید: مھسا چرا ی مدتھ ھمش تصادف میکنی؟! کھ رانندگیت خوب بود! لبخند زدم و قدم ھای سریعتری برداشتم؛ تا بھش برسم! وسط محوطھ ی تعمیرگاه ایستاد: حالا پرایدت کجاست؟! نگاھمو چرخوندم تا ببینمش؛ نھ پرایدمو بلکھ صاحب قلبمو…قطعا اگھ حاجی میدونست من ھفتھ ای ی بار اینجا میام؛ قلم پامو میشکست! اروم قدم برداشتم؛ صدای چکشی کھ بھ بدنھ ی ماشین ھا میخورد…صدای استارت ماشین…صدای حرف زدن ھا و داد بیداد ھا…صدای پارس سگ تعمیرگاه… محوطھ پخش بود!نوشین دستمو گرفت: مھسا ببین اونھ؟! نگاھمو دوختم بھ جایی کھ اشاره کرد: اره خودشھ… با قدم ھای تند تری؛جایی کھ پرایدم پارک بود رفتیم!نوشین دور ماشین چرخیدو نگاش کرد؛ با حرص گفت: اینکھ ھنوز درست نشده؟؟صافکار ماشینت کیھ؟ چشمم بھ پیمان خورد کھ روی ماشین دیگھ ای کار میکرد؛ نزدیکش شدم و با عصبانیت گفتم: …..

دانلود داستان دو گوی مشکی  از زهرا قرابتی

دو گوی مشکی گیسو دختری شیطون و بلا هست که با استاد جدیدش سر لج برمیارد و نمیداند که این لج بازیاش اخرش به عشق تبدیل میشود.. رمان پیشنهادی: دانلود رمان باران حماقت دانلود رمان ارباب خون خواه من دانلود رمان جان شهرزاد دانلود رمان نجوای آرام دانلود رمان توتیای چشمم

دانلود رمان پنجره ای از عشق و آشنایی  از ترنم فرحی

پنجره ای از عشق و آشنایی رمان پنجره ای از عشق و آشنایی در مورد زندگییه دختره که اوایل رمان خاطرات یه اتفاق تو زندگیشو میگه اتفاقی که باعث میشه ۸ سال عشقشو گم کنه اما یه اتفاقی براش پیش میادکه… رمان از زبان دو نفرگفته شده هم دختر داستان هم پسر یه موضوع متفاوت عشقی و جنجالی پلیسی … اول رمان امروز روزی ه که جوابای آزمون میا د و معلوم میشه کیا بور سیه رو گرفتن …ازصبح که بیدار شدم دل تو دلم نیست،دوست دارم .. بشه برم دانشگاه ببینم چیشد ه بالاخره قبول ش دیم یان ه ۱۱زودتر ساعت ک یف و دیگه طاقت ندارم،پریدم تو اتاق ی ه مانتو اب ی کاربن ی تا زانو پو شیدم با شلوار و مقنعه مش کی ،ک یف و ۱۰ هووووو ف هنوز ساعت گو شیمم برداشتم و از خونه زدم بیرو ن هی خدا ،همین امروز که من عجله دارم و دل تو دلم نیست خیابونا شلوغه-_- خب ب رین بشینین خونه هاتون دیگ ه هرک ی ی ه ما شین برمیداره میاد ب یرو ن الکی وقت مردم رو همه می گیرن…اینقدر تا دانشگاه غر زدم که راننده همش چپ چپ نگام میکر د . ر سیدم دانشگاه و دوییدم سمت تابلو اعلانات که جمعیت زیاد ی دورش جمع شده بودن . ۱۱:۳۰ بالاخره ساعت حالا مگه میذاشتن من رد شم از ب ینشون ..خلاصه با سلام و صلوات خودمو به زور از بینشون رد کردم و رسوندم به تابلو…. وااای خدا باورم نمیشه . . سوین محم دی نفر سوم قبول شده بودم وااااااایییی ی من چقد خوشحاااالللللم همه چی ارومههههه.. . خداجونی بالاخره نتیجه آزمون

دانلود رمان منو دریاب  از فاطمه حاتم آبادی 

منو دریاب رمان درباره‌ی دختری ۱۷ ساله به نام طناز است. دختر قصه‌ی ما هم مثل همه‌ی دخترای دیگه، عاشق میشه. اما تو سنی که همه بهش میگن: تو خیلی سنت کمه و اصلا نمیدونی عشق چیه، چه برسه به اینکه بخوای عاشق بشی! اما طناز عاشقه و حتی شاید، عشقش از همه‌ی عشق‌های این شهر واقعی تره! اما این عشق یه تفاوت بزرگ با بقیه عشق‌ها داره و اون هم اینه که طناز عاشق پسری میشه که ۱۶ سال از خودش بزرگتره! اول رمان منو دریاب شاهزاده ی سوار بر اسب سفید من با تمام شاهزادههای دنیا متفاوت بود! آنقدر متفاوت بود که هرکه از راه رسید، پوزخندی زد و گفت: این بود آن شاهزادهای که آنقدر از او تعریف می کردی؟! ای ن بود آن شاهزادهای که آنقدر سنگش را به سینه م ی کوبیدی؟! آر ی! زندگی من از همان ابتدا هم با دیگران متفاوت بود! سهم من از اطرافیانم تنها طعنه و کنایه بود و بس! اما عزیزتر از جانم، ای کسی که حاضرم تمام هستیام را به پای ت بر یزم؛ به خاطر دار ی روزهایی را که این مردم پشت سرم چه حرف ها که نمی زدند؟! در هر گوشه و کنار ی از زبانشان می شنیدم که حرف از دیوانگیام می زدند. میگفتند : دختر ۱۷ ساله چه میفهمد از عاشق ی ؟! چه میفهمد از زندگ ی و سختی هایش؟! میگفتند: به خاطر مال و ثروت است که دل به تو دادهام؛ آخر من چه نیاز داشتم به مال و ثروت تو؟!

دانلود رایگان رمان سرنوشت هوسباز  از بات

از ترانه ام..ترانه ی از،‌ چطور بازیم داد و کشوندم به اینجایی که هستم.. درست در آغوش تو..آغوشی که خیلی دیر و خیلی زود نصیبم شد و من چقدر راضی از این بازی سرنوشت هستم. همه چی از ۱۶ سالگی شروع شد تا نظرم بهت جلب شد رفتی و منتظرم گذاشتی، وقتی هم که اومدی اونی نبودی که من عاشقش بودم..شده بودی یه ارباب مغرور و خودخواه که ترانه هیچ جایی تو زندگیت نداشت.. ی از رمان شمع هارو فوت کردم..همه دست و جیغ کشیدن..با لبخند نگاشون کردم.. خاله به سمتم اومد: تولدت مبارک عزیزم نوزده سالگی که هیچ ایشالا صد و بیست ساله شی. بلند شدم و بغلش کردم..به ترتیب همه خاله و دایی ها اومدن و تبریک گفتن..در آخر مامان اومد بغلم کرد. _قربون دختر نوزده سالم بشم مثل نود و یک ساله ها میمونه. دلخور صداش زدم که همه خندیدن. یه جعبه پاپیون زده سمتم گرفت: بیا عزیزم اینم از کادوی من. با کنجکاوی در جعبه رو باز کردم..با دیدن سوییچ داخلش چشمام درشت شد.. گیج به مامان نگاه کردم که چشمک زد. سوییچ؟ دوباره به مامان نگاه کردم. در آخر گفت: ماشینت مبارک عزیزم. دوباره چشمام درشت شد و ناباور نگاش کردم..همه هووو کشیدن و شیرینی شیرینی کردن. تو چشمام اشک جمع شد..پریدم بغلشو یه بوس آبدار رو گونش زدم. _مامان چی بگم که هرچی بگم کمه. گونمو بوسید: چیزی نمیخواد بگی من خودم حرف دلتو میدونم. لبمو گاز زدم..بهترین تولدی بود که داشتم..همیشه میگفتم خدایا واسه تولد هجده سالگی بهم یه دیویست و شیش بده حالا..

