ژانر‌ها: پزشکی

دانلود رمان ئاوانگ  از فاطمه جواهریان

ئاوانگ ئاوانگ یه دختر کردیه که توی تهران زندگی میکنه ورشته پرستاری رو انتخاب کرده برای کارش رفته تو خونه کسی که خیلی از راز های زندگی خودش معلوم میشه… پایان خوش… رمان پیشنهادی: دانلود رمان خاکستر عشق  

دانلود رمان قلب هایمان  از غزل پولادی

تقابل دو خواهر بر سر عشقی مثلث عشقی که تا حالا خوندین ؟ برخلاف بقیه مثلث ها به جای دوتا پسر و یه دختر ، دو تا دختر داریم و یه پسر اول رمان با ضربه ی محکمی که روی گونه ام نشست ، روی زمین پرت شدم عروسک کهنه و ژولیده ام هم شبیه من روی زمین غلت خورد عروسکی که هم پای لحظه های تنهایی ام بود با دیدن حال زارم خنده ای کرد و با پا ضربه ای به عروسک زد که باعث شد ، دورتر شود ـ مگه تو دختری که عروسک داری دوست داشتم با صدای بلند بگویم مگه فقط دخترها عروسک دارن ؟ همه ی آدم ها عروسک “ ” … دارن … همه ی اون هایی که تنهان … مثل من اما سکوت کردم و تنها بیشتر در خودم جمع شدم تا کمتر ضربه… بخورم  کاری که همه ی عمر می کردم فرار از چشم های رنگی که انگار هیچ سرگرمی جز بازی کردن با من نداشتند پسربچه با آن چشم های ترسناکش تنها چند سال از من

دانلود رمان باران بی قرار  از Maheasal77 

باران بی قرار سوشا بارانا را توآعوشش گرفته بود و اشک میریخت سوشا بارانا رو از خودش جدا کرد و از شیشه کوچک به درون اتاق چشم دوخت پزشک دستگاه شوک را کنار گذاشت و مشغول چک کردن دوباره وضعیت کلاله شد سوشا مات زده به صحنه نگاه میکرد پزشک معالج بعد از دادن دستوراتی به چند پرستارحاضر در اتاق از اتاق خارج شد سوشا و بقیه جلوی پزشک ایستادند و… اول رمان باران بی قرار خیره شده بودم به دست هام که بدن بی جون کاترین داخلشون بود سریع کاترین رو داخل بغلم گرفتم و به سمت ماشین حرکت کردم آروم گذاشتمش روی صندلی عقب ماشین و بانهایت سرعت به سمت بیمارستان حرکت کردم با رسیدن به بیمارستان با صدای بلند پرستار هارو صدا کردم وقتی رسیدن بعد از معاینه های لازم برای کاترین گفتن که باید عمل شه وقتی با خانواده ی کاترین تماس گرفتم و گفتم چه اتفاقی افتاده بلافاصاله خودشون رو رسوندن دکتر بعد از گرفتن امضا از پدر کت گفت که عمل سختی خواهد بود و بدن بی جون کت رو وارد اتاق عمل کردن نگاه های هممون خیره به در اتاق عمل بود و منتظر بودیم دکتر از در خارج بشه و بگه مشکلی نیست و کت تا چند ساعت دیگه بهوش می یاد همون لحظه در اتاق عمل باز شد و دکتر خارج شد با خارج شدن دکتر همه به سمتش حجوم بردیم و پرسیدیم: چی شد دکتر کت سالمه؟! هممون منتظر بودیم که دکتر بگه مشکل رفع شده و تا ساعت های دیگه به بخش منتقل میشه اما با تاسفی که داخل چشمهاش موج میزد..

دانلود رمان دل بی تو غم زده  از صفورا یارمرادی 

فردا قراره با اتوبوس به تهران برم تا شغلم و که پزشکیه ادامه بدم… هرکی منو ببینه باورش نمیشه پزشکم .. ب لطف کلاسای جهشی و جلوتر از همسن و سالام امتحان دادن الان پزشکم … درحال حاضر درحال جمع کردن لباسامم …اینم از این …. زیپ چمدونم و بستم…اوففففف بلاخره تموم شد آخیییش… عرق رو پیشونیم و می پاکم و خودم و رو تخت پرت میکنم…از فرط خستگی زودی خوابم برد…وقتی بیدار شدم ساعت و که دیدم چشام چهار تا شد.. . اول رمان اووووو چقد خوابیدممم اول شروع کردم به تجزیه تحلیل کردن خودممم… من دختری با موهای مشکی و صاف و چشمای آبی ظر خودم قیافم خوبه… یعنی خودم از قیافم خوشم میاد..از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم .. بعد از برداشتن چن تا هله هوله نشستم جلوی تلویزیون و مشغول تماشای فیلم شدم … در همون حال دوباره خوابم برد…آخ چقدر گردنم درد میکنههه … دسشوییم دارم ..بلند شدم برم دسشویی برای انجام عملیات:::((( نیم نگاهی به ساعت انداختم که چشام درشت شد… وااااای ۹.۳۰ ساعت ۱۰ اتوبوس حرکت میکنه و من

