ژانر‌ها: واقعی

دانلود رمان سر دلم را به سر دارت آویخته ام اثر هانیه وطن خواه

کمند دختر عجیب خاندان حشمت ها با ننگی ناخواسته، برای رسیدن به آمال و آرزوهایش و جلوگیری از دعوای فی مابین ، درگیر قرارداد متفاوت و عجیب خاندان میران ها می شود، اکنون که به ثبات شغلی و مهارت در آرایشگری و مدیریت آن رسیده، برای گرفتن حق و حقوقش وادار به معامله می‌شود، معامله ای که با اهدای کلیه اش همراه است و این بین …

دانلود رمان تاو نهان نوشته مریم روح پرور

داستان زندگی شخصی منحصر به فرد با خلق و خوی خاص به نام پندار فروتن که برای مادرش احترام زیادی قائل است، در اثر ورشکستگی عظیم کارخانه، تمام اطرافیانش او را تنها می گذارند، اما با پشتکار فراوان کارخانه را به رونق می رساند، اما زندگی درست زمانی غافلگیرت می کند، که تصورش را نمیکنی، با ورود گلبرگ برگ جدید از دفتر زندگی پندار ورق می خورد که …

دانلود رمان مادمازل  از باروونی

ازل داستان من داستان زندگی مریمه دختری که فقیر زاده شده و فقیر هم بزرگ شده تنها زاده شده و تنها زندگی میکنه دست سرنوشت اونو میبره به دنیایی جدید خیلی جدید عاشق میشه و عشقش با همه عشقا فرق داره کهنه میشه و مثل شراب کهنه ارضا کننده تر و مثل اشیا عتیقه قیمتی تر بامن و مریم همراه باشید مریم از جنس من و شما دور نیست از احساساتش دور نباشید موضوع داستان و حتی برخی دیالوگ ها کاملا واقعی اند چهره ها هم همینطور اما اسامی گاه غیر واقعی و گاها حقیقی اند اول رمان ازل چه کسی حال مرا می فهمید؟حال دختری ۰۲ ساله که پدرش موقع رد کردن مواد و عتیقه و اصال چه فرقی میکند هرچیز غیر قانونی با تیر مستقیم مرز داران کشته شد و مادرش بی رحمانه او را که کودکی بیش نبود به مادربزرگ پیرش سپرد و با مرد مورد عالقه اش راهی فرنگ شد تمام دوران کودکی و نوجوانی من در دامن مادربزرگ پیرم گذشت مادربزرگ حاال ۹۸ سال سن داشت نه خواهری نه برادری نه خاله و نه دایی از طرف پدری هم اگر بود الاقل من نمیشناختمش شاید بارها وبارها از کنار عمه و عموهایم رد شده و نشناخته بودمشان آهی کشیدم و نگاهم را به ساعت بزرگ و گرد داخل سالن انتظار دوختم یک ربعی به زمان مالقات مانده بود نگاهم را در سالن به چرخش در آوردم به تک تک زوایای این بیمارستان آشنا بودم تک تک پرستاران،پزشکان،کمک بهیارانمادربزرگ چندماهی میشد که اینجا بستری بود با کوله باری از درد و بیماری خودم را برای رفتنش آماده کرده بودمو برای تنهایی ! مادربزرگ در آستانه ۸۲ سالگی بود و..

دانلود رمان ضربان قلب

: ضربان قلب زندگی دختری به اسم شادی رو به چالش می کشه که دچار یه بیماری قلبی مادر زادیه و چیزی که تصورات اون از این وضعیتشه اینکه مثل مادرش به خاطر این بیماری میمیره و برای دوری از این تفکرات واهی که یه مدت هم سعی داشت تا به هر طریقی از بیماریش و واقعیات های مربوط به اون فرار کنه و تصویری که از خودش ساخته بود یه دختر مقاوم و شاده////با وارد شدن شخصیت شهاب به زندگی اون باعث می شه تا /////..

