ژانر‌ها: پلیسی

دانلود رمان دیوانه ها نمی خندند  از کلاله قربانی

دیوانه ها نمی خندند آماتیس قصه ی ما… نه ، نه! ببخشید! واقعیت ما یه دختره مثل من و تو با یه تفاوت بزرگ!آماتیس یه تجربه ی بد تو زندگی ش داشته تفاوتی که نتونسته بگه تجربه ای که نمیخواد تجربه ش کنه وقتی وارد دانشگاه می شه زندگی ش وارد یه مسیر تازه می شه آماتیس ناخواسته وارد یه بازی بد میشه بازی ای که ممکنه جونش رو هم بخطر بندازه یه مسیر ناخواسته با کلی دیوونه های عاقل! با کلی خون پاک! و با کلی خطر شیرین! و خنده های دردناک! دیوانه ها نمی خندند رمان پیشنهادی: دانلود رمان بهانه زندگی

دانلود رمان مهر یک تقاص از mahshid84 

در اینجا با یک اشتباه لیلی دختر این داستان همه چیز عوض میشه و مشکلاتی پیش میاد و اون دختر مجبور به امضایه یه برگه میشه که براش حکم مرگ و داره و با اون برگه زندگیش تغییر میکنه وتقاص گذشته رو پس میده . گذشته ای که یه داستان و رقم‌میزنه… رمان پیشنهادی: دانلود رمان زیبای بی رحم  

دانلود رمان پالوز  از M.F

این رمان صرفا برای خندیدن نوشته شده و باعث می‌شود که کلا در حین خواندن رمان لبخند روی لبتان باشد! اين رمان درباره یه خانواده و فامیل و دوستانشون هست که درگیر یه مسئله ی پلیسی هستن و سعی دارن یک باند بسیار خطرناک رو دستگیر کنن.کسانی که اگر اون هارو توی وضعیت عادی ببینین محاله باور کنین پلیسن والبته….عشق هم قاطی داستانمون هست. حرف اخر اگه میخواین فقط بخندین بیاین این رمانو بخونین(مسائل چرتوپرتی و لوس هم نداره،حالا خوددانین) رمان پیشنهادی: دانلود رمان توتیای چشمم دانلود رمان نجوای آرام دانلود رمان حسابدار زیبا

دانلود رمان عشق و زندگی  از فرشاد.ف

داستان درباره ی پسری دانشجو به نام میلاد که در یک خانواده ثروتمند بزرگ شده و به خاطر شغل پدرش محافظ همراه خود دارد و درگیر یه سری اتفاقات میشود که باعث تحولاتی در زندگی اش میگردد.. رمان پیشنهادی: دانلود رمان طلسم خاکستری  

دانلود رمان برده عشق  از کلثوم حسینی 

برده عشق نگاه مخمورم رو به پسره دوختم و با حرص لگدی بهش زدم که پخش زمین شد شیما باهیجان تشویقم کرد ولی بی حوصله سیگار رو پرت کردم و یقه احسان رو کشیدم و سمت پیست رقص رفتیم دستم روی شونه اش گذاشتم؛هی مراقب باش رقصت ازم کم نباشه آبروم ببری نفلت کردما…می دونم پسرا رو پشیزی ارزش قائل نیستی و این بین شانس بامن یار بود باخشونت هلش دادم که ازم فاصله گرفت وقتی نگاهم به پسره فوق العاده جذاب و خوش تیپ روبه روم افتاد برق از سرم پرید و موذیانه لبخند اغوا کننده ای زدم تودلم زمزمه کردم ” خودت کرم ریختی بشر“ پسره با اون چشم های دریایش بهم اشاره کرد: من می شناسمت تو همون دختر مغرور ومعروف پارتی ها هستی سبنا درسته؟ نیشخندی یک طرفه ای کردم و با لحن قاطع جواب داد؛  که چی؟ شونه ای بالا انداخت: هیچی ازت خوشم اومده می خوام سینگلم بشی؟ اول رمان برده عشق تودلم خندیدم ولی سرد و نگاه عاری از تحقیر حواله اش کردم؛ تورو در حد خودم نمی بینم جناب! نگاهی به بچه ها انداختم هرکس مشغول کاری بود پس فرصت و غنیمت شمردم و سمت بار رفتم و سفارش قدیمی ترین نوع نوشیدنی رو دادم  بادستم به میز ضرب گرفته بودم خونسرد سمت دهنم بردم و جرعه جرعه می نوشیدم بی تفاوت خودم به میزلم دادم: ادامه بده! توام نمی خوای دست از سر این همه غرزدنات برداری؟ ولمون کن بزار راحت باشم نشو کابوس دههه! رز سری به معنی تاسف تکون داد و بی حرف ازم دور شد کلافه بادستم سرم که به شدت سرد میکرد رو  