دانلود رمان جانا  از مطهره حیدری

مستخدم سر به زیر و ساده‌ی یه بیمارستانه که دختربازترین دانشجوی پزشکی عاشقش میشه و واسه به دست آوردنش دست به هرکاری میزنه تا این‌که هردوشون می‌فهمند خانواده‌هاشون… رمان پیشنهادی: دانلود رمان آواره دانلود رمان توتیای چشمم  

دانلود رمان آیمای من باش  از ستی و مرجان 

 آیما وقتی میفهمه که ابتین بهش خیانت کرده، تصمیم میگیره ترکش کنه، ولی ابتین نمیزاره و بهش ت.جاوز می کنه، تو این زمان، تنها کسی که بهش کمک میکنه اهوراست… دوست و همکار ابتین.. رمان پیشنهادی: دانلود رمان عشق شیرین دانلود رمان زیبای لعنتی دانلود رمان قدمگاه شیطان  

دانلود رمان رد پا  از فاطمه خاوریان

رد پا ملیکا‌ دختری که برای فرار از جو خونه با کیان دوست میشه و درست شب بعد از اولین باری که به خاطر عشق و علاقه باهاش رابطه برقرار میکنه، کیان اونو پس میزنه و‌ دیگه نمی خوادش. ملیکا افسرده و منزوی میشه و از ترس اینکه خانوادش بفهمن صداش در نمیاد غافل از اینکه برادرش ماهان ماجرارو میفهمه.تا اینکه پسر جذاب و خوش صدایی سر راه ملیکا قرار میگیره و قصه رو پیچیده تر میکنه… رمان پیشنهادی: دانلود رمان انار گل من  

دانلود رمان ناجی خیال  از مایا

ناجی خیال ناجی خیال درمورد دختری شاد و سرخوشه که زندگیش روی دور بی‌خیالی می‌ چرخه اما با پیدا شدن مردی مرموز و جذاب که ادعا میکنه خاطرخواه و دلبسته‌ی آرزوئه زندگی ساده و بی‌حاشیه‌ش درگیر تغیرات عجیب و مجذوب‌ کننده‌ای میشه…! اول رمان ناجی خیال باصدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم. مثل همیشه صدای ناقوس کلیسا، توی خونه پیچیده بود، و من باخاموش کردن زنگ صدای خوفناک اون رو خفه کردم. نگاهم به ساعت دیواری بنفش رنگم افتاد… ساعت چهار بود و من مجبور بودم، برای امتحان فیزیکم مثل جغد درس بخوانم. با قدم های شل و وارفته از اتاق بیرون اومدم، و بالغ بر چهار بار خمیازه کشیدم .طبق معمول مامان و آیسان خواهر کوچولو پونزده سالم؛ برای پرستاری از دایی علی راهی، شهرستان شده بودن. و من مثل بخت برگشته ها باید، برای امتحان نحس فیزیک نمره می آوردم… در یخچال رو باز کردم و دنبال خوراکی گشتم اما هیچی پیدانکردم… بعد از بررسی یخچال خالی، به خوردن خیار، اکتفا کردم وروی اپن نشستم. پاییز بود و باد خنک از پنجره آشپزخونه، به موهای لخت قهوه ای رنگم، برخورد می کرد… مشغول گاز زدن، خیار خوش مزه ام بودم که، احساس کردم؛ سر کسی داخل موهام فرو رفت و بو کشید… همونطور که با چشم های گرد به رو به رو نگاه می کردم، با ترس و لرز برگشتم عقب و در کمال تعجب مامانم رودیدم… با فکر اینکه بخاطر من نصفه شب برگشته، گل از گلم شکفت و گفتم:وای مامان نگو، بخاطر من برگشتی که باور نمی کنم!؟ با لبخند خیره به صورتم بود و با دلتنگی نگاهم میکرد منم طبق عادت با..

دانلود رمان یادگاری از گذشته  از فاطمه غفرانی 

از گذشته صدای جیغ و فریاد می آمد، زنی با فریاد خدا را صدا میزد و مرد راننده از امام رضایش مدد می خواست … دخترکی در ماشین خواب بود که با خوردن سرش به سقف ماشین چشم باز کرد … دخترک، پدرش را دید که دو دستی فرمان ماشین را چسبیده و به این طرف و ان طرف می چرخاند و ماشینی که هواپیما وار پرواز می کرد … دخترک خواست جیغ بزند اما نفهمید چه شد که خود را بیرون از ماشین و روی سنگ ریزه های کنار جاده یافت اول رمان از گذشته دخترک شوک زده بود  نفهمید چه شد که فقط او بود و سرما هوا و گرمی آتش … وقتی به خود آمد که دیگر صدای جیغ و فریاد ها نمی آمد … فقط صدای آتش بود که لحظه به لحظه بیشتر زبانه می کشید و شعله سرخش گسترده تر می شد … زبانش بند آمده بود و قدرت تکلمش را از یاد برده بود … دلش می خواست فریاد بکشد اما نمی توانست  دلش می خواست بگوید و طلب کمک کند برای خاموش کردن آتشی که به جان ماشینشان افتاده بود و داشت زندگیش را می سوزاند اما هیچ نگفت جاده خلوت بود  فقط دخترک بود و خدا و ماشینی که می سوخت و زندگیش را هم می سوزاند … انگار کسی در گوشش خواند: در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود و دیگر چیزی نفهمید … کاغذ را گرفت، از مرد تشکر کرد و بیرون آمد به ارتفاع ساختمان قدیمی اداره نگاه کرد امروز صبح که زنگ زدند و خبر آمد..

دانلود رمان الهه انتقام  از  nojan و girl evil

نفس دختری داغدیده و مغرور ، دختری که شکننده س ولی سعی میکنه نباشه و سام پسری که تا حدودی خوش گذرون و پولدار هستش پسری جذاب و خود ساخته… اول رمان تصوير خودم را در آينه ورانداز ميکنم سرمه ی سياه رنگم را برميدارم به دور چشمان درشتم ميکشم و با زدن سايه ی خاکستری مات آرايش چشمانم را تکميل ميکنم بار ديگر به تصوير چشمانم درون آيينه خيره ميشوم سياهی دور چشمانم عسلی رنگ مايل به سبز آن را بيشتر نشان ميدهد رژ قرمز رنگ براقم را به روی لبان رنگ پريده ام که ديگر سرخی سابق را ندارند ميکشم با نگاه کردن گذری در آيينه زيبايی بی نظير خودم را که از مادرم به ارث برده ام تحسين ميکنم و به سوی کمد لباس هايم ميروم در ِِکشويی آن را ميکشم و به دنبال لباس َمِد نظرم ميگردم به آرامی آن را از ميان انبوه لباس هايم بيرون ميکشم که مبادا دامن حريری بنفش رنگش چروکی بيفتد آن را در مقابلم ميگيرم امشب بايد بهترين باشم بايد بدرخشم قرار است چشمان خيلی هارا بر روی زيبايی های زنانگی ام خيره کنم لباس را به تن ميکنم و زيپ کنار آن را به سختی باال ميکشم و با پوشيدن کفش های پاشنه ده سانتی ِِبنفش براقم لباس هايم را هم تکميل ميکنم دوباره به سوی آيينه ی اتاقم ميروم و با انداختن گوشواره ی تک نگينم به همراه انگشتر و گردنبند ِست آن مانتوی کوتاهم و روسريم را برميدارم و از اتاق خارج ميشوم قبل از رفتن ، به سوی اتاق پدرم ميروم تا سری….