دانلود رمان یک شب آرامش  از gord_afarid 

یک شب آرامش کلید انداختم توی قفل و درو آروم باز کردم نایی برای سرکشی نداشتم به محض باز شدن در باربد و دیدم از رو مبل روبرویی در بلند شد و به سمتم هجوم اورد ترسیدم..یه قدم به عقب برداشتم یه لحظه از دیدن صورت گر گرفته و قرمزش دلم ریخت با خشونت دستمو گرفت و کشیدم تو و در و محکم بهم کوبید اول رمان یک شب آرامش ﻣــﻦ ﮐــﻪ ﺧــﻮدم ﻧﻤــﯽ ﺧــﻮام ﺑــﺮم اوﻧﺠــﺎ؛ﻣﻦ ﮐﺸــﯿﺪه ﻣﯿﺸــﻢ ﺳــﻤﺘﺶ،ﻣﺜﻞ ﯾــﻪ آﻫــﻦ رﺑــﺎ ﻣــﻦ رو ﻣﯽ ﮐﺸﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﻮدش. ﯾﻪ وﻗﺘﺎﯾﯽ،آدم ﺳﻤﺖ ﭼﯿﺰاﯾﯽ ﮐﺸـﯿﺪه ﻣﯿﺸـﻪ ﮐـﻪ ﻗﻠﺒـﺎ دﻟـﺶ ﻧﻤـﯽ ﺧـﻮاد .ﻣﺜـﻞ اﯾﻨﮑـﻪ ﺳـﻤﺖ آدﻣـﯽ ﮐﺸﯿﺪه ﺑﺸﯽ ﮐـﻪ دﻟـﺖ ﻧﻤـﯽ ﺧﻮاد،ﺳـﻤﺖ ﺟـﺎﯾﯽ ﮐﺸـﯿﺪه ﺑﺸـﯽ ﮐـﻪ دﻟـﺖ ﻧﻤـﯽ ﺧـﻮاد،ﻓﮑﺮ آدﻣـﯽ رو راه ﺑﺪي ﺑﻪ ﻣﻐﺰت ﮐﻪ دﻟﺖ ﻧﻤﯽ ﺧﻮاد !ﭼﻘﺪر ﭘﺮم از اﯾﻦ دﻟﻢ ﻧﻤﯽ ﺧﻮادﻫﺎ! ﻣﺎﺷﯿﻦ رو ﭘﺎرك ﮐﺮدم و ازش ﭘﯿﺎده ﺷﺪم.ﮐﻠﯿﺪ اﻧﺪاﺧﺘﻢ و وارد ﺷﺪم ﻫﻨــﻮزم ﻋﻄــﺮش زﻧــﺪه ﺳــﺖ ﺗــﻮي ﺧﻮﻧــﻪ !اﻧﮕــﺎر ﻫﻤــﯿﻦ دﯾﺸــﺐ اﯾﻨﺠــﺎ ﺧﻮاﺑﯿــﺪه !ﻧﻤــﯽ ﺧﻮاﺳــﺘﻢ اﻣــﺎ ﮐﺸﯿﺪه ﻣﯽ ﺷﺪم ﺳﻤﺖ اﺗﺎق ﺧﻮاﺑﻤﻮن! ﻗﻄﺮه ﻗﻄﺮه اﺷﮑﺎم ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ رﯾﺨﺖ .در اﺗﺎق رو ﺑﺎز ﮐﺮدم و ﭘﺎم رو داﺧﻞ ﮔﺬاﺷﺘﻢ. ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎم ﻧﮕﺎه ﻣﯽ ﮐﺮد ﺑﺎ ﺑﻐﺾ داد زدم: ﭼــﯿــــﻪ؟ﭼﺮا اﯾﻨﺠــﻮري ﻧﮕــﺎﻫﻢ ﻣــﯽ ﮐﻨﯽ؟ﻣﮕــﻪ زاﯾﻤــﺎن زودرﺳــﻢ ﺗﻘﺼــﯿﺮ ﻣــﻦ ﺑــﻮد ﻟﻌﻨﺘﯽ؟ﻣﮕــﻪ ﺗﻘﺼــﯿﺮ ﻣﻨــﻪ ﮐــﻪ ﻧﻤﯿﺘــﻮﻧﻢ ﻫــﻢ ﻣــﺎدر ﺑﺎﺷــﻢ ﻫــﻢ ﭘﺪر؟ ﺗﻘﺼــﯿﺮ ﻣﻨــﻪ ﮐــﻪ ﻫــﻢ ﺑﺎﯾــﺪ ﺑــﺮم ﺷــﺮﮐﺖ ﻫــﻢ ﺣﻮاﺳﻢ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﺷﻪ؟ﺗﻘﺼﯿﺮ ﻣﻨﻪ ﮐﻪ ﻫﺎﻧﯿﺘﺎ آﺳﻢ داره؟ ﺟﻌﺒﻪ ﺳﯿﮕﺎرم رو از ﮐﯿﻔﻢ درآوردم و ﭘﺮت ﮐﺮدم ﺳﻤﺖ ﻋﮑﺴﺶ: ﺗﻮ اﻟﮕﻮم ﺷـﺪي واﺳـﻪ ﮐﺸـﯿﺪن ﺳـﯿﮕﺎر !ﺗـﻮ ﻣﺴـﺒﺐ ﻣـﺮگ ﻣﺎﻣـﺎن ﻓﺨـﺮي و رﯾـﻪ ﻧـﺎرس ﻫﺎﻧﯿﺘـﺎﯾﯽ ﺗﻮ ﺗﻮﺋﻪ ﻻﻣﺼﺐ ﮐﻪ ﮔﻨﺪ زدی به زندگیمازت ﻧــﻤﯽ ﮔــﺬرﻣـــ! ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎم ﻣﻬﻠﺖ ﺣﺮف زدن ﺑﻬﻢ ﻧﻤﯽ داد؛ﺑﺮﯾﺪه ﺑﻮدم… دﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺖ ﮐﻨﺎرم ﺑﺎﺷﻪ و ﺑﮕﻪ اﻧﻘﺪر ﻧﻖ