دانلود رمان قلبم میگه  از f@rnoosh76

عشق و زندگی نسیم افـشار ، تنهــا دختر خانواده افشــار ، یــه دختــر شــر و شیطون که زمین و زمــان رو به کمک دوستـاش بهــم میریزه نقشه کشی برای حالگیری و شیطــنت جزو دائمی برنامه اش به حســاب میــاد ماکــان افشـار ، یکی از سرد ترین و مغــرور ترین افراد خانواده افشــار ، کســی که بــا یــه من عسل هم نمیشه نوش جانش کرد طی یـک سفر خانوادگی این دو نفر مجبور میشن همدیـگر رو تحمــل کنن با تمــام یک دندگی هــا و لجبازی هاشون با تمام حرص خوردن هـا و کل کل هــاشون آیـــا واقـعا میتونن همدیــگر رو تحمل کنن؟ و اینکــه آیا این سفر به خوبی و خوشی به پایــان میرســه؟.. اول رمان ساعت قرمز رنگ دایره اي روي عسلی کنار تختم دیلینگ دیلینگ زنگ میزدخیلی خسته بودم اونقدري که هر کی نمیدونست فکر میکرد کوه کندم! به هزار و یک مصیبت از جام بلند شدم و چشمامو بادستام مالیدم به ساعت خیره شدم؛عقربه هاي روي صفحه ساعت ۵صبح رو نشون میداد!!! امروز ۵ خرداده و روز بدبختی من!۵خرداده من سومین امتحان رو در پیش دارم.امتحانی که هیچ وقت خدا ازش هیچی رو نفمیدم و نمیفهمم و نخواهم فهمید! ((فیزیک)) همیشه خدا سر این کلاس یا چرت میزدم یا در هپروت به سر میبردم یا موقعی هم که هوشیار و بیدار بودم هیچی نمیفهمیدم..به امید اینکه اون ساعت زودتر به پایان برسه و کلاس بعدي شروع بشه.. خدا نکنه میرفتم پاي تخته!!اون روزم با خدا بود وقتی میگفت افشار چار ستون تن و بدنم به لرزه در میومد!!انقد صلوات و نذر و نیاز میکردم تا اون ساعت هر چی زودتر تموم بشه و من ..

دانلود رمان آرام های عذاب  از فرزانه شفیع پور 

درکوچه پس کوچه های شهر,شایدم مقابل ویترین مغازه ای اسباب بازی فروشی یادرپیاده رو .اری,تعجب نکن.من درکنارت هستم.هرروزبارهاازکنارم میگذری وشایدبه تنه ای نیزمهمانم کنی شب که میشودزیرپنجره ی خانه ات رانگاهی بینداز ازپشت دیوارمحکم خنده هایت قلب شکسته ام راببین .. چشمان اشکبارم.. رمان پیشنهادی: دانلود رمان راز نهفته  