دانلود رمان دیوونه جلد دوم  از سوگند احمدی

دیوونه جلد دوم تو اتاقم بودم و داشتم موهای بلندمو شونه میکردم آرمان صدام کرد _ بله آرمان: بیا پایین ناهار بخوریم رفتم پایین ترنج و تینا و آرمان پشت میز ناهار خوری بودن _سلام بر خانواده رو مخم آرمان: تیام با ادب باش _ چشم بابای خوشگلم بعد گفتن این حرف گونشو بوسیدم ترنج : د..د…دخ..ت..ترم…ب..بیا…ب…ب..ش..ین مامانم زبونش میگرفت ارمان میگفت از یه چیزی ترسیده هر وقتم میپرسیدم چی جوابمو نمیداد بعد خوردن ناهار با خواهر دوقلوی روانیم رفتیم بیرون رمان پیشنهادی: دانلود رمان ارباب زاده

دانلود رمان ستاره شب های من  از شبنم کرمی 

داستان درباره یه دختره مهرَبون به اسم ستاره اس دختری فداکار این فداکاری کاردستش میده و باعث میشه عشقش دچار سوتفاهم بشه آیا سؤتَفاهُم ها بَرطَرف میشه؟؟؟؟ اول رمان باورم نمیشه ستاره چطوری تونستی باباتوراضی کنی؟ یعنی قبول کرد به اون مهمونی بری؟ ستاره_وااای ترانه چقدرتکرارمیکنی قبول کرده که االن اینجام, ببین اون لباس مشکی چطوره؟ هم پوشیده اس هم شیکه )اسم من ستاره اس. ستاره رستگار, ۲۴سالمه مهندسی معماری خوندم البته یه مهندس بیکار!!! االن باترانه بهترین دوستم اومدیم واسه تولد نازنین, )وست مشترکمون،( خریدکنیم البته به سختی تونستم پدرموراضی کنم که اجازه رفتن به این مهمونی روبده نازی دخترآزادوبی پرواییه وپدرم مخالف این همه آزادیه بخاطرهمین رفتن به این مهمونی واسم کلی زحمت داشت همینطوری توفکربودم ونگاهم به لباس ماکسی مشکی بودکه توی ویترین مغازه خودنمایی میکرد، که متوجه ترانه شدم داشت بال بال میزدبه حرفش توجه کنم که منم بی توجه به حرکاتش دستشوکشیدم وگفتم:حرف نباشه ترانه بخدا خسته شدم پاهام تاول زد.سه ساعته منتظرم لباس بخری حاالنوبت منه همینوانتخاب میکنم ترانه_وا؟ میگم دیوونه ای بگونه, من دوساعته دارم پرپرمیزنم میگم قشنگه برو واسه پرو, حواست کجاس خانوم؟؟؟ وباهم داخل مغازه لباس فروشی شدیم وبه فروشنده گفتم اون لباسوبیاره لباس توتنم عالی شده بود، کیپ تنم بود وهیکلموبه خوبی نشون میداد داشتم توی آینه به خودم نگاه میکردم ترانه روکه داشت بادرکشتی میگرفت صدازدم باهیجان وخریدارانه نگاهم میکرد ترانه_وای ستاره عالیه به پوست سفیدت خیلی میاد _ پس همینومیگیریم بروحساب کن کارتموبهش دادم ومشغول عوض کردن لباسم شدم بعد ازاون یک لباس دکلته قرمز ویک کفش پاشنه ۵سانتی مشکی مجلسی

دانلود رمان اشک خورشید  از پانیز میردار

موضوع درباره مدرسه جادوگری که قوانین خودش رو داره و دو اصل جادوگر از هم جدا هستند و فقط اجازه جنگ باهم رو دارند…..اما ایسا فرشته پاکی ها در بین نبرد با سلفوس شیطان اتشین میفهمد که نمیتواند به او صدمه بزند در واقع نیرویی مانع جنگ ان دو میشود جوری که هیچ کدام نمیتوانند بجنگندو به هم صدمه وارد کنند…… و این موضوع افسانه قدیمی رو دوباره زنده میکنه و باعث.. اول رمان ايسا: -چي؟؟؟؟خواهش ميکنم ملکه همچين چيزي ممکن نيست! -ايسا خواهش نکن هيچي به من مربوط نيست اين تصميم با راي شورا گرفته شده… سرمو به چپ و راست تند تند تکون تکون دادم و گفتم: اومد نزديک تر و دستم رو تو دستش گرفت دستم طاليي شد طاليي شدن دستم به خاطر گرده هاي طاليي وجودنه به شورا بگين دوباره تصميم بگيرن شوخي که نيست پاي جون من طرفه ملکه اس ملکه اگه يه جايي بشينه يا دست کسي رو بگيره خالصه هر تماسي داشته باشه اين گردها درون اون ادم و محيط اطراف رو بررسي ميکنند و اگه داراي سياهي بود از ملکه حفاظت ميکنند…اينکار ملکه هميشه منو شاد ميکرد و بهم انرژي ميداد ولي اينبار نه حتي ارامش چشماش بيشتر بي قرارم ميکرد… اصرار بي فايده اس بهتره برگردي به اتاقتتو ميدوني قوانين چي ميگن قوانين براي ما و دنياي ما الزمه و اين قانونه، ايسا شورا از تصميمش برنميگرده اصرار بي فايده اس بهتره برگردي به اتاقلب ورچيده به سمت در رفتم لحظه اخر با چشماني که نااميدي و برق اشکي که از ترسم بود در ان موج ميزد برگشتم و گفتم:..

دانلود رمان نیمه ی جانم  از فاطمه سودی

خانه ای پر رمزو راز و سرشار از سوال که حورای زیبای ما برای کار کردن وارد آن میشود. صاحبخانه جناب مقتدر ۷۰ ساله و مهربان و خیلی آپدیت شده و به روز، از روبرو خیلی پیر و از پشت سر بسیار جوان است.وقتی مشکلات حورا اوج میگیرد فهام زند، جوان مغرور و قدرتمندِ زیبارو که خیلی شبیه مقتدر است پا به میدان میگذارد و عاشق دختر رمان میشود. جنگی نابرابر بین مقتدر و فهام برای بدست آوردن حورا براه میفتد. اما دستها و نقشه هایی پشت پرده است که …. حورا با فهمیدنش می شکند و شکست خورده خود را از همه عقب میکشد… مقتدر… فهام… کیستند که بخاطر حورا روبروی هم ایستاده اند و رمانی جذاب و خواندنی را رقم زده اند… اول رمان ساعت ۱۱ شب بود. نگاهم به آینه دوخته شده بود و در چشمان سرخ و خونینم خیره شده بودم. از حال زار و صورت آشفته و بی رنگم دوباره چشمام پر از اشڪ شد و روی گونه هام چڪیدند. فڪر ڪردم: بعضی شبها زیادی شب هستند. اونقدر ڪه دلشوره و دلهره و دلتنگیِ همه ی دنیا میریزه توی دل آدم و نه میشه بخوابی نه میشه بیدار بمونی. فقط میشه زل بزنی به شب و چشمان خون چڪان و دل غمگین و پراز غمت و منتظر بشی تا بگذره… ولی میدونستم شبهای سیاهم رو دیگه پایانی نیست… هیچ پایانی. از این به بعد من بودم و شب و تاریڪی و غم همین. زندگیم رو یڪجا باخته بودم، بد هم باخته بودم، بدجوری هم باخته بودم . هقی بلند ڪردم و دلم بیشتر بحالم …

دانلود رمان چهار تفنگدار جلد دوم  از سارا اعتماد 

چهار تفنگدار جلد دوم چهار تا پسر از دوره ی اول دبیرستان با هم دوست می شن و این دوستی بینشون این قدر بی مثال و یک رنگ بوده که به چهار تفنگدار ملقب می شن! توی مسافرت اتفاقی، صحنه ی جا به جایی محموله ای رو می بینن و این باعث اتفاقای بد آینده میشه و یکی از این چهار نفر برای همیشه ترکشون می کنه پسرا با کمک شاهین که در اصل یک پلیس بود و دنبال انتقام از همین باند، اثبات می کنن که بی گناه بودن و خلافکارا به دست قانون میفتن و ماجرا تموم میشه اما ادامه چی می شه؟! پسرا با خوبی و خوشی زندگی می کردن، دوباره تهدید شروع میشه اما پسرا بدون اینکه به این نامه توجهی کنن سرگرم زندگی شون می شن هیچ کدوم دوست ندارن دوباره اتفاقات وحشتناک گذشته رو تکرار کنن و در میون این همه هیجانات و درگیری ها، عشق مثل یک بارون زیبای بهاری روی قلب هاشون شروع به باریدن می کنه این بار قلب ها هم به کمکشون می یان و برای عشق و حقیقت می جنگن اما پیروز در آخر چه است؟! تمام اتفاقات، اسامی، مکان ها، اتفاقی ست اول رمان چهار تفنگدار جلد دوم به جای شانه، پنج انگشت دست راستش میان موھای مشکی اش فرو رفت و مرتبشان کرد یک قدم عقب تر رفت و دقیق تر به مردی کھ درون آینھ ایستاده بود، خیره شد نه گاھی که ھر وقت به این مرد می رسید، چیزی جز درد خاموشی که در سینھ اش، تاول ھای زشتی به جا گذاشتھ بود، نمی ….