دانلود رمان نفس بارون  از نیکیتا. الف

 نفـس متیـن پـور در آخرین جلسـات کلـاس راننـدگـی بـل پسـر مربـیش محمـد همـایـونیـان آشنـا میشـه. محمـد هـم بـا دیدن نینـا متیـن پـور، خـواهـر نفـس میخـواد کـه از اون بـرای پـروژه جدیدش در آتلیه عکـاسـی بـه عنـوان مـدل در تیـزرهـای تبلیغـاتی استفـاده کنـه و همیـن میشـه شـروعـی واسـه دیدار دوبـاره‌ی آنها محمـد سخـت و غیـرقـابـل نفـوذ سعی می‌کنه طوری به احساسات نفس راه پیدا کنه/// حـسـی نـاشنـاختـه در وجـود نفـس رشـد میکنـه تـا اینکـه مشکـل بـزرگـی گـریبـانگیـر خـانواده‌اش مشـه و رابطـه‌ش بـا محمـد کمتـر وکمتـر میشـه تـا روزی کـه نفـس تصمیـم میگـره همـه چیـز رو رهـا کنـه! یـه تمـاس یـه تمـاس و خبـر رفتـن محمـد برای همیشـه از ایـران…///

دانلود رمان مرده شور  از lovender 

مرده شور من همانی هستم که روزی برایت سرافکندگی بودم و بدان که روزی آرزویم را خواهی داشت! من “مرده شورم!”آمده ام تا نجسی ها و ناپاکی هارا بشویم آمده ام تا یک کاسه آب بریزم روی کثافتی که آدمها از خودشان ساختند و بعد غسلشان بدهم و خباثتشان را دفن کنم! داستان در مورد یه دختر مرده شوره که با یه گروه قاچاقچی همراه میشه یه دختر شاید دزد شاید بد شاید خوب اول رمان مرده شور ﺻﺪاي ﻗﺪﻣﻬﺎي ﺳﺮﯾﻌﯽ ﮐﻪ از ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﻻ ﻣﯽ اوﻣﺪن ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﻋﺮق ﺳﺮدي رو ﺗﻨﻢ ﺑﺸﯿﻨﻪ ﺑﺎ ﻫﺮاس ﺑﻪ درِ اﺗﺎق ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم داﺷﺖ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺗﻮ ﺗﺎرﯾﮏ و روﺷﻦ اﺗﺎق ﭼﺸﻢ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪم ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﮐﻤﺪ اﺗﺎق اﻓﺘﺎد از ﺑﺎﻻ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮدم ﺑﺰرگ ﺑﻮد ﺟﺎ ﻣﯿﺸﺪم !ﺳﺮﯾﻊ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺶ رﻓﺘﻢ و درش رو ﺑﯿﺼﺪا ﺑﺎز ﮐﺮدم ﺻﺪاي ﻗﺪﻣﻬﺎ آروم ﺗﻮ راﻫﺮو ﭘﯿﭽﯿﺪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺣﺮﮐﺖ رﻓﺘﻢ ﺗﻮي ﮐﻤﺪ و درﺷﻮ ﺑﺴﺘﻢ ﻧﮕﺎ ﭼﻪ ﻫﻤﻪ »: ﻻي ﻟﺒﺎﺳﻬﺎي آوﯾﺰون ﺷﺪه ﮔﻢ ﺷﺪم ﭘﭻ ﭘﭻ وار ﻏﺮ ﻏﺮ ﮐﺮدم « ﻫﻢ ﻟﺒﺎس داره ﻣﺮﺗﯿﮑﻪ ي اﻻغ ﺻﺪاي در اﺗﺎق ﮐﻪ اوﻣﺪ،دﺳﺘﻢ رﻓﺖ رو دﻫﻨﻢ و ﭼﺴﺒﯿﺪم ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﮐﻤﺪ!ﭼﺸﻤﻬﺎم ﮔﺸﺎد ﺷﺪه ﺑﻮد ﭘﯿﺪام ﻣﯿﮑﺮد ﮐﺎرم ﺗﻤﻮم ﺑﻮد!دﺳﺖ دﯾﮕﻢ رﻓﺖ ﭘﺸﺖ ﮐﻤﺮم و اﺳﻠﺤﻤﻮ ﻟﻤﺲ ﮐﺮدم ﺗﻤﺎم ﺑﺪﻧﻢ ﺧﯿﺲ ﻋﺮق ﺑﻮد ﻗﺪﻣﻬﺎ آروم آروم داﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﮐﻤﺪ ﻧﺰدﯾﮏ ﻣﯿﺸﺪن و ﻣﻦ واﺿﺢ ﺗﺮ ﺻﺪاي ﻗﻠﺒﻤﻮ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪم ﭼﺸﻤﺎﻣﻮ ﺑﺴﺘﻢ و ﻟﺮزون ﯾﻪ ﺑﺴﻢ ا ﮔﻔﺘﻢ ﻗﺪﻣﻬﺎ ﺟﻠﻮي ﮐﻤﺪ اﯾﺴﺘﺎدﻧﺪ ﺿﺮﺑﺎن ﻗﻠﺒﻢ ﺗﻨﺪ ﺗﺮ از اﯾﻦ ﻧﻤﯿﺰد!ﻫﻤﻪ ي ﺑﺪﻧﻢ ﻣﯽ ﻟﺮزﯾﺪﺧﺪاﯾﺎ درو ﺑﺎز ﻧﮑﻨﻪ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺑﻪ رو ﺑﻪ رو ﺑﻮد ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ ﻣﯿﺰدم ﺑﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﺪﻣﻬﺎ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺟﻬﺖ دﯾﮕﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ…