دانلود رمان مانع  از باران کرمی

مانع در مورد یه دختری که یه خانواده و زندگی معمولی داره اما دچاره یه بیماری میشه که کل زندگیشو ار این رو به اون رو می کنه… رمان پیشنهادی: دانلود رمان سه رفیق باران کرمی دانلود رمان مشت های خونین دانلود رمان مردی از جنس پریان

دانلود رمان خرچنگ  از فرناز رمضان نیا

نیاز بعد از داشتن رابطه ای عشقی با بهرادبه او پشت می کند و به عقد مرد دیگری در می آید حالا که چندسال از آن روزهای عاشقی گذشته بهراد با نامزدش از مالزی باز می گردد اما . . اول رمان من را تحت فشار قرار داده سخت دلگیر می شوم ولی هنگام خروج از آسانسور امیرعلی متوجه اشتباهش می شود و می گوید : شبتون بخیر خانم دایانا.. از اینکه او من را تنها گذاشته و با من به داخل واحدم نمی آید خوشحال می شوم آخر باید درباره پیشنهاد او فکر کنم باید برای امکان بارداری آزمایش دهم چون بعد از ازدواج باید برای او پسری به دنیا آورم پسری که مانند پدرش بی نقص باشد.. آن شب قرار نیست با هم کنیم چون من به شدت مضطرب هستم قبل از آنکه دیر شود با مطب دکتر زنان و زایمان تماس می گیرم تا برای آزمایش های الزم نوبت بگیرم اگر هنوز امکان بارداری داشته باشم می توانم با او ازدواج کنم.. عصر روز جمعه ساعت ۷ عصر کامیون اسباب کشی همسایه جدید وارد پارکینگ ساختمان شد به زودی در کنار واحدم همسایه تازه ای خواهم داشت هنوز او را ندیده ام به نظرم مرد است یک مرد بلند قامت حدودا ۴ شاید هم بلندتر هنوز دقیق نمی دانم سنش خیلی باال نیست حداقل ۰۴ سال را دارد به نظر خودش است باقی مردانی که در پارکینگ ساختمان رفت و آمد می کنند چهره آفتاب سوخته دارند و ژنده پوش هستند شک ندارم که خودش است کت طوسی زخیمی به تن دارد شلوار ، شلوار کرم رنگ و پیراهن آبی نفتی پوشیده چهره

دانلود رمان آقای نازنین  از Silver Sun

ازنین دکتر مرصاد سهیلی زاده، استادیار دانشگاه تهران، دقیقا بر عکس اون چیزیه که تصورشو می کنید. شخصیت غیر قابل پیشبینی، مرد لحظه ها و کسی که برای هر حرکتش برنامه ریزی می کنه. ملاقات با یک نفر، کم کم تمام برنامه هاشو به هم می ریزه و معادلاتشو عوض می کنه و اونو وارد راهی جدید می کنه. یه یه شخصیت نو پیدا کنه. یه شخصیت خوب یه آقای خوب یه ازنین دشمنان تشنه ی خون من و من تشنه ی/ مرگ زهر شیرین من، ای یار منافق با من رمان پیشنهادی: دانلود رمان نه دیگه نمی بخشم  