دانلود رمان محبوس در تاریکی  از سمیه پورعلی 

رمان درمورد دختری جسور به نام ساحله که خلافکاره وتوگذشتش اتفاق بدی واسش افتاده که ازاون یه آدم سرد ساخته وبه خاطر همین میخواد انتقام بگیره ولی یه آقا پسر جذاب و بیشعور سنگ جلو پاش میندازه و………….. اول رمان فنجون قهوه رو گذاشتم رو میز جلومو گفتم -بابا ، این کاری و که میگی وبسپرش به من ، من انجامش میدم! بابا-ساحل باید فکر کنم! -بابا این حرفت یعنی چی ؟این یعنی بهم اعتماد نداری ؟ بابا-بحث اعتماد نیست -پس چیه؟ مغرور رو تخت سلطنتش نشسته بود که یه پاشو انداخت رو پای دیگش و گفت-نگران اینم که ممکنه نتونی انجامش بدی ! چشمامو با حرص محکم رو هم فشار دادم- چرا؟چرا نتونم؟ چی باعث شده که اینطور فکر کنی بابا ؟خودت داری میگی ممکنه ! بابا نیم نگاهی به اون که کنارش نشسته بود انداخت و انداخت و بعد منو نگاه کرد و گفت -یعنی میتونی؟! کم کم لبخند معروفم اومد رولبم – میگم اعتمادت بهم کم شده میگی بحث اعتماد نیست . منو نمیشناسی تو ؟ خودت میدونی که میتونم ! مغرور نگاهم کرد و لباش داشت به یه لبخند شیطانی کش میومد که صدای مزخرفش و شنیدم -این ماموریت و بسپرینش به من مطمئنا از انتخاب کردن من پشیمون نمیشین ! اخمام تو هم رفتو زیر لب گفتم -لعنتی

دانلود رمان عشق ممنوعه من  از نقره  برای اندروید و کامپیوتر

عشق ممنوعه من در مورد یه دختر از یه خانواده خوبه. یه دختر محترم و خانوم که خیلی لجبازی میکنه ولی همیشه وقار داره البته شیطنت های خاص خودش رو هم داره یه دختر که عاشق هیجانه و این علاقه اش باعث شد با پلیس ها همکاری کنه که اتفاقی بیوفته که یه خلافکار عاشقش بشه اسم دختر قصه ما هاله است زیبا و چموش به قولی رام نشدنی زندگی خوبی داره ولی یه مشکل بزرگ این وسط هست که هاله از مردا متنفر شده کلا به کسی توجه نداره ولی بازم یه اتفاق میوفته که باعث میشه هاله دوباره اون خلافکارو که قرار بوده اعدام بشه رو میبینه و اون موقع است که می فهمه دچار یه عشق ممنوعه شده ولی داستان به همینجا ختم نمیشه دانلود رمان با من حرف بزن نقره متن اول رمان عشق ممنوعه من یه دختر که عاشق هیجانه و این علاقه اش باعث شد با پلیس ها همکاری کنه دانلود رمان عشق ممنوعه من که اتفاقی بیوفته که یه خلافکار عاشقش بشه اسم دختر قصه ما هاله است زیبا و چموش به قولی رام نشدنی زندگی خوبی داره ولی یه مشکل بزرگ این وسط هست که هاله از مردا متنفر شده کلا به کسی توجه نداره ولی بازم یه اتفاق میوفته که باعث میشه هاله دوباره اون خلافکارو که قرار بوده اعدام بشه رو میبینه و اون موقع است که می فهمه دچار یه عشق ممنوعه شده ولی داستان به همینجا ختم نمیشه بچه شدی هاله میگم کار دارم من – اصلا بری دیگه برنگردی و دستمو تو هم گره کردم الیسا-خانم کوچلو من بازم بهت سر میزنم لبامو جمع کردمو با لحن بچه گانه ایی گفتم- باشه ایندفعه میبشخمد الیسا-باشه نی نی کوچلو یه بوس ابدار از گونم گرفت منم تا دم در بدرقش کردم و اون هم دیگه رفت خونشون بازم تنها بودم داشتم برای خودم شبکه های مهاواره رو زیرورو میکردم تا بالاخره یه انیمشن پیدا کردم و مثله بچه ها نشستم نگاه کردن    

دانلود رمان درحسرت بوی نیلوفر  از mt  برای اندروید و کامپیوتر و PDF

در حسرت بوی نیلوفر دختریست اسیر انتقام دختری از دیار درد و سختی تلاش می کند تا انتقام خواهر و خانواده اش را بگیرد در این راه به مشکلات بزرگی بر می خورد حال می تواند کار نیمه تمام خود را به پایان برساند اول رمان در حسرت بوی نیلوفر با چشمان میشی رنگم دنیای سیاهم را میدی دم که با خون سرخ شده بود و میان انبوهی از خاکستر های زندگی ام برای بقا تالش میکنم آتش ان تقامم از همیشه شعله ور تر شده نارنجی و زرد است و این است رنگ آمیزی زندگی من به قلم خدا چه زیباست سرنوشت رنگی من زمان حال باخستگی داشتم از اداره برمیگشتم به شغلم عالقه ی زیادی نداشتم اما مجبور بودم به خاطر هدفم تحمل کنم درسته از موقعی که بچه بودم دوست داشتم پلیس بشم اما واقعا االن هیچ عالقه ای بهش ندارم تا رسیدم خونه آرش بهم زنگ زد : سالاااام آن د ی خانوووم با حرص خاصی چشمامو بستم و جواب دادم : صد بار گفتم نگو آندی یا آندیا االن اسم من دریاست چرا نمی خوای موضوع به این سادگی رو متوجه بشی واقعا ! ای بابا چرا گیر میدی ! صد سال دیگه هم بگذره تو برای من آندیایی از دریا خوشم نمیاد اصن چیه اسم به این قشنگی داری برداشتی عوضش کردی ! که چی از سر خوشی عوض نکردم خودت هم میدونی زنگ زده بودی کارم داشتی اگه پاچه مو نمی گرفتی می گفتم می خواستم ببینم بیکاری بریم بیرون نه االن اصال حال ندارم بزار بعدا آرش  تو کی حال داری اینو بگو که نذاشتم ادامه بده که حرفشو قطع کردم ..