دانلود رمان انتخاب اشتباه   برای اندروید و کامپیوتر و PDF

انتخاب اشتباه داستام یه دختره از نظر خودش عادی دختری که خیلی عاشقه ولی یه عشق اشتباهی عشقی که نه تنها زندگی خودش بلکه زندگی های دیگه رو هم به بازی میگیره دختر قصه ی ما محیاست و اما محیای چه کسی دانلود رمان قصاص از سارگل متن اول رمان انتخاب اشتباه در اتاق را محکم به هم کوبیدم درجا پریدم صدای تکان چهارچوب خودم را هم ترسانده بود به سمت کتاب هایم رفتم که در پشت سرم باز شد نیازی به برگشتن نبود خوب میدانستم مامانه,نفس های تندش نشان از عصبانیتش داشت _گوش کن ببین چی بهت میگم محیا بار آخرت باشه که رو حرف پدرت میان حرفش پریدم:مامان مامان چرا نمیخواید قبول کنید بابا داره بخاطر ترس از حرف بقیه منو بدبخت میکنه مامان: بدبخت تو به ازدواجت با پسر کیان میگی بدبختی پس آوازه ات توی فا میا چی اون بدبختب نیست از عصبانیت دندان هایم راروی هم فشردم ترجیح میدادم سکوت کنم اما مامان دست بردار نبودگوش کن ببین چی بهت میگم عقد سروش یعنی پایان همه چی به خودت نگاه کن حقیر حقیر و حقیر حتی فکرشم نمیکردم که یه روز شرمنده ام کنی تو محیا ساکت میشی و خوش وخرم میری تو مراسم پسر خاله ت همونجا احساس بچه گونه ات رو چال میکنی مبادا جلوی خانواده ی کیان خجالت زده بشیم اصال نمیخوام نامزدت چیزی بفهمه نگاهی پر خشم به من انداخت واز اتاق خارج شد پوزخند زدم شاید مامان نمیدونست که تون همه چی رو میدونه اونم کامل تر از همه چشهام روی هم افتاد و اتفاقای اخیر بین تموم سلول های مغزم تکرارشد من محیا محیا کریمی عزیز دردانه ی محمد کسی که همیشه

