مطالب این سایت مطابق با قوانین ایران میباشد

دسته: دانلود رمان جدید

دانلود رمان اقتدا کن  از ا اصغرزاده

عاشقی در پی دیوونگی.. دختری که با چشم خودش شاهد ازدواج مردیه که تا سر حد مرگ اونو دوس داره.. می شکنه اما چاره ای جز سکوت نداره، سکوت و سکوت تا بلکه خدا دلش به رحم بیاد و چاره ای کنه یا.. رمان پیشنهادی: دانلود رمان مردی از جنس پریان دانلود رمان برزخ آبرو دانلود رمان توتیای چشمم دانلود رمان بد یمن  

  • 1,998 views
دانلود رمان
دانلود رمان نیلوفرانه  از عطیه.س

نیلوفرانه ظاهرا که فقط افت فشاره ولی برای اطمینان بیشتر یه چکاپ کامل نوشتم سردرد داره که مسکن تزریق شدهعماد چراغ قوه اش را در آورد پلکهایش را پایین کشید و به آنها نگاه کرد با گوشی اش ضربان قلبش را گوش کرد و نبضش را گرفت عصبی شدی اول رمان نیلوفرانه نیلوفر ساکت شد مادرش ولی جای او گفت : از صبح تاحالا کلش توی لپ تاپشه داره روی یه تحقیقی که نمی دونم کدوم استادش داده کار میکنه هر چی میگم یه کم استراحت کن میگه استاده بدعنقه باید سر وقت آمادش کنم نیلوفر با اعتراض برای ساکت کردن مادرش گفت : ماماااااان شرمنده رو به عماد کرد : ببخشین دکتر من هیچ وقت نگفتم شما بد عنقین وااای خاک بر سرم شما استادشین آخه خیلی جوونین یعنی بهتون نمیخوره استاد دانشگاه باشین مگه شما چن سالتونه نیلوفر باز هم با عصبانیت گفت : ماماااان مسعود و عماد لبخند میزدند : من بیست و نه سالمه روبه نیلوفرکرد : برای آماده کردن یه تحقیق بی هوش شدی نیلوفر لبش را به دندان گرفت عماد رو به مسعود و دیگران گفت : میشه من یه چند دقیقه خصوصی با ایشون صحبت کنم نیما و مادرش پشت سر مسعود از اتاق خارج شدند عماد تخت او را به حالت نیمه نشسته در آورد صندلی را روبروی تخت قرار داد و رویش نشست کمی به نیلوفر که با انگشت هایش بازی می کرد خیره شد گفت : خوب تعریف کن  چیو این حال تو بر اثر خستگی نیست من فرق خستگی و عصبی رو میدونم نیلوفر گوشه لبش را میجوید عماد کمی دیگر به او نگاه کرد : خانم صانعی نیلوفر…  

دانلود رمان آن شب سیاه  از دنیرا 

:  شهناز دختری ساده و روستایی دل به پسر عمه خود رضا می‌بندد و پنهانی با او دوست می شود، رضا که به شهناز علاقه شدیدی دارد در خواست دوستی شهناز را قبول می کند. بعد از چند ماه شهناز و رضا نامزد می‌شوند اما با سرد شدن رضا و حضور پررنگ شخصی دیگر در زندگی شهناز، همه چیز بهم می‌ریزد.

دانلود رمان نام تو زندگی من  از دریا 

نام تو زندگی من آیه , یه دختر چادری ولی شاد و شیطونه که به هیچ عنوان حاضر نیست تن به ازدواج اجباری که پدربزرگش واسه ش درنظر گرفته بده.. بنابه دلایلی می خواد شناسنامه ش رو عوض کنه که موضوع داستان ما از همین شناسنامه شروع میشه. دلیلش هم اینه که وقتی شناسنامه رو تحویل می گیره می بینه تو

دانلود رمان جوجه قاتل  از عسل ظاهری

دختری به اسم شیوا، میاد تا انتقام بگیره، انتقام دوست ساده لوحش که به سادگی می بازه به صاحب مغازه ای که توش کار می کرده.. خیلی چیزها براش مبهمن و فقط با خوندن خاطرات ناقصش، بازی ای رو شروع میکنه که…   دانلود رمان خواسته های اشتباه دانلود رمان عشقه

دانلود رمان اینجا زنی عاشقانه میبارد  از فاطمه حیدری

نگاه در چشمان بیمارش میدوزم! بغض را قورت میدهم اما نه نمیشود همیشه باریدن یعنی زن زن یعنی همیشه باریدن! اینجا هوا ابریست آنجا را نمیدانم! اینجا نفس تنگ است آنجا را نمیدانم! اینجا دنیایم اندازه آغوشیست که یکبار هم لمسشان نکرده اینجا نجیبانه دور میشوم نانجیبانه قلبم پا میکوبد! اشتباه نکن همه جا زنان میبارند گاهی عاشقانه گاهی عارفانه گاهی گاهی زنان تنها میبارند بی هیچ بهانه! رمان پیشنهادی: دانلود رمان مرگ ماهی  

دانلود رمان وقتی پدرم عاشق شد  از الف 

: ایرج مرد خانواده است مردی که دنیاش رو از یک چهارچوب خاص میبینه چهارچوبی از افکار و باورهای خودش که شدیدا به درستیشون اعتقاد داره ایرج یک مرد پا به سن گذاشته ی شدیدا سنتی و تا حدودی مذهبیه یک اتفاق و یک دیدار زندگیش رو دستخوش تغییری شگرف میکنه ایرج عاشق میشه!! و حالا اینکه این عشق چگونه زندگی خودش و اطرافیانش رو تغییر میده….

دانلود رمان با بهار  از سیمین جلالی

داستان درباره ی دختری به اسم بهار که با از دست دادن پدر و مادرش با برادرش علی در خانه ی مادر بزرگ خود زندگی می کند بهار سخت درس می خواند تا به قولی که به مادر خود داده تا دکتر شود عمل کند از طرفی هم عاشق محمود برادر دوستش مریم است محمود پس از مدتی برای گذراندن تخصص به خارج از کشور می رود و… اول رمان در کنار مریم روی پله های حیاط نشسته بودم و به رفت و امدی که در خانه جریان داشت نگاه می کردم هر کس می رسید لحظه ای نگاهم می کرد دستی به سرم می کشید و از کنار ما می گذشت و داخل ساختمان می شدتا به مادرم تسلیت بگوید قطره های درشت اشکم را پاک کردم و به تصویر او در قاب عکسی که روی میزی کوتاه در کنار دیس های خرما و حلوا در گوشه ی ایوان به چشم می خورد چشم دوختم عکسی که دیگر هیچ شباهتی به خودش نداشت صورتش جوانی و سالمت را فریاد می زد با همی تالشی که در مهار کردن مو هایش داشت دسته ای از ان روی پیشانیش ریخته بود و لبخند گنگ که در چهره اش دیده می شد زیبایی مردانه اش را در نظرم دو چندان می کرد سرم را روی زا نو هایم گذاشتم و بی اختیار به یادش کریستم او دیگر در میان ما نبود و من و علی یتیم شده بودیم با اینکه هنوز کوچک بودم تلخی این حقیقت را با تمام وجود حس می کردم هر چند مدت ها بود مه دیگر سایه ی پدر را..