دانلود رمان معشوقه رسام (جلد دوم معشوقه من)  از سلنا شمس 

رمان برگفته از پسری هست که نویان یک روز بهش شلیک می‌کنه و آدم های رسام هیوا رو میدزدن تا به رسام کمک کنه؛ رسام وقتی می‌فهمه اون دختر”هیوا” خواهر نویان هست اون رو عقد می‌کنه تا اینکه سر عقد می‌فهمه هیوا اول رمان ” َرسام با صدای فرشاد نگاهمو بهش دوختم : از امارات میاریم ایران زیاد طول نمیکشه و سودش خیلی خوبه تو هم کارت حرف نداره خب .. یه کانتینر وسط اون همه بار تو کشتی به چشم نمیاد و سودش دو برابره تو درباره من چی فکر کردی ؟ معامله خوبیه من همچین معامله هایی انجام نمیدم حاالا درموردش فکر کن ضرر نمی کنی فرشاد از روی صندلی بلند شد و رفت به جای فرشاد زل زدم و عمیق تو فکر فرو رفتم من کارم قاچاقه اما با هیچ کس شریک نمیشم چون هیچکی قابل اعتماد نبود با صدای میثم به خوردم امدم : باز تو فکرات غرق شدی فرشا د چی میشه ؟ رد کن بره از اول هم نباید قبول میکردی بیاد باال و درباره این چیزا باهام حرف بزنه خیلی اصرار کرد و نگفت قضیه چیه فقط گفت خیلی سود داره و از این حرفا از روی صندلی بلند شدم و کنار میثم ایستادم : اون میگه مواد تو کانتینره ولی بهت قول میدم دروغ میگه اره تازه یکی از بچه ها میگه همکار پلیسه به سمت میثم بر گشتم که جوابشو بدم ولی با حس سوزش شدیدی تو سینم چشم هام سیاهی رفت و اخرین چیزی که شنیدم صدای فریاد میثم بود .. ” هیوا ” با چشم …

دانلود رمان دست های تو تصمیمم بود  از نسرین

دست های تو تصمیمم بود نگار زنی تنها با زندگی پر از فراز و نشیب در جدال با بیماری مادرش پا به بیمارستانی می‌گذارد که مردی قدرتمند در آن حکمرانی می‌کند مردی که بعدها بهترین و بدترین اتفاقاتِ زندگی‌ِ نگار را رقم خواهد زد داستانی که ارزش خواندن دارد با پایانی خوش اما متفاوت!.. رمان پیشنهادی: دانلود رمان استاد جذاب من آروشا دانلود رمان حاملگی اجباری دانلود رمان خدمتکار هات من دانلود رمان سالوس مرضیه یگانه دانلود رمان خط و نشان مسیحه زادخو دانلود رمان محاق دانلود رمان استاد جذاب من دانلود رمان عرق سگی  

دانلود رمان شیخ عرب  از غزل

شیخ عرب شیخی که دیوارهای از سنگ نامرئی ب دور خود کشیده است و هیچکس‌نمیتواند بجز ناتلی از ان عبور کند…. اول رمان شیخ عرب بلیط هوایپمارو گرفتم فردا قرار شد برم دبی من نمیخام برم دبی هوففف ب اجبار بابا باید میرفتم دبیو هیچوقت دوس ندارم و نخواهم داشت رو مبل نشستم کنترل تلویزیونو گرفتم رفتم سمت شبکه های جم فیلم ببینم…. دا داد رو به اِحمد گفتم(با زبان عربی):یعنی چی نمیشه سرمایه گزاری کرد تو منو مسخرع میکنی؟؟ احمد ی قدم عقب رفت معلوم بود ترسیدع چون وقتی من عصبی شم ینی توفان رفتم سمتش یقشو گرفتم چسبوندم ب دیوار گفتم:یا من فردا اون سرمایه گزاریرو میکنم یا کسی ک باعثش شدرو میگامممم فمیدییییی؟ سر تکون داد یقشو ول کردمو ازش دور شدم چنتا نفس عمیق کشیدمو گفتم:کی باعث شده؟ احمد:قوم زیدوالله بازم اونا بازماوناا با عصبانیت ی مشت زدم ب دیوار گفتم:میتونی بری احمد رفت نشستم رو صندلی سرمو گرفتم تو دستام من ی درسی ب شما بدم!حالا ک دارین هارم میکنین تا جنگ شه پس شه گوشیو ورداشتم زنگ اسامه زدم بعد چقد درو زداومد داخل من:اسامه افرادو جم کن فردا زنگ قوم زیدوالله بزن بیان وسط میدون بگو شیخ شمارو ب مبارزه دعوت کرد…

دانلود رمان کویر عشق  از Tina27 

بهار که به تازگی پروانه‌ی وکالتشو بعد از چند سال کار آموزی کنار وکیل بنامی گرفته و دفتری برای خودش تهیه کرده خیلی مشتاقه آقای نوید رو که شُهره‌ی خاصی در بین وکلا داره رو از نزدیک ببینه و از تجربیاتش استفاده کنه … بالاخره میبینه ولی نه اونطورکه میخواسته و همه چی اونجور پیش نمیره که میخواسته… اول رمان صدای در اتاقم منو از افکارم بیرون کشید بله؟ بیام تو؟ صدای باربد برادرم بود در رو باز کرد و سرش رو از الی در نیمه باز داخل کرد بیا لبخندی زدم چرا نمیای ؟ چیزی شده؟ باربد نه ….فقط میخواستم بگم ….مامان کارت داره ! کالفه نگاهمو ازش گرفتم ..میدونستم چی کارم داره باربد چی کار میکنی ؟ میای ؟ باربد اگه تو بری منم میام مگه جز اومدن راه دیگه ای هم دارم ؟ راستی تو هم میخوای بیای ؟ لبخندی بروم زد باربد نگران نباش بهار . تا وقتی داداش گلی مثل من داری غصه که خوردن نداره ! با یه ابروی باال رفته نگاش کردم باربد نمیدونم فقط میدونم مامان کارت داره و احتماال راجب همین وقت کردی یه کم از خودت تعریف کن؛ کی میریم؟ موضوع هم میخواد باهات صحبت کنه از روی تختم بلند شدم و روتختیم رو با کشیدن دستم روش مرتب کردم باشه…الان میرم ببینم چی کارم داره و از اتاقم خارج شدم از اتاقم که خارج شدم باربد با زدن چشمکی به من وارد اتاق خودش شد و در رو بست با کلافگی راه اتاقم تا سالن پذیرایی رو طی کردم مامان روی کاناپه ای نشسته بود و مجله ای دستش بود رفتم و کنارش نشستم مامانم نگاهی بهم کرد و لبخندی زد….

دانلود رمان بوسه بر زندگی لعنتی  از صاحب عشق 

داستان زندگی دختری که به اجبار از ۸ سالگی از خانواده اش جدا میشه و با عنوان عروس پا به خونه ی عموش میذاره ! پسری با خوی و اخلاق های غربی وارد زندگیش میشه و اتفاقات غیر قابل باوری پیش میاد ! توجه این داستان مثل ازدواج های اجباری و همخونه های تکراری نیست! اول رمان با صدای داد مامان ، از خواب پریدم مامان خداااایا، به خاک سیاه نشوندیم! شرووووین! ترسیده از حرفاش از جام بلند شدم و به سمت در خونه پرواز کردم مامان رو وسط حیاط با چادر آزاد دورش آشفته دیدم با متوجه شدن حضور من دستاشو با ناله برای بغل کردنم باز کرد دل آراااا چشمام بی اراده از اشک خیس شد خودمو تو آغوشش پرت کردم و زمزمه وار اسمشو صدا زدم مامان ضجه زد دل آرا بابات ، بابات ترسیده به اطراف حیاط نگاه کردم ، بابام صبح خونه بود ، بابام بود ولی عصبی بود هق هق هام بلند شد مامانی ! کو بابام با دستاش به موهاش چنگ زد داد زدم نککککن! مامان میون هق هق هاش گفت بابات بابات تند از جام بلند میشم ، ضربان قلبم تند زد فریادی از ترس زدم که در تند باز شدو چهره ی الیاس نمایان ! مات و مبهوت به دیوار مقابلم خیره شدم و زیر لب اسم مامان رو زمزمه کردم الیاس به سمتم پا تند کرد و نگران پرسید دل آرا ؟ خوبی ؟

دانلود رمان رقاصه ی نفرت

داستان درباره یک دختر کنجکاو و شاده که به تازه گی شده خبر نگار یک مجله معروف شده زندگی اروم ودلنشینی داره ولی هیچ وقت یک زندگی خوب مطلق نمی مونه دختری که ایدز میگیره و نفرت تموم وجودشو پر میکنه اتش خشم کینه و نفرت مثل درختی سراسر وجودشو پر میکنه…. جوری که وجودش////