دانلود رمان مثلث دو گوش  از mahtabi22 +خانومی

سالومه دختری از نسل امروز، که دست روزگار او را در مسیر زندگی خواهر و برادری قرار می دهد و آنها سرنوشتش را، دگرگون می کنند. تصمیمی که مسیرزندگی سالومه راتغییرمی دهد… اول رمان گوشی در دستم لرزید، به شماره ی روی صفحه نگاه کردم، تماس از طرف مادرم بود. لبهایم را روی هم فشردم، دوست نداشتم با او صحبت کنم. اصال با او صحبت می کردم و چه می گفتم؟ تازه چند ماه بود که دوباره رنگ آرامش را می دیدم. بعد ازآن همه تحقیر و توهین شنیدن، آن هم از نزدیکترین اعضاء خانواده ام، برای چیزی که شاید صد در صد مقصر نبودم، چیزی نبود که به آسانی فراموش کنم. هیچ کدامشان حرفم را باور نکردند، همه شان گفتند من ننگ خانواده ام، من مسبب مرگ پدر شدم. همین مادرم که از صبح تا حاال بیش از پنج بار تماس گرفته بود، یک بار میان هق هقش به من گفت که پدرم از دست من دق کرد و مرد. گفته بود روح پدرم هنوز آرام نشده، خوب شاید منظورش این بود که از این خانه بروم. شاید هم راست می گفت، خواهر و برادرم که چشم دیدنم را نداشتند، انقدر ازهردو نفرشان طعنه و توهین شنیده بودم که دیگر اعصابی برایم باقی نمانده بود. کم سن و سال هم نبودم که با آنها بجنگم، سی سال از سنم گذشته بود، بعد از آن اتفاق شوم و مرگ پدر، دیگر نیرویی در من باقی نمانده بود که حاال آن را هم صرف جنگ و جدال با سامان و سروناز کنم. با خشم در ماشینم را باز…

دانلود رمان بخیه  از مهتابی 22 مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF

متین دخترسی و چهارساله ای است که پدرش از کودکی او را با خصوصیات مردانه بزرگ کرده، متین دوست دارد دخترانه زندگی کند اما در روابط با آدمها ناموفق است، حضور عماد در زندگی اش، برای او انگار ویران کننده است رمان رده ی سنی نداره، اما بهتره دوستانی که طرفدار رمانهای روانشناسی هستند اونو دنبال کنند، تحلیل های روانی در این رمان به کرات وجود خواهد داشت اول رمان روی لبھ ی حوض وسط حیاط نشستم و توپ زرد آبی میکاسا را بین دست ھایم نگھ داشتم و بھ آن زل زدم صدای فریاد بی امان پدرم داخل حیاط پیچیده بود یکسره نعره می کشید و بد و بیراه می گفت گوشم از این نعره ھا و بد و بیراه ھایی کھ بر زبان می آورد، پر شده بود اما نھ، بعد از گذشت این ھمھ سال ھنوز ھمھ ی روح و روانم بھ ھم می ریخت، وقتی نعره می کشید و می گفت کھ “من بھ درد جرز لای دیوار ھم نمی خورم”، وقتی این جملھ را بر زبان می آورد دوست داشتم ھمان لحظھ بمیرم توپ میکاسا را رھا کردم، توپ بھ کف حیاط برخورد کرد و دوباره بالا آمد باز ھم آن را بین دستانم نگھ داشتم صدای نعره ی پدر را شنیدم: لبھایم را روی ھم فشردم و دوباره توپ را رھا کردم از ذھنم گذشت کھ خودش ھمھ ی سالھایاین دختره ی عوضی ھیچی نمی فھمھ، این دختره ھمھ ی این سالھا رو بھ گھ کشیده زندگی مرا بھ گھ کشیده بود خودش نگذاشت کودکی ام را بفھمم نگذاشت نوجوانی و جوانی ام را بفھمم خودش یک بیمار روانی بود و مرا ..

دانلود رمان باد صبا  از الناز

دختری به نام صبا که توی یه خانواده پر جمعیت و فوق العاده مذهبی و تعصبی بزرگ شده وسوسه میشه و خودش رو گرفتار لجنزار یه آدم از جنس شهوت و گناه میکنه. یه تصمیم غلط و یه شیطنت دخترونه باعث میشه که توی منجلاب گناه و هوس بیوفته و هر چی دست و پا میزنه بیشتر توی این منجلاب فرو میره حالا این خانواده تعصبی که غیرت و مرد سالاری براشون در اولویته چه میکنند با این دختر …. ی از رمان چادر مشکیمو آویزون کردم و کوله پشتیمو گذاشتم کنار چوب لباسی مقنعه و مانتوی خاک گرفتمو از تنم در آوردم و آویزون کردم… با صدای مادرم سریع دامن بلندمو پوشیدم و روسریمو انداختم روی سرم و گره ی محکمی بهش زدم… از اتاق بیرون رفتم و به منت آشپزخونه ی کوچیکمون رفتم مادرم با دیدنم اخمی کرد و با صدای محکم و با صلابت همیشگیش گفت : سفره رو پهن کن االن پدرت و برادرات میان… مطیعانه سفره رو برداشتم و به سمت نشیمن رفتم و سفره رو پهنکردم بوی آبگوشتی که مادرم درست کرده بود هوش از سرم برده بود.. خیلی گرسنه بودم صبحانه هم نخورده بودم… با شنیدن صدای پدرم به سرعت از کنار سفره بلند شدم و به استقبالشون رفتم… سلامی کردم که جوابمو با تکون دادن سرش داد و به برادرامم  سلام کردم اونا هم مثل بابا جوابمو دادن… عادت کرده بودم به این رفتاراشون.. بعد از خوردن نهار همشون رفتن استراحت کنن من موندم و یه عالمه ظرف تلنبار شده… بعد از شستن ظرفا آشپزخونه رو تمیز کردم و….