دانلود رمان عشق چیز دیگریست  از f_Javid 

عشق چیز دیگریست داستان در مورد دختری به نام رها ست که به صورت مادر زادی ناراحتی قلبی داشته که باید در ۲۰ سالگی عمل میکرده اما به دلایلی در حالیکه ۲۹ سالشه هنوز این عمل رو انجام نداده و پدر و مادرش که نگران این مشکل جدی و مشکلات روحی رها هستند تصمیم میگیرن از دکتر نیکنام کمک بخواین که اصولا آدم فوق العاده جدی و منطقی و به قول رها سنگه و بالطبع این آغاز سر و کله زدن های این دو است اول رمان عشق چیز دیگریست سالم رها جون سالم عسل،خوبی؟چه خبرا؟مشکلی پیش اومده؟ نه رها چرا فکر می کنی من فقط باید مشکلی پیش بیاد تا بهت زنگ بزنم؟ وای عسل خواهش می کنم باز شروع نکن به خدا امروز اصال حوصله نصیحت شنیدن ندارم رها خسته نشدی؟ به خدا بسه دیگه آخه چقدر دیگه می خوای این راه رو ادامه بدی؟ رها به خودت بیا رها شد ۱۱ سال یه موقع چشمت رو باز می کنی می بینی کل زندگیت رو باختی اونم سر هیچی رها هیچ عشقی انقدر ارزش نداره باور کن عسل بس کن خودتم می دونی نمی تونم، خودتم می دونی گذری عاشق نشدم که بخوام فارغ شم یاشا همه زندگی منه همتون می بینین روزی که اون برگرده خسته شدم انقد آیه یاس خوندین واسم رها ما آیه یاس نخوندیم ما داریم واقعیت رو بهت می گیم تو اصرار بیخود داری که باورش نکنی رها ۱۱ ساله یاشا رفته از ایران ۵ ساله یه زنگم بهت نزده ۵ ساله داره با یاسمین زندگی می کنه اونوقت تو چرا دور بیخود برداشتی یاشا گرفتاره بدبخت از صبح تا شب یا

دانلود رمان دیابت شیرین  از hese_gharib

دیابت شیرین دختری به اسم شیرین … ۲۲ ساله… از بچگی دیابت نوع ۱ داره… شیرین باید هر روز انسولین تزریق کنه… لیسانس مترجمی زبان داره… دنبال کار می‌گرده باباش مُرده… یه برادرم به اسم شهروز داره… شیرین در به در دنبال کار می گرده تا اینکه توسط دوستش بالاخره کارو پیدا می کنه تو این کار با اتفاقا و حوادثی رو به رو میشه که مسیر زندگیشو عوض می‌کنه، با پسری به اسم بِن آشنا می‌شه پسری که شاید بتونه فرهاد شیرینمون باشه! کسی چه می دونه؟!… رمان پیشنهادی: دانلود رمان آخرین برف زمستان  

دانلود رمان اعتراف در دقیقه 90  از ژرژی 

اعتراف در دقیقه ۹۰ داستان درمورد دختری به نام تاراست که یه هفته مونده به ازدواجش براثریه سانحه رانندگی نامزدش روازدست میده ولی به دلیل …… اول رمان اعتراف در دقیقه ۹۰ همه چیز برام نامفهوم بود درست نمیدونستم کجاهستم چشمام رو به زور بازکردم که نورزننده ی مهتابی مجبورم کردکه دوباره اونارو ببندم باالخره به هرزحمتی بود چشام روبازکردم وبه اطرافم نگاهی انداختم خدایا من کجام ! خوب که نگاه کردم وبه مغزم فشارآوردم متوجه شدم که بایدتوبیمارستان باشم بایادآوری بیمارستان تمام اتفاقات روبه یاد آوردم بغض خفه کننده ای توی گلوم نشست وبی اختیاراشک ازگوشه چشمام سرازیرشد همه چیزبرام واضح وروشن شد دراون لحظه بایادآوری اتفاقات آرزو می کردم که ای کاش تاابد می خوابیدم وبیدار نمی شدم چشمام رو روی هم گذاشتم وسعی کردم فکرکنم همه اون اتفاقات یه خواب وخیال بیشتر نبوده ! اما بابستن چشمام تمام صحنه های گذشته توی مغزم جون گرفت صبح روز پنجشنبه بود باخوشحالی ازخواب بیدارشدم و بعدازشستن دست وصورتم جلوی آیینه ایستادم نگاهی توی آیینه به خودم انداختم وبعدازمرتب کردن موهام ازاتاق خوابم خارج شدم اما هنوز چندپله ازطبقه ی دوم پائین نیومده بودم که صدای سروصداورفت وآمدغیرمعمولی رو توطبقه پایین شنیدم خوب که گوش دادم صدای مضطرب مامان روشنیدم که به مریم خانم می گفت که چیزی به تارانگو تامابرگردیم بانگرانی پله هارودوتایکی پایین اومدم ودرهمون حال مامان روصدا زدم وگفتم: مامان چی رونمی خواید به من بگید مامان بانگرانی نگاهی به من انداخت ودرحالی که سعی می کرد خودش راریلکس نشون بده که اصالً هم تواین کارموفق نبود گفت: چیزخیلی مهمی نیست ، توبروصبحونتوبخورمن وبابا تایه جایی میریم وبرمیگردیم ! با حالت پرسشگری نگاش کردم وگفتم: مامان ، من بچه