دانلود رمان آرامش بعد از طوفان  از دلی28 

از طوفان آوا دختری شوخ، خوش خنده و شاد که با ورود میلاد به زندگیش، با فراز و نشیب های زیادی رو به رو میشه‌ آرش، پسرعموی آوا هم همراه با رفیقش//سامیار، برای آوا و میلاد مشکلات فراوانی به وجود میاپ یارن به نظرتون زندگی آوا و میلاد، که قراره توش کلی عاشقانه داشته باشه به کجا ختم میشه؟ اول رمان از طوفان قطرههای آب سرد میریخت روی بدنم لعنت به این هوای گرم! خوبهها؛ ولی، فقط لازمه یه دقیقه توی این هوا بری بیرون، میپزی این قدر گرمه دوش آب سرد، مغزم رو هم آروم کرد ریلکسی بهم غلبه کرد و مثل همیشه زدم زیر آواز توی حموم فقط باید آهنگ من درآوردی خوند، با صدای کشیده و بلند زدم زیر آواز: بیا دوری کنیم از هم، بیا پاره بشیم از دم، بیا درحال کشیدن کلمهی بیا بودم که یهو یکی محکم زد به در از جا پریدم وپام لیز خورد و با نشیمنگاه محترم شوت شدم روی زمین جیغی زدم و گفتم: چه خبره؟! آی ک*و*ن*م صدای جیغ ننه جونم اومد: ذلیل شده، چرا هوار میزنی پاره شدی آهنگ خوندنتم مثل آدم نیست! صدات رو بیار پایین بابات داره استراحت میکنه به صورت پوکرفیس سعی کردم از روی زمین بلند بشم دستی به باسنم کشیدم و گفتم: نشیمنگاه من رو ترکوندی که بگی بابا داره استراحت میکنه؟ جدی میگی؟! یه دونه محکم زد به در و باهمون صدای بلند و جیغش گفت: بدو بیا بیرون کارت دارم بچه پوفی کردم و زیرلب غر زدم: خب بابا با صدای من بیدار نشه با صدای شما حتماً بیدار میشه

دانلود رمان آفرودیته  از زهرا ارجمندنیا 

داستان در لوکیشن اسپانیاست. عشقی آتشین بین مرد ایرانی تبار و دختری اسپانیایی. آرون نیکزاد، مربی رشته ی تخصصی تیر و کمان، از تیم ملی ایران جدا شده و با مهاجرت به شهر بارسلون، مربی دختری به اسم دیانا می شود… دیانا یک دختر اسپانیایی اصیل است، با شیطنت هایی خاص و البته، کمی دست و پاچلفتی و در مقابلش، مردی از ایران با جدیت و سردی شخصیت… اول رمان کشیدن کمان … هدف گیری … پرتاب … مسیر رسیدن به قلبت، همین سه مرحله رو داشت … حالا تو بگو! پرتاب من چند امتیازی بود؟ بطری آب رو به لب هام چسبوندم … خنکی دلچسبش باعث شد گر گرفتگی ناشی از ساعت ها دویدن، کمرنگ تر بشه و من … با گردنی خیس از رطوبت شره کرده ی آب ها، نفسی تازه کنم … زنی با پوستی تیره و موهایی فر، از کنارم عبور کرد و ما بی اختیار هر دو به همدیگه لبخند زدیم نیم تنه ام به خاطر عرق خیس به نظر می رسید و من خدا رو شکر می کردم که رنگ سفیدش، این رو نشون نخواهد داد … بطری آب را بین دستهایم بیشتر فشردم و کمی خم شدم … بند کتونی های زرد رنگم باز شده بود. دلیل اصلی توقفم بیشتر از تشنگی، همین م وضوع بود … با اطمینان از محکم بسته شدن بندها، دوباره صاف ایستادم … این بار به جایی دویدن، گام هایی کوتاه و آروم برداشتم نگاهم برای لحظه ای به چشمه ی دست ساز و تزیینی ساخت دست جوزف فونستر افتاد. صدای آب اون چشمه، به راحتی به گوشم می رسید و همین…

دانلود رمان پرنسس رویایی من  از مهرناز صالحی 

رمان درباره دختری بنام مهدیسه که سر لج و لجبازی با دوستاش به شکل پسر به عنوان گارسون وارد یه رستوران میشه و اونجا …… اول رمان پرنس رویایی من باصدای جیغ مامان از خواب پریدم تو موهای بلند و آشفته ام چنگی زدم و باحالی زار گفتم: واییییی ماماااااان چرا نمیزاری بخوابم من نمیدونم چه گناهی کردم که هرصبح باید باشما دوتا کلنجار برم _ زهرمار پاشو ببینم مدرست دیر شد باحالی زار ازتختم جدا شدم و شروع کردم غرزدن، وبه سمت دستشویی رفتم اه اه کی این مدرسه تموم میشه راحت شم خسته شدم یهویی به طرز اسرایئلی در دستشویی باز کردم که داد ماهان رفت بالا ماهان:هووووووییییی مگه کورییییی آب دهنم با صدا قورت دادم گفتم کور خودتی حواسم نبود خووو ماهان :عمته تو که هیچوقت حواس درس حسابی نداری مهدیس:اونم هس توام هستی بعدشم کور شود گوشی که نمیشنود ماهان ازدستشویی اومد بیرون همنجور که دستاشو با لباسش خشک میکرد گفت: معلومه حالت خوش مهدیس :به کوری چشم تو خیلیممممممم خوبم چش غره ایی رفت و گفت معلووووومه بروبابایی نثارش کردم پریدم تو دستشویی که صداشو شنیدم که میگفت چرا در رفتی وایسا تا جوابت بدممم گفتم نمیخام برو برووووو تمرکزم بهم نریز نه که رو پروژه خیلی مهم کار میکنم ممکنه خراب شه یهو صدای خنده بلند ماهان شنیدم که گفت بمیری توووووو مهدیسسس آدم نمیشی مهدیس:اولا تامن حلوا و خرما تورو نخورم که نمیمیرم داداشیییی جونممم دوما من اگه آدم شم تو تنها میشی نگران توامن صدای بلند ماهان شنیدم که میگفت مردشور تو رو ببرم نکبت توام خواهری غزمیت خنده ام گرفت

دانلود رمان دختر عشق دردسر  از حوریه عسکری

خلاصه دختر عشق دردسر داستان درباره دختری شیطون هستش که از پسرا متنفره و قصد انتقام داره و این طرز تفکرش بر میگرده به خاطراتش که دلشو شکونده … سرنوشت کاری میکنه که این دختر با چند نفر دیگه برای درس به یک کشور دیگه بره ، و همین باعث میشه که عشق واقعی خودشو پیدا کنه اول رمان دختر عشق دردسر توی پیاده ر و قدم بر میدارم ماه توی آسمو ن میدرخشید به در خونه عمو که میرسم زنگ در رو به صدا در میارم در با صدای تیکی باز میشه وارد حیا ط کوچیک خونه میشم حیاط با یک باغچه و حوض کوچیک آبی رنگ خلاصه میشه به داخل خونه میرم زن عمو رو میبینم که به طرفم میاد لبخن د روی لبش هیچ وق ت پاک نمیشه با صدای بلند میگم _سلام زن عمو به طرفم میاد و بغلم میکنه +سلام عزیزم بیا بریم که برات آب هویج گرفتم لبخندی م ی زنم و همراه ش به آشپزخونه میرم وسایل آشپزخونه به رنگ بفن ش بادمجونی و یاسی هستش روی میز چهار نفره میشینم آشپزخونه پنجره ای ب ا پرده های ضخیم بادمجونی داره کف هم پارکت هستش سال داره اما مهربونی ۴۶_ ۴۵ زن عمو من صورت تقریبا چروکی داره و ححدود ذاتیش همه چیز رو عوض میکنه _عمو هنوز نیومده +نه عزیزم ولی الاناست که بیاد دیگه سرمو به نشونه باشه تکون دادم چند دقیقه بعد زن عمو بایک لیوا ن آب هویج اومد و کنارم نشست آب هویج رو به طرفم هل دا د برداشتم و یک نف س همه شو خوردم صدای در که اومد سرم..  