دانلود رمان برزخ رعنا  از رعنا

برزخ رعنا حاجی گفت: _ تو #سوگلی منی ! با بقیه‌ی زنام فرق داری عین بابا بزرگم بود بابام مجبورم کرد زن #سوم حاجی معروف بشم بابام مجبورم کرد اینجوری نون دربیارم #برزخ‌رعنا رمانی کاملا براساس واقعیت زندگی پر از فراز و نشیب رعنا…

دانلود رمان نگاه  از نگاه_بنفشه

یک ماجرای واقعی و عاشقانه متفاوت هست که ممکنه در خانواده هر کسی اتفاق بیفته ‌. اما برای هر کسی ممکن نیست به این صورت پیش بره . کوچیکترین و تنها نوه دختر خانواده از بچگی عاشق پسر عمو بزرگش شده. در حالی که پسر عموش اونو به بهانه بچه بودن و جای خواهرش بودن رد میکنه. حالا تصمیم داره دست این مردو رو کنه و نشون بده حس امیر همایون بهش فقط حس خواهر و برادری نیست و خیلی بیشتر و داغ تره … این رمان واقعی ، عاشقانه با پایان خوش هست. رمان پیشنهادی: دانلود رمان قهوه قجری دانلود رمان کاکتوس مشکی

دانلود رمان ستاره شب های من  از شبنم کرمی 

داستان درباره یه دختره مهرَبون به اسم ستاره اس دختری فداکار این فداکاری کاردستش میده و باعث میشه عشقش دچار سوتفاهم بشه آیا سؤتَفاهُم ها بَرطَرف میشه؟؟؟؟ اول رمان باورم نمیشه ستاره چطوری تونستی باباتوراضی کنی؟ یعنی قبول کرد به اون مهمونی بری؟ ستاره_وااای ترانه چقدرتکرارمیکنی قبول کرده که االن اینجام, ببین اون لباس مشکی چطوره؟ هم پوشیده اس هم شیکه )اسم من ستاره اس. ستاره رستگار, ۲۴سالمه مهندسی معماری خوندم البته یه مهندس بیکار!!! االن باترانه بهترین دوستم اومدیم واسه تولد نازنین, )وست مشترکمون،( خریدکنیم البته به سختی تونستم پدرموراضی کنم که اجازه رفتن به این مهمونی روبده نازی دخترآزادوبی پرواییه وپدرم مخالف این همه آزادیه بخاطرهمین رفتن به این مهمونی واسم کلی زحمت داشت همینطوری توفکربودم ونگاهم به لباس ماکسی مشکی بودکه توی ویترین مغازه خودنمایی میکرد، که متوجه ترانه شدم داشت بال بال میزدبه حرفش توجه کنم که منم بی توجه به حرکاتش دستشوکشیدم وگفتم:حرف نباشه ترانه بخدا خسته شدم پاهام تاول زد.سه ساعته منتظرم لباس بخری حاالنوبت منه همینوانتخاب میکنم ترانه_وا؟ میگم دیوونه ای بگونه, من دوساعته دارم پرپرمیزنم میگم قشنگه برو واسه پرو, حواست کجاس خانوم؟؟؟ وباهم داخل مغازه لباس فروشی شدیم وبه فروشنده گفتم اون لباسوبیاره لباس توتنم عالی شده بود، کیپ تنم بود وهیکلموبه خوبی نشون میداد داشتم توی آینه به خودم نگاه میکردم ترانه روکه داشت بادرکشتی میگرفت صدازدم باهیجان وخریدارانه نگاهم میکرد ترانه_وای ستاره عالیه به پوست سفیدت خیلی میاد _ پس همینومیگیریم بروحساب کن کارتموبهش دادم ومشغول عوض کردن لباسم شدم بعد ازاون یک لباس دکلته قرمز ویک کفش پاشنه ۵سانتی مشکی مجلسی