دانلود رمان عشق اجباری  از زهرا شین

عشق اجباری داستان درباره دختری که به عنوان خون بس عروس خانواده ای میشه واتفاقاتی که توی این راه براش میوفته و با ادم های اشنا میشه که آیندشو تغییرمیده اول رمان عشق اجباری نشستم زمین و گفتم :خاک بر سر شدم بی چاره شدم بدبخت شدم کوه خیلی شلوغ بود هرکی میومد و می رفت نگاه می کرد رو به سعید گفتم :پیداش نکردید؟ تو همین حرف بود که دیدم مهرسا با یه بچه میاد یکم که نزدیک شدن دیدم رهاست دویدم سمتش و زانو زدم بغلش کردم و گفتم :رهاعشق دایی کجا رفتی؟من همه جارو گشتم! رها:دایی تو دفتی بغت نمی تونم منم رفتم پیش خاله مرسا مهرسا: اومد پیش من گفت دایی بهم گفته برو بچه منم رفتم راه افتادیم رها وسط،منو مهرسا بود داشتیم حرف می زدیم که گوشی مهرسا زنگ خورد جواب داد:سلام زندگیم خوبی؟ منم خوبم اومدم کوه دیشب بهت گفتم گفتی نمیای الان نظرت،عوض شد؟ باش بیا پایین منتظرم بای خیلی اعصابم خورد،شده بود کاش رها حواسش بود می پرسید کی بود اصلا به من چه کی بود( آره اصلا به تو چه)خفه مهرسا با رها عکس مینداختن که رها صدام کرد و گفت: دایی تو هم بیا رفتم سمتشون و گفت : دایی بغلم بدیر عکس بندازیم بغلش کردم عکس گرفتیم خیلی قشنگ بودعکسه مهرسا گفت:ببخشید من باید برم پایین الان دیگه می رسه اگه شماهم می خواید بیاید بریم پایین یه چی بخوریم باز گوشیش زنگ خورد جواب داد:هان؟ بله یعنی چی منو مسخره کردی؟ خیلی الاغی باش برو بمیر و قطع کرد دلم می خواست بیاد،ببینم کیه حتی اسمشم نگفت وای دارم دیوانه میشم توراه….  

دانلود رمان سیبل  از سعیده نعیمی 

سیبل حسین بعد از گذشت چند ماه از فرار مهرداد به همراه ساغر هنوز ناامید نشده و به دنبال پیدا کردن راهی برای بازگرداندن ساغر است اما در این بین نمی داند که مهرداد سنایی مدتی است به ایران بازگشته و بعد از ملحق شدنِ دوباره‌اش به باند کار قاچاق را از سرگرفته اول رمان سیبل حسین دست هایش را مشت کرده و با ناخنش پوست کنار انگشت شصتش را می کند از این مجلس به ظاهر دور همی و میهمانی ساده حرصش گرفته بود حسین جان ساکتی کارو بار چطوره؟ با صدای پدر زحل نفس عمیقی کشید و دست از سر پوست بیچاره اش برداشت؛لبخندی روی صورت بی حوصله اش نشاند و کوتاه جواب داد: شکر خوبه خدا خیرتون بده که اگه امثال شما نباشن نمیشه زندگی کرد چندشب پیش اراذل اوباش توی محله ما اغتشاش کرده بودند نیروهای پلیس اومدن جمعشون کردند آرنجش را نشان داد و ادامه داد:هرکدوم یه قمه داشتند به چه بزرگی، خدا رحم کرد کسی طوریش نشد ترفیع نگرفتی هنوز؟ فعال خیر مادرش که از تعریفات آقای بهمنی به وجد آمده بود با هیجان گفت: میگیره ان شاءهللا پسرم ماشاءهللا عرضه شو داره بله حتما همینطوره از وجناتشون پیداست حسین که تا به آن لحظه سعی کرده بود حتی نیم نگاهی هم به زحل نیاندازد، از گوشه ی چشم نگاهش کرد که کنار سونیا و غزل نشسته بود در دلش هیچ حسی نسبت به او نداشت چطور مادر و عمه اش فکر می کردند با چند جلسه میهمانی و دید و بازدید این دختر می تواند دلش را به دست بیاورد چشمان زحل نگاهش را شکار کرد…

دانلود رمان زندگی سیگاری  از مرجان فریدی

: زندگی سیگاری رمانی عاشقانه..پلیسی.و پر از راز..که ناخواسته چیزی رو میفهمه که اون و به مرز اسارت و اجبار ها می کشونه.دانسته های اشتباه همراز اون و وارد زندگی دود گرفته و خاکستری پسری می کنه که حتی خدا هم ازش نا امید شده زندگیمان را بر پایه سیگار ساختیم و بر روی خاکستر یکدیگر قدم گذاشتیم…