دانلود رمان نفس به نفس  از هستی_صدقی_پویا با لینک مستقی

درمورد دختریه ک بخاطر ی سری اتفاقات خانوادش چندسال پیش با برادرش میفرستنش خارج ازکشور ک بعد از چند سال ب ایران برمیگرده و با موافقت برادرش با دوست داداشش دوست میشه حالا روشاو برادرش غافل از اینن ک این دوستی برای چی بوده و بعدش چ اتفاقاتی میفته میشه گفت ی عشقیه ک بعدازچندین سال هنوز پا برجاست ولی ب خاطر ی سری اتفاقات از هم دور میشن و ترس از دست دادن همو دارن اما عشقشون بدون هیچ خیانتی پیش میره اما با هیجانات بسیار… رمان پیشنهادی: دانلود رمان دل های لژیونر   

دانلود رمان سفید مثل قطب جنوب زیبای من  از مهنا 

دختری که رشته ی زیست شناسی خونده به شدت علاقه مند به سفر قطب جنوبه که البته تصمیمش با مخالفت شدید خانوادش روبرو میشه اول رمان درحالی که شیرجوشیدمو میخوردم به شی عجیب و یخ زده ی کنار آتیش خیره شده بودم بیش از نیم ساعت در فاصله ی بیست سانتی از آتیش انداخته بودمش اما تغییر شکل نداده بود شاید بهتربود از تو کلبه مینداختمش بیرون فقط جا و انرژی مصرف می کرد مگه من چند دفعه تو هفته میتونستم آتیش روشن کنم که حاال برای این شی عجیب و غریب حرومش کنم هیچ شباهتی به پنگوئن یا شیر دریایی نداشت بزرگو سنگین بود با یه الیه ی ضخیم یخ پوشیده شده بود اما به نظر میومد قهوه ای باشه صدای جیر جیر پنگوئنا باعث شد از کلبه بزنم بیرون احتمالن یه اتفاقی برای یکی از جوجه هاشون افتاده بود ته مونده ی شیرمو یه نفس خوردمو با چوب بلندم از کلبه زدم بیرون حدسم درست بود سر یکی از جوجه پنگوئنا زیر یه الیه برف سفت گیر کرده بود همیشه بعد از بوران این اتفاق میوفتاد پنگوئن نر درحال تالش بود که جوجشو از زیر برف بیاره بیرون اما موفق نمیشد به سرعت حودمو بهشون رسوندم با دستام برفارو کنار زدمو جوجه کوچولو رو بیرون آوردم توی دستم گرفتمش به پالتوی ضخیممم چسبوندمشو گفتم: ای پسر بد شیطون ببین بابا رو چقد ترسوندی پنگوئن نر هنوز در حال جیر جیر بود جوجشو نزدیکش گذاشتمو گفتم: بیا اینم پسرت چقد سر و صدا می کنی و به جوجش ….

دانلود رمان به اعتراف عشق  از اسما اقبالیان

به اعتراف عشق قطرات باران پاییزی مانند مروارید روی گونه های درختان و گل های حیاط خانه نشسته بود سوز پاییزی برگ ها رو به رقصی زیبا وادار کرده بود هوای سردی بود صبح شده بود و اما بخاطر ابری و بارونی بودن آسمون هنوز روشن نشده بود صبا با شنیدن صدای مادرش که اورا صدا میکرد چشماتو باز کرد و رو به مادرش سلامی داد و رو تخت نشست و گفت:ساعت چنده مامان؟ صبحه مادر ۷ _ساعت صبا با ناراحتی و تعجب گفت:پس چرا من با الارم گوشیم بیدار نشدم مامان عاطفه: مهم نیس مادر حالا پاشو که دبیرامون میشه هاااااااا امروز روز فارغ التحصیلی دانشجوهای اول رمان به اعتراف عشق عاطف خانوم مادر صبا بود صبا هم به پیشنهاد مادرش تصمیم گرفته بود در این جشن همراه مادرش باشد صبا در حالیکه از پله ها پایین می اومد خطاب به مادرش گفت فک میکنم روز جالبی باشه مراسم فارغ التحصیلی دانشجوهای دوره ی تخصص دانشکده پزشکی نه؟مامان عاطفه:والا مادر چرا ادبی حرف میزنی آره روز جالبی ولی برا من هیچ روزی جالب تر از فارغ التحصیلی خودت نبود چه روز شیرینی بود که تو پرستاری تموم کردیو و به بیمارستان رفتی تا طرح بگذرونی صبا کنار مادرش دور میز نشست تا صبحونه بخورن و زود حرکت کنن که به موقع برسن در همین حین صدای پدر صبا سکوت دو نفره همسر و دخترش رو شکست و گفت:خانومااا چی شده بودن ما صبحونه می خورین ای روزگار قبلا بیدارم میکردیم تا دور هم باشیم عاطفه خانوم خندان رو به همسرش گفت:صبحوتون بخیر اقاااااا بعدم هنوزم همه چیز مثل همون قدیمه به قول….

دانلود رمان صبح تاریک (جلد اول)  از مهسا فرخیان

صبح تاریک (جلد اول) من هورامم دختری از قشر ضعیف جامعه من مهره ای در دست افراد قدرتمندم که به هر طرفی که اونا بخوان میچرخم اما همیشه چرخ روزگار به یک جهت نچرخیده ؛از یه جایی به بعد بازی عوض میشه و من از دورِ این بازی خارج میشم عشقش همچون کوه استوارم کرد؛دست های قدرتمندش جهت چرخش دنیامو عوض میکنه… اول رمان صبح تاریک (جلد اول) دونه های ریز برف بی وقفه میباریدن و لحظه ای امان نمیدادن سرما تا مغز استخونم رسیده بود با هر قدمی برمیداشتم صدای له شدن برف های پا نخورده بهم حس خوبی میداد مثل حسی که از خورد کردن برگ های پاییزی به وجودت منتقل میشه سردم بود میلرزیدم ولی لبخندم جمع نمیشد لبخندی ک عضو الینفک زندگیم بود زندگی .زندگی چند بار زیر لب تکرار کردم و لبم بیشتر کش اومد خندم میگرفت ب حال و روزم میگفتم زندگی من حتی نمیدونستم معنی زندگی یعنی چی؟ اگر میگفتم مردگی منطقی تر بود. ایستادم؛ سرمو گرفتم رو ب اسمون دونه های سرد برف به صورتم میخورد. دیگه سر شده بودم سرمارو نمیفهمیدم دستامو باز کردم تا حس رهایی داشته باشم ی حس شیرین سبک بالی عجیب نیست واسه من عجیب نبود و نیست ک دقیقا دوساعت بعد از مهر طالق تو شناسنامم بخوام وسط این همه برف و سوز و سرما رهایی و ب جون بکشم چشمامو بستم تا ذهنم به دوساعت بعد نره تا فکر نکنم به اتفاقی که میخواد بیفته چی میشه مگه بخوامفقط دوساعت ب این حس خوب فکر کنم؟چی میشه منم بخوام از ته دل بخندم؟ خنده ب….

دانلود رمان منجی شیطان

: دختر خبرنگاری که جون یه خلافکار رو نجات میده .. آدمیایی دنبال این خبرنگارن که به خاطر اطلاعاتش به قتل برسوننش. یه برادر گمشده داره و یه عشق نافرجام به خاطر بیماریش از مردا فراریه ولی رادمان سر راهش قرار میگیره یه ازدواج ناخواسته باعث میشه بیماریش فراموش بشه آوین عاشق رادمان میشه ولی تو راه عشقشون محمد میاد پلیسی که عاشق آوینه و میخواد خلافای رادمان رو برملا کنه ولی رادمان خودش رو به پلیس معرفی میکنه تا بتونه قاتل…

دانلود رمان لجبازی نکن  از رها حیدری

:  در مورد دختری به اسم رهاست که خیلی مغرور و شوخه////شبی که خونه مادر جونشون دعوته با پسری آشنا میشه که بعدا مجبور به ازدواج باهاش میشه بیخیال بحث کردن بادلارام شدم اون همیشه یه جواب تو آستینش داره که بگه من رهایزادان پناه هستم ۲۰سالمه و…..