دانلود رمان نیمه ی جانم  از فاطمه سودی

خانه ای پر رمزو راز و سرشار از سوال که حورای زیبای ما برای کار کردن وارد آن میشود. صاحبخانه جناب مقتدر ۷۰ ساله و مهربان و خیلی آپدیت شده و به روز، از روبرو خیلی پیر و از پشت سر بسیار جوان است.وقتی مشکلات حورا اوج میگیرد فهام زند، جوان مغرور و قدرتمندِ زیبارو که خیلی شبیه مقتدر است پا به میدان میگذارد و عاشق دختر رمان میشود. جنگی نابرابر بین مقتدر و فهام برای بدست آوردن حورا براه میفتد. اما دستها و نقشه هایی پشت پرده است که …. حورا با فهمیدنش می شکند و شکست خورده خود را از همه عقب میکشد… مقتدر… فهام… کیستند که بخاطر حورا روبروی هم ایستاده اند و رمانی جذاب و خواندنی را رقم زده اند… اول رمان ساعت ۱۱ شب بود. نگاهم به آینه دوخته شده بود و در چشمان سرخ و خونینم خیره شده بودم. از حال زار و صورت آشفته و بی رنگم دوباره چشمام پر از اشڪ شد و روی گونه هام چڪیدند. فڪر ڪردم: بعضی شبها زیادی شب هستند. اونقدر ڪه دلشوره و دلهره و دلتنگیِ همه ی دنیا میریزه توی دل آدم و نه میشه بخوابی نه میشه بیدار بمونی. فقط میشه زل بزنی به شب و چشمان خون چڪان و دل غمگین و پراز غمت و منتظر بشی تا بگذره… ولی میدونستم شبهای سیاهم رو دیگه پایانی نیست… هیچ پایانی. از این به بعد من بودم و شب و تاریڪی و غم همین. زندگیم رو یڪجا باخته بودم، بد هم باخته بودم، بدجوری هم باخته بودم . هقی بلند ڪردم و دلم بیشتر بحالم …

دانلود رمان گره کور  از selma.as05 

گره کور ادمی امد و زندگی ام را با خود برد … تو امدی و زندگی ام را با خود اوردی … روزی به خاطر ادمی که فکر میکردم برای کمک به من و زندگی ام امده تو را با بی قیدی رها کردم . غافل از اینکه تو خود زندگی من بودی و با رفتنت ارامش را از من گرفتی. —— روزی که رهایم کردی و گفتی برای همیشه میروی باور نکردم ، یک سال زندگی و عمرم را در افسردگی و حسرت نبود تو هدر دادم . اما حالا اینگونه قوی و محکم مقابلت ایستاده ام ، جوری که نیاز به هیچ مردی در زندگی ام ندارم و چشم انتظار هیچ شاهزاده سوار بر اسب سفیدی…. رمان پیشنهادی: دانلود رمان جن عزیز من  

دانلود رمان دختر صلح  از marii72 

همه ما تو زندگی دردهای زیادی رو تجربه کردیم … اما سلما که مثله دخترای دیگه شکنندس و ظریفه… با یه اتفاق میشکنه خرد میشه به دختر پاییز تبدیل میشه همه قلبشو مثله برگای زیر پاشون له میکننو رد میشن کارن و کامران دو پسر شوخ و شاد که همدیگرو برادرانه دوس داشتن اما… به خاطر یه اتفاق کارن مجبوره تنها برادرشو سالها از خودش دور کنه و رنجایه زیادی رو تحمل کنه.. رمان پیشنهادی: دانلود رمان کاش نبودم

دانلود رمان تقاص عشق  از نازنین تاتار

تقاص عشق نازنین عاشق دل خسته ی پسردایی خود یعنی بنیامین میشود اما فکر میکند که این عشق عشقی یک طرفه از سوی خودش است . برای همین سعی میکند با کسی دیگر رابطه برقرار کند تا بنیامین را نسبت به خو حساس کند. اما در این میان .. اول رمان تقاص عشق پتورو از روم کنار زدم…مطمئنم کسی از دادم باخبر نشده امیرو رزیتا خوابشون سنگینه پوفی کشیدم و از جام بلند شدم با قدم هایی آروم به سمته دستشوییه گوشه ی اتاقم رفتم رو۷:۳۰ آبی به صورتم زدم و بعد از مسواک زدن اومدم بیرون…ساعت نشون میداد . دیشب تا صبح داشتم با میلاد چت میکردم .دیگه کم کم داشتم ازش خسته میشدم… رفتم سمته میزه آرایشم و یه آرایشه ملیح کردم. یه مانتوی بلنده مشکی به همراهه شلواره ورزشیه تنگه توسیم مغنعه ی کرباتیمو سرم کردم گوشیمو از شارژ بیرون کشیدم و به همراهه جزوم انداختم توی کولم… پاتند کردم سمته آشپزخونه بعد از خوردنه صبحونم یواشکی رفتم سمته سوییچه جنسیسه امیر که روی میز بود برش داشتم و لبخندی شیطانی زدم… کتونی هامو پام کردم و درو پشته سرم بستم از پله ها پایین اومدم و رفتم سمته ماشین بعد از کلی قربون صدقه برای ماشین راه افتادم…یه تک زنگم به نیلوفر زدم تا آماده باشه… بعد از تقریبا یک ربع دمه دره خونشون بودم  حسابی خوشتیپ کرده بود و با ژسته خاصی منتظر بود .. شیطونیم گل کرد شیشه رو آروم پایین دادم پشتش بهم بود و نمیدیدم صدامو صاف کردم و گفتم :خانوم خشگله سوار نمیشی؟! سریع برگشت و نگاهم کرد . شیطون خندید و به سمته ماشی اومد و سریع سوار شد راه افتادم..

دانلود رمان آتش سرد  از مرضیه یگانه

آتش سرد شیدا دختری هست که پدرش مشکل روانی داره و برای کمک پیش دکتر روانپزشک میره ولی اول رمان آتش سرد آقای دکتر با لحنی ملتمسانه گفت:دخترم نميخوای بيشتر فکر کنی؟ من ،يوسف رو ميشناسم ،باھاش حرف زدم خيلی دوستت داره،فقط ھر کاری ميکنه اين غرورش نميذاره که بھت حرفی بزنه نگاه سردمو به حلقه ی توی دستم انداختم و جواب دادم: من فکرامو کردم اتفاقا ايشون ھيچ ع۳قه به ای من نداره و فقط از سر دلسوزی و عذاب وجدان نميخواد که منو ط۳ق بده شما ھم اصرار نکنيد ازدواج از ما اولش ھم اشتباه بود -نميخوای بازم فکر کنی ؟ ! ميدونم که داری اشتباه ميکنی، ميتونم بھت ثابت کنم که دوستت داره حتی بيشتر از اونچه تو که ميتونی حدس بزنی با کنجکاوی گفتم:آخه شما چطور ميخوايد بھم ثابت کنيد اونم يه آدم سرد و بی روح که حتی يکبار يک کلمه ” عزيزم” رو نتوسته به زبون بياره دکتر آصفی لبخندی و زد گفت: با منو يوسف مقايسه نکن من استادشم خوب بلدم از زير زبونش حرف بکشم بعد در حاليکه فلشی از رو کشوی ميزش برميداشت و بھم نشون ميداد گفت:تموم حرفاشو ضبط کردم لبخندی بی اختيار روی لبم نشست که گفتم:ميشه گوش بدم دکتر ھمراه با نفسی عميق گفت:اگه اينو بھت بدم ،بزرگترين خيانت به رو يوسف کردم که منو امين خودش دونست و حرفاشو بھم زد ولی از اونجايی که ميبينم اين آخرين راھه و شما تصميمتون رو گرفتيد مجبورم پس خواھشا پس از گوش دادنش طوری وانمود کنيد که ھيچی از اين حرفا رو نشنيديد ذوقی وصف ناپذير در قلبم نشست چقدر ….

دانلود رمان شکوه نیلوفرانه ی من  از EVRINA

شکوه نیلوفرانه ی من رمان درباره حرفا و کارای ماست که وجود و شخصیت یه نفر رو می شکنه ، درباره این زن و مردایی که خواسته و ناخواسته می شکنیم ! … چه روحشــــون ، چه شخصیتشــــون ، چه بـــاورشـــون ! این رمان پر از زندگیه … پر از عشق … پر از نفرت … پر از خیانت … و … پر از دروغ و صداقت ! تاثیر تک تک این واژه ها رو توی زندگی شخصیتای داستانم حس می کنین … بیشتر رمانایی که خوندیم عشق رو از یک جهت نشون داده و من می خوام عشق و دوستی رو از جهات دیگه هم ببینین علاوه بر عشق و محبتی که خدای بی همتای ما توی دل زن و مرد گذاشته . عشق مادری ، پدری ، برادری و خواهری و فرزندی رو هم ببینین مثل زندگی خودمون ! در یک کلام ! می خواهم عشق و دوستی رو از جهت انسانی اون به تصویر بکشم !