دانلود رمان نیمه شب اتفاق افتاد  از عسل طاهری

سها دختری که همیشه سرسخت بوده و با مشکلات زندگیش مبارزه کرده تا زندگی بهتری برای خودش و خواهرش بسازه. یک شب شوم سها شاهد اتفاقی میشه که باعث میشه سونوشتش به کلی تغییر پیدا کنه و….. رمان پیشنهادی: دانلود رمان روشنایی نیمه شب

دانلود رمان سرطان قلب  از فاطمه پ

داستان در مورد دختری هست به نام رومینا رومینا وقتی بچه بوده مادرشو از دست میده همه کسش میشه پدرش تا اینکه پدرش رو به جرم قتل رییسش میگیرن پدرش اعدام میشه و رومینا تنهاتر اونکه خونشونو به خاطر طلب کارای باباش میفروشه ، میمونه تو خیابون تا اینکه هم دانشگاهیش باران اونو میبره خونشون و اون موقع بوده که با رادمان آشنا میشه میفهمه که اون و اول رمان رومینا رومینا بیا شام بخور این صدای زهرا خانم بود که منو صدا میکرد بلند شدم و روسریمو مرتب کردم از اتاق خارج شدم و از پله های مارپیچی رفتم پایین کسی به جز زهرا خانم خدمتکار خونه ی جناب شکوهی نبود زهرا خانم به قیافه ی معذب من نگاهی انداخت بعد لبخندی زدو گفت راحت باش دخترم غریبگی نکن تو هم مثل دختر حمید خان میمونی لبخندی زدم و گفتم زهرا خانم خب بالخره بایدم خجالت بکشم اومدم سر بار این خانواده شدم صدای حمید خان از پشت سرم شنیدم اگه یه بار دیگه همچین حرفی بزنی به خدا دیگه نگات نمیکنم تو برا من با بارانو باربد هیچ فرقی نداری تو دختره خودمی! لطف دارین ساناز خانم همسرحمید خان که به شدت مهربون و دلسوز بود گفت بابا غذا سرد شد بشینید اگه شما دلتون صحبت میخواد ما باید گرسنگی بکشیم خندیدیم و نشستیم باران و باربد اومدند و پیشمون نشستند آروم شروع به خوردن اون قیمه بادمجون کردیم الحق که خوشمزه بود باران رو به باباش گفت بابا جونــــــــــــــــم ؟ حمید خان من پول نمیدما گفته باشم باران دلخور گفت من کی پول خواستم آخه ؟! هر وقت اونجوری صدام..

دانلود رمان آنچه گذشت  از ثنا قاسمی 

داستان رادمان آریا، مردی مستبد و مرموز است که گذشته مجهول و تلخی را تجربه کرده، او کارآگاه ویژه دایره جنایی است؛ کسی که فقط پرونده های مهم و محرمانه به او داده می شود از جنس زن بیزار است و سالهای طولانی تنها زندگی کرده، اما با محول شدن پرونده قتل های زنجیره ای شب های تهران به او، جرقه شروع طوفانی سهمگین در زندگی او استارت می خورد، قتل هایی که به صورت عجیبی هوشمندانه و وحشیانه اند و حالا خواهر مقتول ششم، پا به میدان می گذارد رمان پیشنهادی: دانلود رمان حقیقت معکوس دانلود رمان هویت گمشده دانلود رمان برگریزان  

دانلود رمان طناز اسیر برزین  از لیدا فاتح پور

از اسیر برزین داستان درباره دختری است که تنها و دلگیر از کم لطفی های برادرش در یک تالار کار می کند اما یک شب ناخواسته صحنه ای را میبیند که آینده اش را رقم می زند اول رمان از اسیر برزین  باصدای تلفن از خواب پریدم . اَه این دیگه کیه؟! با کرختی و چشمای بسته به سمت تلفن رفتم در همین حین نگام به ساعت روی میز افتاد اوه اوه دوازدس که چقدر خوابیـــدم _الــــو؟ سلام از خدای من به شدت شوکه شدم این که صدای طاهاست اون که منو فراموش کرده بود؟؟؟چیکار داره؟! الو؟از اونجایی؟؟ _آره آره حالت خوبه؟ خوبم تو خوبی؟اوضاع چطوره؟ _هِیـــــ بد نیست می گذره چه خبرا؟ _سلامتی؟ چیزی شده زنگ زدی؟ چیزه از میخواستم یه چیزی بهت بگم هه پس بگو احتمالا پول کم آورده _بگو راستش یکم دستم تنگه داری سیصد تومن بهم بدی؟؟؟ _نخیر باشه خدافظ جوابشو ندادمو گوشی رو کوبوندم روی میز هه پول می خواد هنوز یادم نرفته چطوری خوارم کرد نامرد هنوزم وقتی بی کسی خودم یادم میاد دلم میخواد بمیرم یادمه وقتی پدرو مادرم فوت کردن ما فقط همو داشتیم با چندرغازی که اونا برامون گذاشته بودن زندگی رو می گذروندیم تا اینکه پای فاطمه به خونمون باز شد و سرآغازی شد واسه بدبختیامون . فاطمه دختر همسایمون بود که مادرش فوت شده بود و پدرش مواد فروش بود نمیدونم کجا با طاها آشنا شده بود که داداشم یه دل نه صد دل عاشقش شد یه مدتی باهم دوست بودن و طاها روز به روز بیشتر عاشقش می شد طاها هر روز از من دور تر می شد و من….

دانلود رمان ما سه نفر  از زهرا قاسم زاده 

ما سه نفر درمورد سه تا شیطون .. سه تا همراه .. سه تا هم نفس .. سه تا هم کلاس سه تا برادر وسه قلوهایی که از اول خلقت با هم بودن ازدنیا فقط یه پدر دارن ومادرشونو توی کودکی ازدست دادن! به یه دلیل مبهم! وپدری دارن که سخت گیر واما عاشقشونه! بعدازچندسال وقتی هجده ساله می شن حس می کنن وجود یه زن داره توزندگی پدرشون پررنگ میشه سعی دارن زندگی رو بروفق مراد خودشون تغییربدن واین موضوع باعث میشه که این سه قلوهای شیطون مابعدازهشت سال سراز یک باند خلاف کار درارن درحالی که .. اول رمان ما سه نفر نفر اول : پنجره ي بدون محافظ را با شتاب با زمي کند وبيرون مي پرد.کفش هاي آل استارش را به پا مي کند وبند هايش را زيگ زاگ مي بندد ودر آخر هم با گره اي به دور مچ پاهايش راست مي ايستد وآدامس درون دهانش را بيرون پرت مي کند . نفر دوم : به کمک طنابي که به بيرون پنجره اش پرت شده پايين مي آيد کت چرمي واندامي اش رامي پوشد کاله تيشرت طوسي رنگش را ازکت بيرون مي گذارد . نفر سوم : ازپله هاي طويل ساختمان با آرامش پايين مي آيد قدم زنان طول راهرو را طي مي کند درحالي که کتش را با يک دست روي شانه انداخته با دست آزادش عينک آفتابي بدون فرام مشکي رنگش را به صورت مي زند هردو به او که با طمانينه قدم برمي دارد با حرص نگاه مي کنند ومنتظر مي شوند هردو نگاهشان روي قدم هاي او مانده مي شمارند کمي نزديک شده هنوز نرسيده نزديک تر نزديک نزديک

دانلود رمان مسیری از جنس شب

: رمانی از ۹ دختر پسر ۶ پسر ۳ دختر دخترانی از جنس شب رمانی پر از ماجرا جویی … پسرایی که سرنوشت دخترا رو به تباهی میکشند نقشه ای که پا رو زندگیه خیلیا میزاره کدوم پسرا چه کسایی مقصرن ماجرا چیه ؟ کدوم نقشه ؟ با رمان از جنس شب…..